قلعه ی کج کلاه خان

آن سال من در کلاس چهارم درس می خواندم. هر دانش آموزی وظیفه داشت ده عدد گونی به مدرسه تحویل دهد و آنها گونی ها را مملو از خاک می کردند و تمام محیط مدرسه را سنگر بسته بودند. عراقی های نامرد به بچه های مدرسه ای هم رحم نمی کردند، شنیده بودیم حتی بچه های یک مدرسه را در زنگ تفریح در حیاط مدرسه به رگبار بسته اند! پدر و مادرها آن روزها چه دل بزرگی داشتند که هنوز هم با احتمال حمله ی هوایی گاه و بیگاه ، به کودکانشان اجازه ی مدرسه رفتن می دادند.

بیرون از مدرسه در محوطه ی بزرگ پارکینگ ، یک سنگر کامل هم برایمان ساخته بودند که وقتی آژیر قرمز می زدند تعدادی از بچه ها به زور  در آن جا می شدند.سنگر اما روی زمین بود نه زیر آن! سطح آب های زیر زمینی آنجا خیلی بالا بود و بعد از دو متر کندن به آب می رسیدیم و نمیشد سنگر زیرزمینی ساخت، همانطور که ما هم در باغ خانه هر چه سعی کردیم سنگری بسازیم نتوانستیم و به اجبار در گوشه ای از راهروی خانه پناه می گرفتیم بعد از اینکه صدای جت های عراقی لرزه برتنمان می انداخت و صدای سوت بمب هایی که رها می کردند را می شنیدیم تا برخوردشان بر زمین و انفجار و صدای شلیک های ضدهوایی ها. و بعد صدای آژیر قرمز از رادیو شنیده می شد! فاصله مان تا مرز آنقدر زیاد نبود که اعلام آژیر از رادیو,  زودتر از رسیدن جت ها خبرمان کند!

بگذریم.

آن سال اما شایعات زیاد شده بود. همه از ترسشان اهواز را ترک می کردند تا بهمن ماه را آنجا نباشند.پدر اما مجبور بود مثل تمام مردهای دیگر  کارش را حفظ کند و نگرانی از حفظ جان ما راحتش نمی گذاشت.

در همان روزها یکی از کارمندان پدر که همسرش از روستای قلعه تل از توابع ایذه بود و خانه ای در آن روستا برای خودشان ساخته بود به پدر پیشنهاد داد تا ما را به همراه خانواده اش به آن خانه بفرستد تا در امان باشیم و خیلی هم دور نرفته باشیم چراکه فاصله ی آنجا تا اهواز دو ساعتی بیشتر نبود. پیشنهاد خوبی بود و من به اتفاق مادر و برادرم راهی آن روستای تاریخی شدیم.خواهرها آن موقع در شهر دیگری دانشجو بودند.

قلعه تل نامش را از قلعه ای گرفته است که بر فراز تپه ای در وسط روستا قرار دارد، قلعه ای که در روزگاران نه چندان دور کج کلاه خان معروف، در آن سکونت داشته است و از آن بالا به مردم زیر دستش ظلم فراوان می کرده و آنطور که می گفتند همسران متعددی از دختران جوان روستا داشته و طریقه ی انتخاب ایشان هم برمیگردد به همان اشراف قلعه اش بر تمام روستا و زیر نظر داشتن قنات که دختران جوان از آن آب برمیداشته اند و از تیر رس نگاه کج کلاه خان در امان نبودند.

دو سه هفته اقامت ما در آن روستا خاطرات شیرینی با طعم شیطنت های خاص من در آن سن برایم باقی گذاشته است.

قلعه ی کج کلاه خان در آن زمان نیمه خراب و متروکه بود و مادرم از ترس حضور معتادان و آدم های ناجور ، رفتن به آن مکان را برای من بخصوص، ممنوع کرده بود! و هنوز هم نمی داند که من هر روز در راه بازگشت از مدرسه به قلعه سر میزدم و به بازی می پرداختم!

