خط عمر

این روزها که دارم درس می خوانم ، با مرور هر خط و هر صفحه ، تصویری از خاطرات دیرین در جلوی چشمم رژه می رود. گاه خاطراتی را به یاد می آورم که در نهانی ترین لایه های ذهنم پنهان شده بودند و حتی از وجود برخی اطلاع نداشتم!

و این به یادآوری ها از قانون همزمانی تبعیت می کنند.مثلا" اگر شما برای اولین بار  پیتزا را در حال پخش موسیقی خاصی خورده باشید و یا در مکان خاصی ، با آدم های خاصی همراه بوده باشید ، هر زمان که پیتزا می خورید احتمال اینکه دوباره آن موسیقی را به یاد آورید ، وجود دارد و یا هر زمان که آن آدم ها را ببینید ممکن است هوس پیتزا کنید!به این می گویم قانون همزمانی!

قانونی که این روزها دارد مرا با خودش در کوچه های کودکی و جوانی می کشاند.

 

همین دیروز ، دوستی را به خاطر آوردم که برای نزدیک به بیست سال فراموش شده بود! و جالب است که به غیر از اسمش تنها دو نکته از او را به خاطر دارم. اول طعم خوش مزه ی سالاد الویه هایی که برای بعدازظهرهایی که مدرسه می ماندیم درست می کرد! و دوم صحنه ای که با او در محوطه ی دانشگاه در حال صحبت بودم. از روی صحنه ای که در خاطرم ثبت شده و جمله ای که آن موقع داشت به من می گفت نتیجه میگیرم که رشته ی دانشگاهی اش مامایی بود!  و دیگر هیچ چیز دیگری یادم نیست! به یادآوری ایشان هم برمی گردد به خواندن مطلبی در کتاب مامایی!

دوست دیگری را هم به خاطر آورده ام با نام و نام خانوادگی اش!  و تنها خاطره ی او در ذهنم ، رفتنمان به زیتون کارمندی است.اینجا نام محله ای است در اهواز  که آن روزها به نوعی پاتوق ما شده بود.می رفتیم به فلکه ی چیتا ،یک پاساژ کوچک ، آخرین مغازه سمت چپ!

بیست و چند سال پیش که هنوز خبری از سی دی و فلش مموری و این جینگولک بازی ها نبود و تمام سهم ما از موسیقی خلاصه می شد به نوارهای کاست مختاباد که آزاد بود و نوارهای اونور آبی که همان مغازه ی فلکه چیتا برایمان ضبط می کرد.یعنی اول باید سفارش می دادیم و بعد یک تا یک و نیم ساعت توی زیتون علاف می ماندیم تا ضبط کردن نوار کاست به اتمام برسد! توجه داشته باشید بخشی از زندگی ما! نسل سوخته ، در همین علافی ها سوخت!یادآوری ایشان هم مربوط است به شنیدن یک ترانه از مارتیک!

دیگر وارد بحث آن عشاق دل خسته ای که صحنه های ارادتشان از چپ و راست وارد محوطه ی ذهنم می شوند ، نمی شوم!

 

 

و اما خط عمر:

داستان از آنجا شروع شد که یک روز در همان روزهای نوجوانی ، پای تعدادی کتاب به خانه ی ما باز شد. کتاب ها بخشی از کتابخانه ی دوستی بودند که داشت برای همیشه ایران را ترک می کرد و کتاب هایش را بخشیده بود و از آنجایی که تنها فرد کتابخوان خانه ، من بودم ، همگی به من رسید!

یکی از این کتاب ها  کتابی در مورد خطوط کف دست بود که تا حدودی زندگی ام را تیره کرد و کتاب دیگر  ، قیافه شناسی بود که نوری به زندگی ام تاباند! با استفاده از کتاب قیافه شناسی توانستم آدم های دور و بر خودم را خوب بشناسم ، چیزی که تا امروز هم کمکم کرده است و تنها با چند ثانیه نگاه به یک آدم یا عکس او ،می توانم بسیاری از خصوصیات درونی اش را بفهمم. احتمالا" آن لحظه ای که عاشق می شدم هم ،از امداد غیبی این کتاب بی نصیب نبودم که بعد از شانزده سال هنوز از عاشقی ام پشیمان نیستم.

