تولد و هجوم قوم مغول

جشن تولد خوبی بود. از چهل و دو نفر دعوتی ,  بیست و دو نفرشان آمده بودند.

ابتدا گل پسر قصد نداشت ده نفر از همکلاسی هایش را دعوت کند و آنها را پسرهای شری معرفی می کرد.روزی که قرار بود کارت های دعوت را پخش کند با اصرار کارت آن ده نفر را از کیفش خارج کرد و همراه نبرد.همان روز وقتی از مدرسه برگشت ,چشمانش طور عجیبی ناراحت بود و گفت دلم کباب شد برای کسانی که دعوتشان نکردم! آمدند و از من پرسیدند که چرا به آنها کارت نمی دهم و من هم گفتم که کارت آنها را جا گذاشتم! و این طور شد که پسرهای شر کلاسش را هم دعوت کرد بعلاوه ی دوستان مدرسه ی قبلی که هنوز با هم در ارتباط بودند.

اولین مهمان که وارد شد آرام به نظر می رسید و همین طور دومی و سومی ولی وقتی عدد مهمانان از چهار بیشتر شد وروجک ها خانه را گذاشتند روی سرشان! من از یک طرف باید به تلفن های پدرمادرهایی که آدرس را پیدا نکرده بودند جواب می دادم و از یک طرف از آنها پذیرایی می کردم.آقای همسر مسئول باز کردن در و استقبال بود و مامان و بابا مواظب بودند که وروجک ها همدیگر را نکشند و زیر دست و پا یکدیگر را له نکنند!!

گذاشتن موسیقی هیچ اثری روی پسرها ندارد و اصلا" و ابدا" آنها را به رقص و آرامش و این جور چیزها نمی کشاند. آنها بازی های خودشان را انجام می دهند بدون اینکه خیالشان باشد که میزبان برایشان چه تدارکی دیده است. 

ابتدا شروع کردند به قایم موشک بازی و دویدن و سک سک کردن ، بعد بازی های خودساخته و مسابقه ی نگه داشتن یک پا در سطح بالاتر از زمین و با صدای بلند شمردن و جر زنی کردن و دعوا و کشتی گرفتن. یک لحظه بعد همگی درهم برهم ریخته بودند وسط خانه! یکی سر و ته روی مبل ها آویزان بود. آن یکی پاهارا روی میز بالا گذاشته بود.عده ای با هم گلاویز بودند و خلاصه هرج و مرجی بود که تاکنون در هیچ جشنی ندیده بودم. پذیرایی شامل بستنی و میوه(سیب و نارنگی و موز و خیار)بود و تعارف کردن اینها به بچه های تخسی که حتی یک لحظه درست نمی نشستند کار دشواری بود. البته برای خوردن کیک و ساندویچ و نوشابه همکاری وسیع الطیفی داشتند و مثل مور و ملخ ریخته بودند روی سرم تا کیک را برش بزنم و دستشان بدهم و ساندویچ ها هم در یک چشم برهم زدن و بدون تعارف ناپدید شدند! و برای بیرون آوردن سینی بعدی ساندویچ ها از یخچال با هجوم تعدادی که هنوز ساندویچ نگرفته بودند روبرو شدم و با هر سختی بود این لشکر مغول را به عقب راندم تا سینی را بیرون بیاورم و باز در یک لحظه....

آن شب همه چیز را به شکل و مدل انگری بردز*که حتما"خدمتشان ارادت دارید تهیه کرده بودم.کیک انگری برد قرمز و لیوان ها و بشقاب ها و سفره ی رومیزی و آویز انگری بردز و استیکرهای انگری بردزی برای جایزه و شمع و کلاه بوقی انگری بردز!

از این همه ست کردن خودم حسابی کیف کردم!