مدرسه ی روستا در آنسوی رودخانه ای بود که از وسط روستا می گذشت و ما باید از روی یک پل چوبی زیبا و متحرک درست شبیه کارتون ها ، میگذشتیم، البته پل کوتاهی بود و چیزی حدود ده یا پانزده متر بیشتر طول نداشت اما. .. دختربچه ی شیطونی که من باشم بیشتر اوقات به جای عبور از روی پل، از زیر پل می گذشت! و چکمه های پلاستیکی قرمزش را که تا زانو ها ادامه داشت در آب رودخانه ای که به سرعت از روی سنگ های ریز و درشت می گذشت فرو می برد و گاه با شلواری که بخشی از آن خیس شده بود به مدرسه می رفت! و این یکی را هم هیچ وقت مادر نفهمید!شاید هم فهمید و من نمیدانستم ، مثل همان قضیه ی میل شدیدم به خوردن جوهر نمک ، که همیشه پنهانی صورت می گرفت و تا همین یک ماه پیش که بالاخره از مادر پرسیدم ، نمیدانستم که او به شیطنت دردسرساز من پی برده بود.حاصل این کارم البته جالب نبود و برایم دندان های پوسیده را برجا گذاشت!

یکی از به یادماندنی ترین خاطراتم از قلعه تل مربوط به همان قنات زیبا بود که آبی شفاف و پاک داشت و اسباب آب بازی ما را فراهم می کرد. نزدیک خانه ای که ما اقامت داشتیم یک باغ بزرگ میوه بود پر از پرتقال و لیموشیرین و دبه. دبه نام محلی همان ترنج خودمان است که ترش بود و دختر شیطونی که من باشم خیلی دوستش میداشت و مرتب از روی دیوار کوتاه باغ می پرید داخل و بدون ترس از واق واق کردن سگ نگهبان ، یک دانه دبه می کند و در می رفت و در راه خانه می خوردش!

بچه های روستا ، رسم خاصی برای خوش آمد گویی به معلم داشتند ، آنها برخلاف ما که فقط به یک برپا دادن و سلام دسته جمعی در زمان ورود معلم به کلاس اکتفا می کردیم، شعر بلند بالایی می خواندند که برایم عجیب و جالب بود و خیلی زود حفظش کردم و تاکنون به خاطر دارم. آنها می خواندند: دم به دم بر همه دم، بر گل رخسار محمد ، آخرین شاه ولایت ، بر علی شیر خدا ، سایه ی کوثر صلوات. و بعد دسته جمعی صلوات می فرستادند و. ... یادم نیست سلام می کردند یا نه ؟ !

آن روزها ی پیک نیک وار برایمان به سرعت می گذشت و من در عالم کودکی هیچ باکم نبود از دوری پدر و خطری که او را در شهرمان تهدید می کرد. تا اینکه یکی از همان روزها وقتی مدرسه بودم حمله ی هوایی شد و انفجاری وحشتناک.  هواپیماهای عراقی رد ما را گرفته بودند و آمده بودند روستا!  و محلی نزدیکی روستا را که یک کمپ بود با خاک یکسان کرده بودند. همه ی بچه ها وحشت زده بودند.  مسئولین مدرسه آراممان کردند و دقایقی بعد رهایمان کردند برویم خانه.

چند روز بعد اردوی ما به پایان رسید و برگشتیم خانه. هیچ خبری نشده بود و همه کس و همه جا امن و امان بود ولی بعد از چند هفته زندگی در خانه های روستایی خانه ی معمولی مان برایم حکم یک قصر را پیدا کرده بود ، سرفراز و زیبا ، زیباتر از قلعه ی کج کلاه خان!

/ 5 نظر / 7 بازدید
coffe16

هر چه موهایت بلندتر عمر من بلندتر است گیسوان آشفته روی شانه هایت تابلویی از سیاه قلم و مرکب چینی و پرهای چلچله هاست که به آن دعاهایی از اسماء الهی می بندم می دانی چرا در نوازش و پرستش موهایت جاودانه می شوم ؟ چون قصه ی عشق ما از اولین تا آخرین سطر درآن نقش بسته است موهایت دفتر خاطرات ماست پس نگذار کسی آن را بدزدد

خوشتیپ:)

من رازی را پنهان نکرده ام! قلبم کتابی است ... که خواندنش برای تو آسان است. من هموارهتاریخ قلبم را می نگارم؛ از روزی که در آن به تو عاشق شدم !

cheghadr weblogeto doost daram khanoom,,

سلین

cheghadr ziba bood rira jan,keyf kardam dokhtarake sheytoon![چشمک][ماچ]

روشن ترین نور

عجب خاطراتی داری تو دختر ..خووندنی و شیرین .. من از جنگ اون آژیر وضعیت را یادمه ..پناهگاه ...اووه..[دلشکسته]