امید به زندگی

در ابتدای سال تحصیلی ،حیاط مدرسه اش سه میز پینگ پونگ و یک سبد بسکتبال و دو تیر دروازه ی فوتبال داشت، چند هفته بعد به بهانه ی جلوگیری از بازیگوشی و دعوای بچه ها در زنگ تفریح ، میزهای پینگ پونگ را جمع کردند! بعد از مدتی که گل پسر را تشویق کردیم برود بسکتبال ، شنیدیم که اجازه ی بسکتبال بازی کردن را هم جهت جلوگیری از هرج و مرج نمی دهند و اجبارا" ورزش مدرسه شده است رها کردن یک توپ در وسط حیاط اسفالته ی مدرسه و دویدن سی چهل دانش آموز بدنبال توپ و بی هدف!

گل پسر هم که خاطره ی خوبی از فوتبال ندارد. همان پنج دقیقه بازی فوتبال در پنج سالگی که منجر به شکستن پایش و یکماه در گچ ماندن شد ، برای دوری گزینی اش کافیست. از آنجایی که میدانم همین وضع تا پایان دوران مدرسه کماکان برپاست ، مدتیست دارم روی ذهن گل پسر کار میکنم برای حساسیت زدایی از آن!

معلم ورزش اما در جهت خلاف من ، به تنفر او دامن می زند ، کسی که باید کودک نه ساله به او بگوید بچه ها را به نوبت و تیم بندی و با داوری درست و راهنمایی روش بازی به زمین بفرستد ، نه اینکه در سایه بنشیند و هر وقت کسی در حد آسیب دیدگی بر زمین افتاد سوت بزند با این استدلال که خودشان باید داوری را یاد بگیرند!

کسی که کودک نه ساله ام رفتار پرخاشگرانه اش را با ضربه ای که با یک سیم به گردن کودک نه ساله ی همکلاسی ، زده است نمی بخشد و در پی گرفتن حق همکلاسی اش از ما طلب راه چاره می کند!

 

مدت هاست دوران کچل کردن بچه ها در مدرسه به پایان رسیده است و پسربچه ها با موهای کوتاه مدرسه می روند.مگر موهای یک کودک چقدر رشد دارند که از پنج ماه پیش تاکنون سه بار اصلاحشان کرده است و باز هم دیروز تهدید شده است از طرف معلم بهداشت؟ که اگر موهایش را تا فردا کوتاه نکند ، خودش او را کچل خواهد کرد!

و این تازه آغاز ماجراست.  آغاز یک کلنجار طولانی با مربیان عقده ای مدرسه که پایبند هیچ قانونی برای رفتار مسالمت آمیز با کودکان نیستند.

 

بی مقدمه از من می پرسد که مگر کودکان نباید شاد باشند؟ مگر نباید کودکی کنند ؟ مگر نباید امید به زندگی و آینده ی خوب داشته باشند و از زندگی شان لذت ببرند ؟

می گویم همه ی آنچه گفتی درست است!

 می پرسد پس چرا معلم قرآن مان هر وقت سر کلاس می آید با ما در مورد مرگ و روز قیامت  حرف می زند و می گوید دنیا دو روز است و در چشم بر هم زدنی روز مرگ خواهد رسید ؟ ما که هنوز زندگی نکرده ایم که بخواهیم به آخر دنیا برسیم!

 

در آغوش می گیرمش و به قد تمام شعوری که دارد آفرین می گویم.

رویش علف های هرز در لا بلای بذرهای مهر و محبت و امیدی که در قلبش کاشته ایم این روزها سخت نیازمند وجین است.

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
روشن ترین نور

چقدر حس بدی دارم نسبت به این مدرسه ها..به این رفتار و گفتار .. و چقدر بدتر که با این حس ها میخواهم دخترکم را به مدرسه بفرستم .. به نظرم همانقدر که درس مهمه ورزش هم مهمه و اصلا نباید سهل انگاری کرد الان مدارس ورزش درحال دایر شدن هستند.. جای من هم گل پسر فهمیده ات را در آغوش بگیر و ببوس

مامان رادین

امان از دست این معلمهای قرآن که هر چی ما رشتیم پنبه می کنن! من نمی دونم چه دلیلی داره به بچه بگن مرگ به آدن خیلی نزدیکه و بزرگ و کوچیک نمی شناسه!

منم یه عابرم

چقدر سخته با این سیستم آموزسی به نوعی همزیستی کردن و دیدن و زجر کشیدن بچه ها.