هیچ کس به موسیقی توجه نداشت، تا اینکه مسابقه ی استپ رقص گذاشتم با جایزه! فسقلی ها اکثرشان خیلی خوب مجسمه می شدند و هر کدامشان هم که می سوخت حاضر به نشستن نبود! بعد از چند دقیقه مسیر اثرگذاری کنترل را پیدا کردند و چند وروجک درست جلوی آن ایستادند تا دیگر نتوانم موسیقی را قطع کنم. سرانجام مجبور شدم به همه شان جایزه بدهم! و دوباره هرج و مرج شروع شد.مسابقه ی صندلی بازی  بعد از کلی جیغ و فریادی که صدایم به گوششان نمی رسید و حرف گوش نمی کردند اجرایی نشد. وقتی پدر اولین بچه دنبالش آمد و برای بدرقه اش یکی از بادکنک ها را از سقف جدا کردم ، پرش به بالا و گرفتن و کشیدن بادکنک ها شروع شد.بدو بدو قیچی را آوردم و سریع بند بادکنک ها را بریدم و به دستشان دادم تا بیش از این خرابکاری نکنند. بعد بازی با بادکنک ها و در سر همدیگر کوبیدن هایش و ترکیدن و...

دردسرتان ندهم، سرانجام من و آقای همسر و مامان و بابا هیچکدام نتوانستیم حتی یک عکس با گل پسر بگیریم.کمتر از یک دقیقه وقت داشتیم تا قبل از تخریب کامل کیک ، شمع روی آن بگذاریم و روشن کنیم و گل پسر سریع السیر آرزو کند و فوت کند و تمام!

بگذریم از اینکه در همان یک دقیقه آموزگار گل پسر هم تلفن کرده بود تا تولدش را تبریک بگوید و در آن سر و صدا و شلوغی امکان حرف زدن نبود و گل پسر را از جمع بیرون کشیدم و بردم در اتاق تا با او صحبت کند! و بگذریم از خاله ای که زنگ زده بود و سفارش نوع خاصی از عکس را می داد!! 

گذشته از تمام خستگی هایش , جشن خوبی بود.

در دقایق آخر بعد از خوردن تمام خوردنی ها و باز کردن هدیه ها از ناتوانی در آرام کردنشان احساس یاس و ناامیدی کردم.همگی خواستار رفتن به حیاط و توپ بازی بودند! یکهو به خاطرم رسید که تلویزیون را روشن کنم و شبکه ی پویا بگذارم. از شانس , داشت کارتون لاک پشت های نینجا را پخش می کرد که همه ی گل پسرها عاشقش هستند.

هیچی دیگه ! راحت شدم! همگی میخکوب نشستند پای تلویزیون و دیگر صدای جیک هیچ کدامشان درنیامد! این هم یک ترفند رایگان برای مادرهایی که پسر دارهستند و احیانا" می خواهند مثل من مرتکب فاجعه ی تولد شلوغ بشوند!

دختر دارها عمرا" بفهمند که من از چه فاجعه ای سخن می گویم!

 

انگری بردز :angry birds 

/ 4 نظر / 9 بازدید
لی لی

[هورا][هورا][هورا] تولد گل پسر مبارک باشه ( پس چرا این خاله لی لی رو دعوت نکرد [چشمک])

سلین

عزیزم کللللللللی دلم شاد شد...نااااازی تولد گل پسر مبارک...ایشالا دومادی شو ببینی...[قلب] چه خوب که مادر و پدرت اومدن...خیلی خوشال شدم[ماچ]

روشن ترین نور

چشمت روشن ری را جان که پدر و مادر عزیز اومدند خانه ات و تولد گل پسر کنارتون بودند..[قلب][قلب] مبارک باشه این تولد هیجان انگیز و خسته نباشی ..می ارزه همه کارها به اون برق نگاه شاد توی چشمای بچه ات.. خداوند نگاهدارتون باشه ...

همیلا

تمام جشن رو تصور کردم :دی واقعا خسته نباشید داره :) :*