هفته ای که گذشت

تازه داشتم به آن سبک جدید عادت می کردم و لذت می بردم.

ماشین یک هفته ای را مهمان تعمیرگاه بود و دومیلیون و خرده ای خرج روی دستمان گذاشت.تعمیرکار می گفت علت خرابی اش یک اشتباه ابلهانه از جانب جناب تنظیم موتور است.

اما هفته ای که گذشت مملو بود از آرامش و ساعت های خوش.

 

صبح ها روی صندلی عقب در کنار گل پسر می نشستم و به جای خیره شدن به خیابان ها, به چهره ی شیرین او نگاه می کردم . دستان کوچک و تپلش را در دست می گرفتم و هراز چندگاهی می بوسیدم و او با نگاهی جذاب و لبخند خاص گل پسرانه اش جوابم می داد . گل پسر هم فارغ از تمام دنیا حواسش را معطوف می کرد به من  , و گاه سر می گذاشت بر شانه ام  تا موهایش را نوازش کنم و از عطرش مست شوم.

ظهرها هنگام بازگشت از مدرسه بازهم همین داستان تکرار می شد و هردومان سیر از مهربانی به مقصد می رسیدیم.

و من هر روز چهل دقیقه مسیر مدرسه تا کلینیک را پیاده روی می کردم و از هوای مطبوع این روزهای بندر که نه گرم است و نه سرد , لذت می بردم.هم زمان رژیم غذایی را نیز به برنامه اضافه کردم و گامی کوچک در جهت تناسب اندام برداشتم!

 

و من یاد گرفتم که می شود روزهایی از زندگی ام بدون استرس کارهای فراوان لیست شده در ذهنم بگذرد و آب از آب تکان نخورد. روزهایی که بدون خرید سیب زمینی و گوجه , بدون رفتن به بانک , بدون تهیه ی نان تست و بدون تشویش تنظیم وقت برای انجام یک عالمه کار می گذشت.

و من دیدم که می شود به جای خریدهای غیر ضروری توماروار, لیست کوتاهی از نیازهای ضروری را نوشت و به دست آقای همسر داد و بدون نگرانی از رنگ و مارک و نوع کالای خریداری شده , روزگار گذراند!

در هفته ای که گذشت ,  من یک بانو بودم! سرخوش و شاد! آرام و بی استرس! مهربان و منظم! و دارای مقدار زیادی وقت که صرف مطالعه شد!

تنها اشکال کار سنگینی کیف محتوی شیر مرغ تا جان آدمیزاد روی شانه ام بود و به ضرورت سبک کردن کیفم به واقع پی بردم!

و این هفته دوباره برگشتم به همان زندگی شلوغ و پر استرس قبل از واقعه.

و امروز به اندازه ی تمام یک هفته ی گذشته ام به دنبال کارها دویدم!

 

باید به دنبال چاره ای باشم.

به دنبال ساختن یک موجود جدید از خودم : چیزی مابین زن و بانو !

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
لی لی

چه تجربه خوبی! انشالله زیاد تکرار بشن و مهم تر اینکه اون راه چاره رو پیدا کنی[قلب]

نسیم

سلام.خوشحالم برات که داری دنبال راه چاره میگردی. پیداش میکنی.[لبخند][گل][گل]

روشن ترین نور

چه هفته خوبی داشتی بانو جان..چقدر حس رضایت از روزها خوبه شیرینه...وای دلتنگ این حسم!قشنگی اش اینه که تونستی زیبایی هاش را ببینی و لمس کنی ..حالا اگه من بودم همه ش غر میزدم از تغییر روند زندگی عصبانی و دلخور میشم و دیگه چیزی برام خوشایند نیست..