خطوط کف دست اما! نشانه های بدی بودند.

و بدترین نشانه ی آن ، کوتاهی خط عمر من بود که در کف دست راست از کوتاهی بر کف دست چپ پیشی گرفته بود.

از آن روز ها به بعد چشمم همیشه و همه جا به کف دست مردم بود و خطوط عمر را در کف دست هایشان رصد می کردم! از معلمی که داشت سر کلاس خودش را هلاک می کرد تا مطلبی را در مخ ما فرو بکند تا همکلاسی ها و آدم های کوچه و خیابان و حتی هنرپیشه های تلویزیون.

هنوز هم بعد از این همه سال کسی را پیدا نکرده ام که خط عمر کوتاه تری از من داشته باشد ، اما هنوز هم زنده ام!

در آن کتاب چیزی در مورد طول عمر و نسبت واقعی اش با طول خط عمر کف دست نوشته نشده بود و تنها به توضیح دادن کج و صاف بودن و پررنگ و کمرنگ بودن خط عمر بسنده کرده بود.

آن روزها کتابی هم خوانده بودم به نام " کار مرگی " که داستان مردمی بود با رسمی عجیب. این مردم رسم داشتند که یک روز از اولین روزهای جوانی خود را بمیرند!

بدین ترتیب که برای ایشان مراسم کفن و دفن برگزار می شد و آن جوان در تابوتی تشییع می شد و به خاک سپرده می شد , سپس او را از خاک بیرون می آوردند .

فایده اش این بود که این جوان تا پایان عمرش مرگ را از یاد نمی برد و هرگز گناه نمی کرد و کسی را آزار نمی داد. خودش را پاک نگاه می داشت و هر روز از عمرش برای مرگ و روز حساب آماده بود.

خط عمر کوتاه برای من یک نوع کارمرگی بود که هر روز تکرار می شد. 

و خط عمر کوتاه ، محرکی بود برای بیشتر دویدنم. آرزوهایم و تمام آنچه را از دنیا می خواستم خلاصه کردم و اینگونه شد که من تا سن بیست و دو سالگی تقریبا" به تمام آرزوهایی که داشتم رسیدم.آخرینش عاشق شدن بود.

عاشق شدم

و بعد دیگر خودم و سرنوشتم را سپردم به دست های مطمئن آقای همسر!

 

این داستان ادامه دارد...

 

پ.ن: مستحضر هستید که آن زمان استفاده از اینترنت  و حتی کامپیوتر با اون سیستم داس مسخره، رایج نبود و اطلاعات من در مورد خط عمر فقط محدود به همان کتاب می شد. اما امروزه با یک دقیقه سرچ کردن صدها مطلب در مورد خط عمر پیدا می شود.

و امروز من میدانم که کوتاهی خط عمر ربطی به تعداد سالهای زنده ماندن ندارد بلکه صرفا" خصوصیات اخلاقی خاصی نظیر کم صبر و تحمل بودن را می رساند!   چشمک

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
محب ولایت

بسـ‗_‗م الله الرحمـ‗_‗ن الرحیـ‗_‗م الحـ‗_‗مد لله رب العـ‗_‗المین اللًّهُـ‗_‗ـمَ صَّـ‗_‗ـلِ عَـ‗_‗ـلَى مُحَمَّـ‗‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗_‗ـَد و عَجِّـ‗_‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗_‗ـم سـ‗_‗لام علـ‗_‗یکم -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- ------*♥*♥*♥*♥*♥*----- -------- *♥*♥*♥* -------- ----------- *♥* ----------- امام حسن عسكری علیه السلام فرمودند: لا تُمار فَیذْهَبَ بَهاوُكْ وَ لا تمازحْ فَیجْتَرَاُ عَلَیكَ. جدال مكن كه ارزشت می رود و شوخی مكن كه بر تو دلیر شوند. تحف العقول، صفحه 486

سلین

جالب بود ری را جون.کاش از ماجرای خودت و همسر بیشتر بنویسی اینکه چجوری عاشق شدی[نیشخند][چشمک]