دوست داشتنی ها

پسر خاله ای دارم که حالا حدود پنجاه وخرده ای سال دارد و در فامیل عنوان یک مرد موفق را یدک می کشد ، نه فقط به این علت که سالهاست در آمریکا زندگی می کند و در آنجا استاد دانشگاه است ، بلکه به خاطر نوع زندگیش که با خیلی های دیگری که می شناسیم و این ور آب یا آنور آب هستند فرق می کند.

نمی دانم چطور شد که تصمیم به خروج از ایران گرفت، شاید بعد از آنکه دوستانش در سینما رکس آبادان سوختند این تصمیم را گرفته باشد ، به هرحال من آن موقع شیرخواری بیش نبودم که او بعد از اتمام خدمت سربازی اش ایران را ترک کرد و تا بیست سال بعد بازنگشت.شرح زندگی اش را از خاله جان می شنیدیم و بعدها که ایران آمد به چشم دیدیم که چگونه همسر آمریکایی اش و دو فرزندش به او اقتدا می کنند و پشت سرش به نماز می ایستند.همسر آمریکایی اش که خود نیز استاد دانشگاه است و در صفحه ی ف ی س *ب و ک اش خود را با افتخار مسلمان معرفی کرده است و عکس تایم لاینش نمایی از مسجد میدان امام اصفهان است که احتمالا"در آخرین سفرش به ایران گرفته است و به آن افتخار می کند و مثل یک سفیر فرهنگی برای دوستان آمریکایی اش از زیبایی های ایران تعریف می کند.

برای او هیچ اجباری در پذیرش دین نبوده و هرگز کسی دین را برایش حجاب معرفی نکرده است.او دارد مثل مرواریدی خارج از صدف ، خوش و خرم زندگی می کند ،نه کسی بی حجابی اش را نشانه می گیرد که از دین بگریزد و نه مجبور است برای کسب متراژی از بهشت جملات تکراری را هی زمزمه کند.

جالب است بدانید که حج تمتع را نیز دوش به دوش همسرش دو مرتبه رفته است و حاج خانمی شده است برای خودش!

دلم نمی خواهد مقایسه اش کنم با حاج خانم هایی که در ذهنم نقش می بندند اما یکی از پرسنل کلینیک مدام چهره اش در نظرم مجسم می شود، همانی که ذکرشمار در هیچ حالتی از انگشتش خارج نمی شود و حتی وقتی شما دارید با او حرف می زنید هم مرتب لب هایش می لرزند و اگر متوجه نباشی که دارد ذکر می گوید فکر می کنی یا دیوانه شده یا بیماری دارد که دچار لرزش لب شده است.همین خانم روزانه چهار ساعت شیر آب سیفون توالت را باز می گذارد تا بوی بد وارد کلینیک نشود! و هر چقدر برایش از کم آبی کشور روضه می خوانم و اینکه برای تهیه و تصفیه این آب چه زحمت ها کشیده شده و هدر دادن آن کاری زشت و ناپسند است ، به گوشش فرو نمی رود. توجیه کودکانه اش این است که پول آب زیاد نمی آید!!! چندباری هم مجبور شدم خودم بروم شیر آب را با عصبانیت ببندم ولی باز تا حواسم نباشد آن را باز می کند و نمی داند که خدا او را می بیند.

 

بعد از آن وقفه ی بیست ساله که پسرخاله به ایران نیامده بود ،حالا سالهاست که به همراه خانواده اش سالی یکی دو هفته می آیند.

اولین بارکه پسرش را دیدم پنج ساله بود.از جهان اول آمده بود به جهان سوم و از دیدن خیلی از چیزهای روزمره ی ما ذوق زده می شد، از جمله اتوبوس های درون شهری مان که برایش از هر شهربازی پر زرق و برقی شگفت انگیزتر بود!آنقدر مجذوب ایران شده بود که یک سال بعدش در سن شش سالگی به تنهایی دوماه در خانه ی خاله جان ماند و هر روز از خوردن کریستالهای شفاف نبات در چای هیجان زده می شد!

