قطارواره

تا نیمه شب خوابم نمی برد و صبح ها تقریبا" دو ساعت گل پسر با من کشمکش دارد تا بیدارم کند.روزها مثل روح سرگردان درخانه پرسه می زنم و دنبال کاری برای انجام دادن می گردم و بعد پناه می برم به اینترنت و گشت های بیهوده ی مجازی.

گاهی هم با گل پسر بازی های رایانه ای انجام می دهیم و هر چند دقیقه یک بار دلم می خواهد چیزی بخورم که این آخری برای کسی که تازه وزن کم کرده و قصد داشته ادامه دهد بسیار خطرناک است!

تعدادی تارموی سفید یک مرتبه روی سرم سبز شده اند . حوصله ی مطالعه کردنم رفته رفته کم می شود. و این وقت های اضافه آمده ی روزانه دارد اعصابم را به هم می ریزد.

خودم خوب می دانم که استراحت و خانه نشینی به دردم نمی خورد مثل" قطاری" که وقتی از حرکت می ایستد هیچ منظره ای از پنجره اش تماشایی نیست.

 

مجبورم عادت کنم تا وقتی که شرایط جدید زندگی ام رونمایی شود!

 

دیروز گل پسر را که به کلاس زبان بردم یک ساعت وقت آزاد داشتم فقط برای خودم هوراکمی پیاده روی کردم و بعد کودک درونم را حسابی شگفت زده کردم با رفتن به مغازه ی شانار. از این کافه های اناری در هر شهری چندتایی هست و من عاشق ترشک هایی هستم که روی فالوده و بستنی اناری اش می گذارد خوشمزه 

این بود که برای خود تنهایم یک معجون انار خریدم و رفتم در فضای سبز آن اطراف نشستم و با لذت تمام خوردمش! مگر آدم چقدر می تواند کودک درونش را مهار کند ؟!

گلدان بیضی بزرگ شمعدانی های خشک شده ام را هم شخم زدم و تخم سبزی کاشتم تا ببینم این بار چه می شود؟آیا رشد خواهد کرد یا باز هم می خواهد مثل آن دفعه که در باغچه کاشتمش برایم ناز کند!

 

پ ن : نوشتن پست قبلی که نکاتی در مورد بندرعباس ارائه شده از آنجا ناشی می شود که شب قبل دوستی از من بهترین مدرسه ی بندرعباس را جویا شد تا به دوستش که مهاجر بندر شده است بگوید. این دوست در واقع اولین مربی مهد کودک گل پسر در سن دو تا سه سالگی است که گل پسر را بسیار دوست دارد و هنوز ارتباطش را  با ما حفظ کرده و همیشه جویای حال او می شود.او لیسانسه بود و بصورت موقت مربی گری مهد را برعهده داشت و هم اکنون یک آموزگار موفق دبستان است.

و این  در حالی واقع شد که خودم هم دارم دربه در به دنبال مدرسه ی خوب در شهر دیگر می گردم و دوباره باید همان روش آزمون و خطا را در مورد تمام ابعاد زندگی ام از سر بگیرم! چه اشکالی دارد که ما هم بهترین های اکتشافی مان را در اختیار دیگران بگذاریم تا زحمت تجربه کردن آنچه تجربه کرده ایم را برای آنها کم کنیم.

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
لي‌لي كتابدار

چه خوب كه كودك درونت رو تحويل گرفتي! خيلي عزيزه [قلب]

روشن ترین نور

من عاشق کودک درونم هستم مخصوصا شیطنت هاش..روحم راصفا میده..[چشمک] این وقتهای اضافه خیلی خوبی دارند که اولیش خوابه و من عاشقشم ..یه بدی دارند که مرتب درجه پا به سن گذاشتنت را اندازه میگیری..از موی سفید تا یک چروک ریز..خعلی بده..[نگران]