اعتمادی که به من ندادند

اعتماد به نفس درست همان چیزی است که دیگران به من ندادند و من از نداشتنش یاد گرفتم که چگونه آن را به عزیزانم هدیه کنم.

 وقتی گل پسر را برای امتحان ورودی مدرسه ی جدیدش همراهی می کردم او به شدت نگران بود.بیش از هر چیز نگران بود که مبادا نتواند جوابگوی خواسته های ما باشد و نتواند همانگونه که از او انتظار داریم در چنین مدرسه ای پذیرفته شود. من اعتماد به نفسی را که لازم داشت به او دادم و گفتم که به توانایی هایش ایمان دارم .گفتم که مطمئن هستم از پس تمام پرسش ها به خوبی برمی آید همانگونه که تاکنون توانسته است . و در پایان به او اطمینان دادم که حتی اگر هم نتواند سوالی را جواب دهد و در مدرسه ی جدید پذیرفته نشود هم چیزی از اعتماد من به او کاسته نخواهد شد.

گل پسر در مدرسه ی جدید ثبت نام شد و بدین ترتیب برای کلاس پنجمش باید به پنجمین مدرسه ی عمرش پا بگذارد و این چیزی نیست که هر کودکی از پس مقابله با آن بربیاید.

 

اعتمادی که خانواده ام به من ندادند و همیشه تشنه ی دریافت آن ماندم.

نه تنها هیچ وقت قبل از انجام کاری اعتماد به نفسی را که لازم داشتند به من ندادند بلکه هرگز برای به دست آوردن افتخارات کوچک و بزرگ هم مرا تشویق و تکریم نکردند.

این هم از شباهت لقمان و من! او ادب را آموخت و من اعتماد به نفس دادن را !

 

"تو نمی توانی " بد ترین حرفی است که می توانید به کودکانتان تحویل بدهید. حرفی که تا پایان عمر گریبانشان را خواهد گرفت .

به کودکتان اعتماد کنید . اگر کودکتان نمی تواند از عهده ی مسئولیتی بربیاید شما مقصر هستید هم از نظر ژنی که به او منتقل کرده اید و هم تربیتی که در حقش اعمال می کنید.

/ 1 نظر / 9 بازدید
بتول

سلام دل نوشته های خوبی داری قشنگم مینویسی به وبلاگم بیا مال دل نوشته نیست ولی امیدوارم خوشت بیاد http://batool-71.persianblog.ir/