کودن فرض کرده اند ما را !

میدانم که هنوز ریشه هایشان اینجاست.میدانم که حسرت  قدم زدن در کوچه های شلوغ این مرز و بوم را با تمام مشکلات و محدودیت هایش بر دل دارند. میدانم که تعدادی از آنها صورت را با سیلی سرخ نگه داشته اند و برخی  با پولهای بادآورده دارند صفا می کنند.

اما

طاقت نمی آورم که بنشینند آن سوی مرزها و این سو را تحلیل کنند.

مرگ نابهنگام پاشایی بهانه ای تازه شد در دست آنسوی مرزنشسته ها که با قیافه ای شگفت زده به تحلیل آنچه در اینجا می گذرد بپردازند. عده ای تازه فهمیده اند که جتی یکی دوسال هم در ایران نبودن ،  میتواند آنها را به قدر نفهمی این روزهای حال و هوای ایران دور کند ، شگفت زده اند و افسوس می خورند و اکثرشان این نفهمی خود را به حساب کودنی توده های جوانان در ایران مانده می پندارند. ما را تحلیل میکنند که جمع شدنمان برای پاشایی بهانه ایست برای دورهم بودن ، یا نمادی است از مرده پرستی!

و فکر می کنند ما اینقدر کودن هستیم که برای یک موسیقیدان جوان که از نظر آنها جالب نبوده , داریم خودکشی می کنیم!

یکی نوشته بود که این خیل گمراهان که برای یک خواننده ی جوان که دوسال بیشتر از در اوج بودنش نمیگذرد ، اینگونه عزاداری می کنند ، اگر یک روز" ابی " بمیرد چه خواهند کرد. می خواهم از همین تریبون اعلام کنم که ابی و تمام آن بی وطن هایی که دارند آنسوی آب قر می دهند بروند به ....! وطن فروشی مثل " ابی " که برای چند قران پول بیشتر حاضر می شود گل سرسبد ترانه هایش یعنی " خلیج فارس " را در کنسرت دبی نخواند تا به تریش قبای عرب های امارات نشین برنخورد , برای منی که قلبم به عشق کشورم می تپد پشیزی ارزش ندارد!

و به اطلاع این دسته از دربه دران ملی میرسانم که بنده از وقتی موسیقی ایرانی به برکت جوانانی چون پاشایی و یزدانی رونق گرفته است , به ندرت تمایلی به شنیدن موسیقی از آنسوی آب دارم.

 

جوان در ایران مانده ابله نیست!

جوان در ایران مانده ، عقب مانده نیست!

جوان در ایران مانده فرهنگش را نفروخته است. جوان در ایران مانده ، چه آگاهانه مانده باشد و چه از روی اجبار ، دارد با فرهنگی که توی خارج رفته دیگر نمیشناسی اش زندگی آبرومندانه میکند. درست همان زمان که تو داری از برج های بیگانه بالا می روی و سنگ تمدنشان را به سینه میزنی، درست همان زمان که تو برای حرف زدن با یک همزبان دلت قنج می رود اما نقابی روی پریشانی ات میکشی و با صورتکی فانتزی که قرار است درد غربتت را بپوشاند ، عکس های متمدنانه میگیری ، و درست زمانی که داری فرهنگ دوهزار ساله ی خودت را فدا میکنی ، جوان در ایران مانده دارد زیر پوست شهرهای ایران زندگی ای را تجربه میکند بس عمیق و بس پرمحتوا.

توصیه ی من به تمام شما از ایران گریختگان , همان هایی که چشم گفتن را در سرزمینتان تاب نیاورده اید و رفته اید تا بله قربان گوی هر تازه به دوران رسیده ای باشید, این است که بروید و خودتان را برای برگزاری هرچه باشکوه تر کریسمس آماده کنید!  

جوان ایرانی نیازی به تحلیل های کارنشناسانه ی  شما ندارد!

 

بریده ای از شعر سهراب را تقدیم می کنم به مرتضی پاشایی:

 

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت 

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

 صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

 

به شکل خلوت خود بود

وعاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد

 

اما نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند 

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید....

 

پ.ن 1: روحش شاد که این روزها هرکجا سرمیکشم کسی دارد ترانه ای از او را زمزمه می کند حتی پسرکان ده ساله ی هم مدرسه ای گل پسر.

