هر روز می تواند روز مادر باشد

پیرزن جلوی در خانه ی ما نشسته بود. وقتی به خانه رسیدم دیدم و شناختمش ولی انگار او مرا نمی شناخت. روی زمین نشسته بود و مورچه ها از کنار بدن روی خاک پهن شده اش به چپ و راست می دویدند.

سلام کردم و جواب داد.پرسیدم که چرا آنجا نشسته است؟ و سر درد دلش باز شد. در حالی که چشمانش را اشک تر کرده بود گفت که منتظر است تا شاید پسرش را ببیند.

پیرزن نیمه فلج است و توان راه رفتن ندارد، در خانه ی بغلی به همراه دخترش که پنجاه و خرده ای سال دارد زندگی می کند.رفت و آمد زیادی دارند برای جلسات روضه و دعا و قرآن خوانی که در ماه محرم و رمضان بیشتر است اما پیرزن در قلبش درد دارد.

از آنجایی که مادر است و هیچ مادری فرزندش را بد نمی بیند و بدنمی داند می گوید که تقصیر از عروسم است که نمی گذارد پسرم به دیدنم بیاید.پسرم خیلی خوب است و هیچ تقصیری ندارد.من اینجا نشسته ام تا شاید پسرم راهش را کج کند و از اینجا بگذرد تا ببینمش و شاید لطف کند و چندعدد نان برایم بخرد.

می روم برایش نان می خرم و می آورم، لای سفره ی یک بار مصرفی می پیچم و در حیاط خانه اش که درش همچنان باز است می گذارم، از نان تشکر می کند اما هنوز هم می خواهد آنجا بنشیند به انتظار پسری که چندهفته است ندیده اش.

 

چهارماه گذشته است و دیگر ندیدم پیرزن جلوی خانه بشیند، شاید پسر به دیدنش می رود یا شاید از آمدن او ناامید شده ، شایدهم دیگر توان کشیدن بدن نیمه فلجش را تا بیرون از خانه ندارد.

 

ای کاش روز مادر برای همیشه همان روز مادر می ماند و تغییر نام نمی داد به روز زن  که بعدش هم تمام زنان و دختران را دربربگیرد و ارزش و احترامی راکه می باید فقط و فقط برای مادر لحاظ شود بسط دهد به نیمی از جمعیت.  و در این میان مادری که چشم انتظار فرزندانش نشسته است چه در خانه اش و چه در خانه ی سالمندان از رونق بیفتد و در میان کادو خریدن ها و کادو گرفتن های همگانی از قلم بیفتد.

 

 

می خواهم از حالا گل پسر را آماده کنم برای روزهای پیری ام! می گویم که تو باید وقتی بزرگ شدی و برای خودت مستقل ,  هر روز بیایی و به ما سر بزنی!

فکر نکرده می گوید : نمی شود!

چرا؟

- چون من باید سر کار بروم و به زندگی خودم برسم. وقت ندارم که هر روز به شما سر بزنم!

تخفیف می دهم تا مشتری شود. می گویم پس یک روز در میان بیا.

- نه!

هفته ای دو بار؟

- نه!

 

سرانجام روی هفته ای یک بار با هم به تفاهم می رسیم.

اما خوشحالی ام چند دقیقه ای بیشتر دوام ندارد! چراکه گل پسر می گوید: مگر شما بیشتر از سالی یکی دوبار به دیدن بابابزرگ و مامان بزرگ می روید؟!؟!؟! 

 

برایش توضیح میدهم که بابابزرگ و مامان بزرگ های او فرزندان دیگری هم دارند که دور و برشان باشند اما او یکی یکدانه ی ماست و توضیح میدهم که ما ناگزیر بوده ایم در برابر کیلومترها فاصله ای که بین مان افتاده است. توضیح دادن سود چندانی ندارد. باید به چشم ببیند تا باور کند.

 

به زودی فاصله ها را از میان برخواهیم داشت, اگر خدا بخواهد.

 

 

 

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
یانقی علیه السلام

پیرزن بینوا ... البته فقط ربط به پیری نداره چه والدینی که جوانند و فرزندشان ازدواج می کند! مشغله جوانان ( زن و شوهر و فرزند) نیز زیاد است و بعضی خانواده ها با بعضی دیگر قابل قیاس نیست! گاهی خود خانواده ها آنقدر در زندگی دخالت می کنند که پسر و عروسشان را فراری می دهند ، البته دلیل بر قطع صله ی رحم نمی باشد! پسر و عروس با هم خانه ی خانواده ی پسر می روند ، خانواده ی همسر با تمام خصلت های خوب عروس و خصلت بد اندک داشته باشد ، بی محلی یا کم محلی می کنند و فقط پسرشان را تحویل می گیرند! باید خانواده ها با هم رفت و آمد داشته باشند و دخالت در زندگی نباشد و اگر واقعا مشکلی عروس و داماد ها دارند حرفشان از روی دسوزی و کمک بزنند نه نیش و کنایه و ایجاد کدورت و کمرنگ شدن روابط! باید تحمل و توکل و صبوری کرد. مطلب جالبی ارائه دادید.

یانقی علیه السلام

دختر و خواهر به حساب نمی آیند. ولی ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها که الگوی بارز و نمونه ای هستند ، هم همسر نمونه و هم مادر نمونه ای هستند. چرا که همسرانی مومن و با اخلاص داریم چو مادرانی صبور و مقاومند و دریای مهرمادری از آنان جاریست. پس روز مادر فقط مختص مادران نیست مختص زنان نمونه و حقیقی هست! کلی نباید قضاوت کرد!

یک مادر

سلام چند وقت پیش به همسرم می گفتم ما که سر پیری بچه دار شده ایم (34 و 39) عاقبت پیری مان خانه سالمندان است دختر سه و نیم ساله ام وقتی کمر درد شدیدی داشتم به اصرار میگفت مامان شما پیر نشو گفتم همه پیر می شویم و دست ما نیست و مانده بودم که چرا این را می گوید که یک هو گفت آخه پیر بشی می خوای بری سالمندان من تنها میشم. بی ربط نوشت: (اطبا هیچ جا از دست ملت در امان نیستند حتی در وبلاگشان.) خانم دکتر میتونم یک سوال دارویی بپرسم؟

روشن ترین نور

چه غمگین شدم.. من میترسم از اون روزها..[دلشکسته]

سلین

وااای از گل پسر بعید بود! هفته ای یه بار!!! من از الان انگیزمو برای آینده از دست دادم!