پرواز را به خاطر بسپار

البته کمی قبل از آن هم ماجراهایی داشتیم مثل تلاش بی ثمر آقای همسر برای گرفتن یک پرنده برای گل پسر که به یاد بچگی هایش افتاده بود و سعی داشت با  درست کردن یک سیستم سبد و چوب زیر سبد و بند بستن به آن ! و گذاشتن طعمه زیر سبد پرنده بگیرد, غافل از آنکه پرنده ها هم این روزها آی کیو شان بالاتر از زمان ماست و این طوری گول نمی خورند.

بعد از اینکه ما به وجود یک یا چند موش در حیاط خانه مشکوک شدیم , با گذاشتن چسب موش سعی در به دام انداختن آنها نمودیم.شکار ما در شب اول تعدادی پشه و مگس و یک مارمولک کوچک بود. صبح روز دوم دم یک موش در چسب گیر کرده بود و با قدرت چسب را دنبال خودش می کشید و در نهایت چشمش که به ما افتاد عزم را جزم کرد و خودش را از دام رهانید و رفت و دیگر برنگشت.

چسب در گوشه ای زیر درختان باقی ماند و ما دنبال کار خود رفتیم.ظهر همان روز در بدو ورود به خانه صحنه ای دلخراش قلبمان را ترک انداخت.

چهار گنجشک کوچک روی آن چسب گیر افتاده بودند.گنجشک هایی که احتمالا" به طمع مارمولک چاق و چله ای که گوشه ی چسب گیر افتاده بود هجوم آورده و همگی اسیر دامی شده بودند که برای آنها کار گذاشته نشده بود.

 

در حالیکه اشک از گوشه ی چشمانم جاری بود به آقای همسر زنگ زدم تا خودش را زودتر برساند.چند دقیقه ای که گذشت طاقت نیاوردم و با وجود ترس بیش از حدی که از قیافه ی کریه مارمولک چاق داشتم دستکش به دست کرده و گنجشک ها را یکی یکی از چسب جدا کردم . پرهایشان بدجوری به هم چسبیده بود و راهی برای پاک سازی شان نبود. چند بار حمامشان کردم و در قسمت هایی از پرهای چسبنده الکل و استون و سایر حلال ها را امتحان کردم اما فایده ای نداشت.

همان شب اول یکی از گنجشک ها مرد و گل پسر برایش ساعتها گریه کرد.

گنجشک دوم در اثر استحمام بیش از حد به دست من , با وجود سشوار کشیدن و گرم نگه داشتن مرد.

و جسد هردوشان در باغچه ی خانه طی مراسمی به خاک سپرده شد.

 

اما دو گنجشک دیگر زنده ماندند. زنده ماندند بی پرواز. برای آنها مکانی درحد هتل پنج ستاره ساختیم در گوشه ای از خانه. و هر روز با انواع خوراکیها از قبیل خربزه و کاهو که عاشقش بودند و نان بستنی و شیرینی و ... از آنها پذیرایی کردیم.

آنها جزیی از خانواده ی ما شده بودند. اغراق نباشد اگر بگویم روزانه صدبار به خانه ی کوچکشان سرک می کشیدم و می پاییدمشان. برایشان شاخه ی درخت گذاشته بودیم که احساس غربت نکنند و چند لانه با جعبه های دستمال  , که به محض دیدن ما بدو بدو واردشان می شدند تا در امان باشند. اما پرواز نمی کردند. سدی که محدودشان می کرد تکه ای چوب بود به ارتفاع نیم متر , که هرگز توانایی عبور از این سد کوتاه را نیافتند.

هر چند روز یک بار می بردیمشان در حیاط و دانه می ریختیم تا گنجشک ها دورشان جمع شوند و تحریکشان کنند به پرواز. درچند ساعتی که آزاد می گذاشتیمشان از پشت پنجره مراقب بودیم که گربه ای یا موشی هوس خوردنشان را نکند. گنجشک ها جمع می شدند و دانه می خوردند و می رفتند و گنجشککان ما غریب و افسرده در گوشه ای زیر درختی کز می کردند تا بگیریمشان دوباره و بگذاریم درخانه.

 

آخرین بار دو روز قبل بود. کمتر از یک ساعت از آنها غافل شدیم و بعد از خوردن ناهار رفتم سراغشان. اما نبودند. دوباره اشک در چشم همه را صدا زدم تا پیدایشان کنیم اما نیافتیم.

برای آرام کردن دل گل پسر می گوییم که پرواز کرده اند و رفته اند دنبال زندگیشان  اما من خوب می دانم که گنجشککان کوچکم پرواز را از یاد برده بودند.

ردی از خون یا پر های ریخته شده نیز نیافتیم که باور کنیم گربه ای گرفته باشدشان.

تنها یک توجیه باقی می ماند که آنها از شکاف باریک زیر در حیاط خارج شده باشند و رفته باشند در دل دنیای بی رحم و بی انتها. گشتن تمام کوچه هم سودی نداشت و اثری از آنها پیدا نشد.

 

و من باز می اندیشم که آیا زیستن آنچنان ارزشی دارد که موجودی از فنا به وجود آید و سپس بازگردد در عالم فنا؟

و به این نتیجه می رسم که زیستنی ارزش زیستن دارد که پرواز به اوج آرزوها برایش یک رویا نماند!

پرواز را به خاطر بسپار   پرنده مردنیست.

/ 4 نظر / 6 بازدید
سلین

[دلشکسته][ناراحت]

روشن ترین نور

غمیگن شدم..همیشه از موش و گربه متنفر بودم..!!لعنتیها همه ش تقصیر اون موشهای سرتق هستند که هیچوقت بدام نمی افتند.. متاسفم..

لي‌لي كتابدار

چه تجربه تلخي داشتين و مطمئنم كه گل پسر خيلي غصه خورده. اميدوارم اين خاطره تلخ از ذهنش كمرنگ بشه.[افسوس] سالهاي سال پيش برا يچند روز رفته بوديم شمال و هوا خوب بود و ما هم همه درها و پنجره ها رو باز كرديم. بعد سفر هم همه رو بستيم و رفتيم. چند ماه بعد كه دوباره رفتيم من بدترين صحنه زندگيم رو ديدم. يه عالمه گنجشك مرده كف اتاق. اصلا متوجه نشده بوديم وقتي درها باز بوده اون همه گنجشك توي خونه اومده بودن. هيچ وقت اون صحنه دردناك از خاطرم نمي ره. الان مي تونم حس تلخ شمارو حس كنم[افسوس]

مینا

بیچاره گنجشک ها برای گرفتن یه موش 4 تا گنجشک مرد اصلآ چسب موش برای موش های صحرایی بزرگ جواب نمیده باید از سم موش استفاده میکردید