آرامش درون

اعتماد کردن به دیگران کار سختی است ، نه اینکه قابل اعتماد نباشند بلکه از این جهت که عادت کرده باشی تمام کارها را خودت انجام دهی و اندیشه ی مسمومی را یدک بکشی که در ذهنت تکرار میکند برای درست انجام شدن کارها فقط و فقط باید خودت انجامشان دهی!

 

و روزی که بتوانی اندیشه ی مسمومت را رها کنی ، مثل امروز من نفس راحتی میکشی و قلبت آرام خواهد گرفت.

ممکن است اتفاق های عجیبی هم بیفتد مثلا" روزی که همسر را تنها برای تحویل بار و گرفتن کارت پرواز بفرستی ، درست همان روز و همان موقع  تحویل گیرنده یادش برود برچسب تحویل چمدان را به بلیت بچسباند و در مقصد با مشکلی بزرگ مواجه شوی! ولی اصلا" مهم نیست.

اگر ده ها مرتبه ی دیگر هم همین اتفاق نادر بیفتد ، بازهم مهم نیست.

مهم نیست که چند قلم از موارد لیست خرید را جا بیندازد و میوه هایی که ورچین کرده کیفیتی مشابه آنچه تو با دقت برمیداری نداشته باشد.

مهم همین است که دیگر برای چیزهایی به این کوچکی حرص نخوری.

مهم این است که با خیال راحت بنشینی و بعضی کارها را بسپاری به دست دیگران ، و حتی وقتی همسرت پنجاه عدد نان تافتون می خرد و کمر درد میگیری از قیچی زدن و بسته بندی کردنشان ، بازهم لبخند بزنی و دیگر نگذاری سلول های خاکستری بی گناه مغزت ، به خاطر دیسشارژ های عصبی غیرضروری چربی های تنشان آب شود.

و در همان حال کودکانه از او بخواهی برایت آیس پک بخرد!

/ 2 نظر / 4 بازدید
روشن ترین نور

تروخدا چی شد که به این مرحله از خونسردی رسیدی؟راهنمایی کن خو منو هم ..رسما سلولهای خاکستری ام را فدا کردم برای این مسائل بی اهمیت ..

پرستو مهاجر

اینا رو خوب اومدی...اما... همیشه نمی شه یه وقتایی جون آدمو به لبش می رسونن من خیلی وقته این روشو پیش گرفتم