به برکت گندم

مادر جون هر سال تاسوعا حلیم نذری می پزه.نذرش اول برای پنج سال بوده ولی نزدیک به سی ساله که نمیتونه ترکش کنه. مادرجون بانویی مسن با لهجه ای شیرین و دوست داشتنیه. مادرجون تنها دارایی ما از سهم دونسل قبلمونه.

من هیچ کدوم از پدربزرگ هام رو ندیدم. مادربزرگ هام هم خیلی ساله که به رحمت خدا رفتند .از اجداد آقای همسر هم تنها سعادت آشنایی با مادرجون رو داشتم ، برای همینه که اینقدر دوستش دارم.

امسال برای تاسوعا راهی شمال شدیم تا در سفره ی حلیم نذری مادرجون شریک بشیم.اما اون شب باران تندی می بارید و طوفان شدید و خستگی راه و خرابی بخاری ماشین ، همگی دست به دست هم دادند تا آن شب به خونه ی مادرجون نریم! فردا شب اما ناگهان چقدر زود دیر شده بود.

وقتی که غروب عاشورا راهی خونه ی مادرجون شدیم ،خبر رسید که او را روانه ی بیمارستان کرده اند. نمی خواهم از کادر پزشکی و پرستاران بی مسیولیت بیمارستان که حتی پنج درصد از وظیفه ی قانونی خود را هم به نحو شایسته انجام ندادند صحبت کنم ، ولی در آن شب اگر ما به موقع نرسیده بودیم حتی تشخیص درستی هم برای مادرجون داده نمیشد. مادرجون دچار سکته ی مغزی شده و این روزها با درصد هوشیاری پایینی به زندگی خود در بیمارستان ادامه می دهد. علت سکته اش کریز فشارخون بوده و احتمال می رود به خاطر مشغله های فراوان پختن حلیم نذری اش  خوردن قرص های فشارخون را فراموش کرده باشد .خدا را به برکت تک تک دانه های آن چهل کیلو گندمی که مادر جون با دست های خودش در حلیم نذری ریخت قسم میدهم که سلامتی را به بانوی عزیزمان برگرداند.

/ 2 نظر / 17 بازدید
روشن ترین نور

سلام ری را جان من هم دعا میکنم برای مادر جان..برای همه مادر جان های عزیز و باارزشی که قدردانشان نیستیم .. ای وای از تشخیص به موقع ...ای وای..[گریه]

احسان

سلام دوست عزیز وبلاگ خیلی جالبی دارید. من مطالبتون رو خواندم عالی بود. ممنون میشم به وبلاگ منم سربزنی و تبادل لینک کنیم.