یلدای قرمز و دریای آبی

در ابتدا تشکر ویژه میکنم از جناب میوه فروش  که نه تنها هندوانه ی قرمز و شیرینی برایم انتخاب کرد بلکه انارهایش نیز سرخ و خوشمزه بودند و یلدایمان را یلدا کردند.

 

و ما , طبق معمول هرسال و هر مناسبت خودمان سه نفر بودیم و بس! درست مثل سایر یلداها و سایر سالگردهای ازدواج و سایر جشن تولدها و عید نوروزها و سایر عیدها و خلاصه هرچه که فکرش را بکنید. مناسبت هایی که یکی پس از دیگری می آیند و می روند و تنها تغییر عکس های به جامانده اش بزرگ شدن گل پسر در هر مناسبت است.

دیروز صبح حالم گرفته بود. داشتم باز به تنها بودنمان در یک یلدای دیگر فکر می کردم و اینکه مشغله ی زندگی اجازه ی دعوت کردن یک دوست را هم در این شب نمی دهد.

اما به طرز معجزه آسایی حالم خوب شد.معجزه وقتی اتفاق افتاد که ظهرهنگام در معطلی قبل از تعطیل شدن مدرسه ی گل پسر پا به یک کتاب فروشی گذاشتم.اگرچه بیشتر قفسه هایش را کتابهای درسی و دینی اشغال کرده بودند ولی چندتایی هم رمان و داستان و کتابهای فلسفی در آن میان به چشم می خورد و همینش آرامش بخش بود .از لیست بلند بالای کتابهای مورد علاقه ام هیچ کدام را پیدا نکردم و در آخر فقط یک کتاب " قورباغه ات را ببوس" را خریدم ولی حس آرامش خرید کتاب برایم لذتی بس عظیم داشت.یک وقت فکر نکنید مدت طولانی کتاب نخوانده بودم.نه! فقط مدت طولانی کتابهای دانلودی می خواندم که احتمالا" باز هم باید همین کار را بکنم چون این شهر واقعا" از نظر کتاب فقیر است!

حس رفتن به کتاب فروشی را مقایسه کردم با حس ترسی که همیشه از رفتن به فروشگاه لوازم آرایشی بهداشتی دارم و بیشتر مواقع هم فقط به خریدن شامپو و کرم ضدآفتاب و مرطوب کننده ختم می شود و هر چه فروشنده سعی دارد ریمل و رژ و از این چیزها بفروشد با اضطراب و دلهره از خریدن آن طفره می روم مگراینکه واقعا" کفگیرم به ته دیگ خورده باشد و یکی از آنها را درست به همان مارک و شماره ی قبلی و اگر نبود یکی دیگر به انتخاب فروشنده بخرم چون در این زمینه بسیار کم سوادم و مایه ی آبروریزی!

دو روز بعد:

این مطالب را فردای شب یلدا آماده کرده بودم ولی باد و طوفان چند روز گذشته ی اینجا سبب شد تمام آن روز و روزتعطیل بعدش به تمیزکاری خانه ی خاک گرفته سپری شود و فرصت آپ کردن نوشته هایم دست نداد ولی حالا یک خانه تکانی درست و حسابی در ابتدای زمستان انجام داده ام و از امروز به بعد با خیال راحت زمستان زیبای بندر را که امسال گویا قرار است کمی سرد باشد پشت سر می گذاریم.

دمای هوا به 10 درجه رسیده ! که برای ما بدون بخاری گازی ( بندرعباس تازه دارد گازکشی می شود!) گرم کردن خانه با بخاری برقی راحت نیست. لازم به تذکر است که در محل کار هنوز هم گاهی کولر روشن می کنیم! البته فقط گاهی. و به مدت چند دقیقه.

فال حافظ را با آقای همسر مشترکا" گرفتیم که خیلی خیلی خیلی خوب آمده بود.غزلی آمده بود که هرگز تاکنون نخوانده بودیم ! چرا؟ خوب برای اینکه این دیوان حافظ در پایانش مقداری صفحات خوشنویسی و توضیحات دارد و از آنجایی که ما هرگز در فال گرفتن آخرکتاب را باز نمی کردیم هرگز به این صفحه نمی رسیدیم ولی این بار چون این قسمت از کتاب که از آخرین غزل هاست به یک سوم انتهایی کتاب منتقل شده بود در دسترس قرار گرفت و باز شد تا شب یلدایمان را با غزلی ناب و امید بخش به پایان ببریم.

 

امروز سوم دی ماه 1392 خورشیدی , آسمان بندرعباس به قدری پاک و هوایش آنقدر شفاف است که از ساحل می توان به راحتی ساختمان های جزیره ی قشم را با چشم غیر مسلح دید و در میانه ی این دو ساحل , آبی در نهایت پررنگی چون فیروزه ای درخشان خودنمایی می کند.

من به این آسمان و چنین دریایی عاشقم. 

/ 3 نظر / 16 بازدید
سلین

واااای چه اناری...به به... یلداهاتون همیشه شیرین ...فالتون همیشه نیکو ری را جون...[ماچ]

روشن ترین نور

آخ آخ چه انارهایی..! ما هم همیشه سه نفری هستیم یلداها.. [دلشکسته]