بعدها پسرخاله گفت که تمایلش به رشته ی خلبانی است اما پدر با توجیهی منطقی که دور از ذهن ما بود منصرفش ساخت.با این احتمال که اگر روزی جنگی در بگیرد و اگر فرماندهی دستور ریختن بمب بر سر مردمی را بدهد که شاید هم از دیار پدری باشند چه خواهد کرد؟ و او به سادگی از هدفش دست کشید و راه جدیدی در پیش گرفت.دیروز پدر و مادرش عکس های فارغ التحصیلی اش را از دانشگاه با افتخار در اینترنت گذاشته بودند و آنقدر هیجان زده بودند که آدم حسودیش می شد.همسرش هم که یک دختر آمریکایی است همین طور.نوشته بود که به داشتن چنین مرد باهوش وموفقی افتخار می کند.

و من تاکنون ندیده بودم در کشورم برای مرد جوانی که رشته ی پرستاری بیهوشی را به اتمام رسانده باشد اینچنین جشن بگیرند و به او افتخار کنند.زیرا به ما یاد نداده اند قدر چیزهایی را که داریم بدانیم و یاد نگرفته ایم از داشتن داشتنی هایمان لذت ببریم ،همیشه در پی بهترین ها هستیم و هیچ وقت داشته هایمان سیرمان نمی کند.یادم می آید که من و آقای همسر در مراسم فارغ التحصیلی مان شرکت نکردیم و آن لباس مخصوص را هم هرگز نپوشیدیم. اگر هم قرار بود شرکت کنیم تنها بودیم، نه خانواده ی من آنقدر مفتخر بودند که هفتصد کیلومتر را طی کنند برای دخترشان و نه خانواده ی آقای همسر که هزار و دویست کیلومتر را. آیا ما به اندازه ی کافی تلاش نکرده بودیم که مایه ی افتخار باشیم؟ بودیم اما به زبان نمی آوردند.شاید کسب این موفقیت در چشمشان وظیفه ای بود که به انجام رسانده بودیم.شاید برایشان اسپند دود کردن های پشت پرده همان حکم پخش کردن عکس فارغ التحصیلی را داشت!شاید هم با خودشان می اندیشیدند که این تازه اول راه است و تا گرفتن کار و مطرح شدن در جامعه باید صبر کنند و بعد با خیال راحت شروع کنند به پز دادن و افتخار کردن!حق هم داشتند، خوب یادم هست آن یک سالی که در نوبت طرح مانده بودم و حتی اجازه دریافت مهر هم نداشتم کسی برایم تره خرد نمی کرد. اما در جهان اول جایگاه واقعی هر کسی مشخص است، فارغ التحصیل پرستاری بیهوشی قرار است از همان ماه کارش را در بیمارستان شروع کند و آینده اش تضمین شده است.

من یاد گرفته ام که هیچ چیز ملاک خوشبختی آدم ها نیست مگر احساس رضایتی که از خودشان دارند و هیچ کس حقی برای سنجش این خوشبختی ندارد.

من باید یاد بگیرم که داشته هایم را هرچند اندک باشند در برابر دیگران، عاشقانه دوست بدارم و افتخار کنم به آنها.

نمی دانم این جمله از کیست : زندگی داشتن دوست داشتنی ها نیست

                                           دوست داشتن داشتنی هاست.

 

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
لي‌لي كتابدار

منم هميشه به اين مسئله فكر كردم كه چرا بعضي جاهاي ديگه دنيا چيزهايي كه براي ما معمولي و پيش پا افتاده ان اين همه مهم به حساب ميان. شايد يكي از علت هاش اينه كه توي كشور ما براي مسائل غيرمهم وقت و انرژي مي زارن كه از مسائل مهم و ارزشمند انساني جا مي مونن [افسوس]

روشن ترین نور

نتیجه گیری ات را چند بار خواندم ..خیلی نیاز دارم که تکرارشون کنم با خودم مرتب...