روز بدشانسیته گوره خر!

امروز هم یکی از همین روزهای ناسازگار بود اما تفاوتش با سایر روزهای بد در اینجا بود که من اصلا"نه عصبانی شدم ، نه ناراحت! حتی ضربان قلبم هم بالا نرفت! یعنی کاتکول آمین ها ریلیز نشدند و توانستم واکنش مناسب به هر موقعیت ناسازگار نشان دهم. از من بعید بود که یک روز بد را این قدر خونسرد بگذرانم!

از اول صبح مشکل با پیدا نشدن جای پارک مناسب شروع شد، کار بانکی ام با مشکل مواجه شد ، کارمند اداره ای که باید فرم های مربوط به کارم را در اختیارم میگذاشت مرخصی بود، چند مریض بدقلق داشتم که کار دوتایشان به دعوا با منشی کشید!

سه روز قبل که مامان هنوز نرفته بود شهرشون با هم خرید رفته بودیم و چشمم به یک پالتوی خوشگل افتاد و هرچند بندرعباس آنقدر سرد نمی شود که پالتو بپوشم ولی دلم خواست و خریدم. مامان هم طبق معمول به یاد آن یکی دخترش افتاد و تندی زنگ زد بهش که برای تو هم پالتو بخریم؟ و سرکار خانم خواهر که خیلی هم مشکل پسند است جوگیر شد و سفارش یک پالتو درست به رنگ و شکل مال من را داد که برایش خریدیم.حالا که پالتو را دیده خوشش نیامده و گویا به تنش هم نمی آیدسبز

آنوقت منی که عمرا"اهل پس دادن جنس نیستم و هیچ وقت به فروشنده ها رو نمی زنم برای تخفیف و تعویض و غیره  مجبور شدم برای ایشان بروم مرکز خرید و رو بزنم که می شود پس بگیرید؟ او هم بگوید نه! حالا که شمایید فقط حاضرم عوض کنم. باید منتظر بمانم پالتو را پست بفرمایند تا ببرم و یک جنس بنجلی از مغازه اش برای خودم ابتیاع نمایم!

خلاصه دنبال گل پسر که رفتم مدرسه ، مادر همکلاسی اش را دیدم که از من شاکی بود بابت کم محلی! گویا در چند روز گذشته که بدو بدو  می آمدم و می رفتم تا به مامان اینها به موقع برسم  چند باری قصد سلام علیک داشته و من متوجه اش نشدم! کلی برای او عذر آوردم که بنده در گرفتاری و عجله بوده ام و غیره...

بعداز ظهر  فارغ از تمام مشکلات صبح  قصد رفتن به مطب را داشتم که در همان ابتدای مسیر وقتی سر یک مانع بلند سرعت را کم کردم، یکهو صدای ترمز وحشتناکی از پشت سر شنیدم ،یک 206بود با رانندگی یک خانم که خیلی هم پر مدعا بود ،مثل اینکه ایشان انتظار داشته اند بنده با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت از روی مانع رد شوم که نشدم و ایشان مجبور به ترمز شده اند! چند ثانیه بعد ماشینش را کشانده بغل دست من و از پنجره ی باز کلی دری وری و حرف مزخرف بار من کرده! این اولین باری بود که امروز عصبانی شدم ، وقتی از من فاصله گرفت پا را روی گاز گذاشتم و رسیدم بهش ، شیطونه می گفت فرمون بگیرم و پلیسی بپیچم جلوش و حالش رو بگیرم ولی فقط به یک بوق ممتد در جواب مزخرف گویی اش بسنده کردم و کاتگول آمین هایم هم تحت کنترل بوده و زیاد آزاد نشدند که جای بسی خرسندی داشت و در ادامه ی مسیر طبق معمول به تماشای غروب زیبای آفتاب پرداختم و ریلکس به راهم ادامه دادم.

شماره پلاک ماشین بی ادب 73بود یعنی استان فارس که دقیقا"همین سه روز قبل داشتیم در مورد رانندگی وحشتناکشان حرف می زدیم ، وقتی که پدرم از رانندگی خوب مردم بندرعباس تعریف کرد و احترام گذاشتنشان به حقوق یکدیگر را ستود و گفت که در هیچ شهر دیگری چنین مردم بامرامی ندیده است و ما هم تایید کردیم و بدترین رانندگی را که در شیراز دیده بودیم مثال زدیم،جایی که هرج و مرج در خیابان هایش غوغا می کند و این خانم هم از همان محل ها آمده بودند و بندری نبود!

بالاخره به مطب رسیدم و. ... و منشی جدیدمان هم هنوز دوماه نشده پاجای پای قبلی گذاشته و تشریف نیاورده بودند و ده نفری آدم چپیده بودند پشت در مطب! درس عبرت از گذشته سبب شده دیگر کلید را جا نگذارم ،پس خونسرد در را باز کردم و مردم را راه دادم داخل.  منشی موبایلش خاموش بود و بعد که آمد معلوم شد امتحان دانشگاه داشته و امتحان کمی دیر برگزار شده است و موبایلش هم شارژ خالی کرده! تا آمدنش مجبور شدم کار سه نفر را خودم راه بیندازم ولی با آرامش!

باز هم چند مراجعه کننده ی آزار دهنده داشتم که کار غیر قانونی می خواستند و کلی از وقتم را تلف کردند بابت چک و چانه زدن هایی که سودی به حالشان نداشت و من در کمال تعجب باز هم عصبانی نشدم.فقط زیر لب به خودم نجوا کنان می گفتم : روز بد شانسیته گوره خر!

خب! بچه که داشته باشی و بچه ات هم تک و تنها باشه و مجبور باشه بیشتر اوقات فراغتش رو به دیدن کارتون بگذرونه شما هم مجبور میشی روزی چند ساعت صدای دوبلورهای انیمیشن ها را بشنوی و ناخودآگاه به جای حفظ شدن درس ها و مطالب مورد نیازت ناچارا" کل دیالوگ های انیمیشن را حفظ می شوی.یعنی الان اگر بخواهند یک امتحان از متن دیالوگ های کارتون ها و صحنه هایشان بگیرند من احتمالا" رتبه ی اول آن را به دست خواهم آورد. این دیالوگ هم مربوط به کارتون ماداگاسکار می شود که آلکس شیر و مارتین گوره خر شخصیت های اصلیش هستن و...

شب که خواستم مانتوی جدیدم را که هشتاد و پنج هزار تومان از قشم خریده بودم اتو کنم متوجه شدم یک کلاه گشاد هم اینجا سرم رفته! مانتوئه روی یکی از سرشانه هایش پاگون چرمی دو طرفه داشت و روی یکی دیگر نصف پاگون! یعنی کاملا" ناقص!

 

زندگی یک فانتزی دردناک و تلخ است. نشیب و فرازهایش را با لبخند شیرین کنیم.

 

سعی می کنم پست بعدتر از بعدی ام ناراحت کننده نباشد .از حالا گفته باشم اگر غم و غصه تان زیاد است پست بعدی ام را نخوانید.

/ 2 نظر / 9 بازدید
روشن ترین نور

چقدر خوب میشد که هممون میتونستیم همینطور در این شرایط خودمون را کنترل کنیم مسلما با عصبانی شدن مقابله به مثل و..اوضاع برای خودمون سخت تر میشه آفرین !خیلی خوب کنترل کردی خودتو..اون پالتو و مانتو به نظرم بدتر از همه ش بود..! [چشمک][چشمک]

منم یه عابرم

جدا از تموم مشغله های مامانا ،ذغدغه بچه ها هیچ کمرنگ نمیشه.