پ.ن 2: از آن دسته آنسوی مرزنشینان که سعی در تحلیل کارشناسانه ی ایران و در ایران ماندگان ندارند پوزش می طلبم که با لحنی تند  همگان را خطاب قرار داده ام.

 

 

/ 9 نظر / 14 بازدید
پرستو

با شما موافقم[لبخند]

طراحي سايت

طراحي سايت به صورت حرفه ايي دوست عزيز اگه دوست داري سايت داشته باشي ما ميتونيم با کمترين قيمت ممکن براي شما هر نوع سايت با موضوع دلخواه ايجاد کنيم و يا ميتونيم وبت رو به سايت تبديل کنيم . ساخت انواع سايت هاي : خبري تفريحي ورزشي چت روم فروشگاهي دانلود و... راهاي تماس : Mail : MrDarvishi[at]Yahoo.com iD Yahoo : MrDarvishi 09175519630

محيصا

ري را عزيزم از تمام او ادماي بي ارزش مثل ابي متنفرم، چطور ميشه كسي مثل شهره يا برادرش رو دوست داست با او رفتارهاي افتضاحي كه دارن يا همين اب كه گفتي،

پگاه

چقدر عصبانی بودی عزیزم. خون خودت رو کثیف نکن. شعر آخر سهراب منو برد به روزهای نوجوانی روزهای خوب فروغ و سهراب خوانی.

مینا (غروب غمها

من وقتی خارج بودم توی غربت با صدای مرتضی عزیزم آشنا شده بودم و آهنگ هاش رو روی وبلاگم میگذاشتم اولین آهنگش که منو میخکوب کرد به اسم من زیادی ام بود از اون روز عاشق صداش شدم مدت ها گذشت و توی فیس بوک لایکش کرده بودم و هر از گاهی براش زیر عکس هاش براش می نوشتم که چقدر صداش رو دوست دارم از بین اونهمه خواننده خودش میگفت حالش خوبه و من فکر میکردم شایعه است که مریضه بعد خودش مینوشت که جراحی کرده و دوس نداشت مردم بدونند سرطان داره یادمه 2 بار اومد بندر کنسرت گذاشت بار اول نرفتم بار دوم میترسیدم بمیره و من باز حسرت به دل بشم آخرین بار هم توی فیس بوک ش نوشت داره میره بیمارستان برمیگرده ولی رفت و دیگه برنگشت روزی که خبر مرگش رو شنیدم تا امروز گریه کردم هر روز دارم روی کیبورد اشک میریزم و اهنگ هاش رو گوش میکنم من عاشقش بودم

مینا (غروب غمها

خیلی ها حسادت کردن و میکنند ولی من تا جایی که تونستم توی نت جواب حسودان رو دادم شنیدم مرتضی رو بخاطر درد و بی قراری اش به دستور پزشکش با داروی بیهوشی بیهوش کرده و بعد از چندساعت مرتضی دچار ایست تنفسی شده و با دستگاه ونتیلاتور تنفس میکرده و روز بعد هم دچار ایست قلبی شده ایکاش پزشکش مرتضی عزیزم رو بیهوش نمیکرد هرچند به گفته پزشکش سرطان صفرا و ریه ها و کبد و مغز استخوانش رو هم درگیر کرده بود ولی ایکاش بیهوشش نمیکرد که اینقدر زود بمیره

روشن ترین نور

چقدر خوب و عالی نوشتی ری را جان...اون حسی که داشتی را منتقل کردی... پرتوی من هم همه ش ترانه هایش را اینروزها زمزمه میکنه..گاهی تعجب میکنم! همه کلیمها و آهنگهاش را از گوشی من دنبال میکنه... روحش شاد

مامان فاطمه

سلام من همیشه اینجور وقتها یاد آقای امیر انتظام می افتم که ماند در اینجا زندگی کرد و حرفش را نقدش را شجاعانه گفت و هیشه تاوانش را هم داد.نه مثل وطن فروشانی که نشسته اند آن سوی گود و میگویند لنگش کنید.

لي‌لي كتابدار

روحش شاد باشه و خدا به خانواده اش صبر بده