یک جزیره

می توان آسوده در گوشه ای نشست و کاری نکرد، می توان به هر چه هست قناعت کرد و کاری نکرد ، می توان فلسفه بافید برای حکمت های نداشته ها ، سکوت ها ، نرسیده ها ، عقب افتادگی ها ، نشستن های بی حاصل ، حرکت نکردن ها ،  بی ثمری ها ،نتوانستن ها و. ..

می توان رفت.  به همان سویی که دیگرا ن می روند.به همان راه های خطا، راه های سخت،راه های صعودی که قیمتش برای انسان و انسانیت بالاست! می توان جنگید، جنگ برای به دست آوردن لذت های زودگذر، فانی ، دنیوی ، همان ها که حسرتشان بر دل می ماند، همان ها که نداشتنشان عذاب است و به دست آوردنشان عذاب.همان ها که زندگی را راحت می کنند ولی برای داشتنشان باید از راحتی گذشت!

زندگی بازیهای عجیبی دارد، شاید اگر شماره ی آخر سالهای عمرمان را میدانستیم برنامه های بهتری برای سپری کردنش می چیدیم اما نمی دانیم!   نمیدانیم  قطار زندگی در کدام ایستگاه پیاده مان می کند ، یا باید همیشه چمدان به دست ، گوش به زنگ و آماده در انتظار تمام ایستگاه های مسیر بایستیم و یا غافل شویم از سفر و چنان خو بگیریم به قطارمان که انگار  سفری در کار نیست،صندلی های بیشتر، کوپه های بیشتر ، واگن ها...تمام قطار را هم که مال خود کنیم  سرانجام ایستگاهی برای پیاده شدن هست که بی اراده ی ما از راه می رسد!

زندگی راحتی دارم،اما همیشه راه هایی برای تعالی هست که صعب العبورند، در ابتدای زندگی آدم چه خوب تصمیم میگیرد اما پیمانه ی عمر که به نیمه رسید ، دیگر نمیدانی زمان های باقیمانده ات را در چه راهی خرج کنی.کنار دریا، در دامنه ی کوه ، در ازدحام یک شهر شلوغ، در سکوت یک روستای دور، در حلقه ی دوستان و اقوام ، پشت میز کار ، در سفر، در تلاش ، در خواب ، در آموختن ، در یاد دادن ، در فرار!  گاهی هم دلت می خواهد در جزیره ای غیرمسکونی و دور گم شوی.  جایی که فقط خودت باشی و زندگی ات.  دستت را گردنش بیندازی و با یک نفس عمیق به زندگی ات بگویی سلام، من خودم  مواظبت هستم،آرام بگیر!

 

خیلی تلاش کردم تا مجوز کلینیک را گرفتم.حالا که مکانش مشخص شده , پرسنلش مشخص شده و برای تک تک کارهایش برنامه ریزی کرده ام  , درست در یک قدمی آن ایستاده ام و احساس پشیمانی می کنم! 

تمام کردن این کار مساوی است با کار بیشتر , درآمد بیشتر و داشتن محیط کاری مخصوص خودم که چند سال است به دنبالش هستم و موازی با آن مساوی است با رها کردن خانه و تک فرزندم به دست یک زن دیگر که معتقدم هرگز نمی تواند جای من را نه در خانه و نه در قبال کودکم بگیرد و مساوی است با خداحافظی با کتابهای درسی و آرزوی کمرنگ تخصص!

باقیمانده ی عمرم را در کدام راه خرج کنم؟

یک جزیره ی دوردست غیرمسکونی پاسخ قانع کننده تری ست!

/ 2 نظر / 9 بازدید
مادام سلین

مبارکه عزیزم... نگران نباش توکل کن به خدا...ایشالا هرچی که خیرته پیش بیاد...واقعا آینده اصلا معلوم نیس...شاید اوج تو و خانوادت تو همین مسیره...فقط خدا عالمه...

روشن ترین نور

اومدم بگم که برو جلو با تمام قوا..که جواب کامنت اولی را دیدم..! نمیدونم واقعا توی دلت و سرت چی میگذره ولی مطمئنم خودت همراه خانواده ات بهترین تصمیم را میگیرین که به نفع هر سه تون باشه .. هر راهی را که انتخاب کنی آخرش به موفقیت و پیشرفت ختم میشه شک نکن..