طلوعی که ندیدم

گاهی هم فرصت های طلایی زندگی به سادگی یک چشم برهم گذاشتن ساده از بین می روند.

آن شب را تا صبح نخوابیده بودم و مثل مرغ پرکنده بال بال می زدم از گرما! 

یک وقت فکر نکنید به خاطر گرمای بندر بوده باشد چراکه ما معمولا" اینجا زیر باد خنک کولرهای گازی , با خیال راحت می خوابیم.

آن گرمای بی امان مربوط به تهران بود , جایی که خبری از کولر گازی و خنکی مطبوعش نبود و در آخرین طبقه ی آن هتل تازه تاسیس , فن کوئل ها هرچه جان می کندند برای تامین سرمای مورد نیاز یک تازه از جنوب آمده افاقه نمی کرد!

تنها چیزی که آن شب طاقت فرسا را برایم کمی قابل تحمل کرده بود نگاه های بی وقفه ام بر فراز یک شهر خواب بود.مدت ها بود دماوند را ندیده بودم و آن شب آرزوی دیدن اولین اشعه های طلایی خورشید در طلوعی بی نظیر از ورای دماوند و برج های خواب آلود دست از سرم برنمی داشت.تفاوت قیمتی که برای داشتن آن اتاق پرداخت کرده بودم فقط برای داشتن همین ویوی بی نظیرش بود .

پرده ها را کنار زده بودم و صندلی ها را روبروی پنجره جا داده بودم .خسته که می شدم کمی دراز می کشیدم تا اینکه در یک لحظه پلک ها یکدیگر را یافتند و چون از هم فاصله گرفتند دیگر طلایی در افق باقی نمانده بود.

در زندگی روزمره مان هم گاهی پیش می آید که مدت ها منتظر واقعه ای می نشینیم و درست در همان لحظه ی حساس به دست آوردنش , با یک غفلت کوتاه آن را از دست می دهیم.

فرصت ها را از دست ندهیم.

نوار زندگی دکمه ی بازگشت ندارد.

/ 2 نظر / 6 بازدید

سلام دوست عزیز مطالبت عالی بود من به تازگی بازی انلاین تراوین افتتاح کردم خواهش می کنم بیا ثبت نام و بعد بازی کن تا بفهمی چه هیجان و لذتی داره اگر هم در اخر بازی نفر اول شدی جایزه های نقدی وغیر نقدی بگیر باور کن خیلی بازی جذابی هست حتما ثبت نام کن تو بازی همه چیز اموزش داده میشه ادرس :www.metravian.ir

روشن ترین نور

خیلی خوب مینویسی ..خوب تلنگر میزنی مررررررررررررررسی ری را جان..