اولین پاییز

امروز صبح گل پسر را راهی مدرسه کردم و بعد از یک دوره ی سخت اسباب کشی و جاگیر شدن و آشنایی با شهر جدید و محله ی جدید ، از امروز رسما" زندگی در تهران را شروع کردیم.

مدرسه ای که از قبل برای گل پسر در نظر گرفته بودیم و پیش ثبت نام کرده بودیم را تغییر دادیم و او را در یک مدرسه ی دولتی بسیار خوش نام و عالی که کمتر از یک کیلومتر با خانه فاصله دارد ثبت نام کردیم و امسال برای اولین بار ، برای رفت و آمدش سرویس گرفتیم.  مدرسه ی جدیدش اگرچه غیرانتفاعی نیست ولی امکاناتی مشابه مدرسه ی غیرانتفاعی بندرعباس دارد و ساعت تعطیلی دوازده و نیم بسیار معقول تر از ساعت تعطیلی مدرسه ی غیر انتفاعی که قرار بود ثبت نامش کنیم است، آنها می خواستند هر روز تا ساعت چهار بعداز ظهر بچه را در مدرسه نگه دارند که مثلا دروس را به زبان انگلیسی هم درس بدهند و این برای یک کودک تازه به تهران آمده که چنین تجربه ای را از بدو ورود به مدرسه نداشته ، مطلوب به نظر نمی رسید.

گل پسر در همین چند روز حضورش در شهر جدید حسابی مرد شده و رفتارش با قبل تغییرات قابل ملاحظه ای پیدا کرده است از جمله ترسش از تنها ماندن در خانه که از زمان ورودمان به بندرعباس در وجودش شکل گرفته بود , در همین چند روزه کمرنگ شده و دارد از بین می رود. و من تازه می فهمم که بندر چه اثرات روحی بدی روی او داشته است.

 

ما از اسباب کشی جان سالم به در بردیم اما ماشین که ده روز بعد از ما با قطار آمد زیاد حالش خوب نبود و راهی تعمیرگاه شد و نگذاشت به قولی که به گل پسر داده بودیم جهت مسافرت چند روزه به شمال عمل کنیم!

آپارتمان ما در یکی از محله های خوب تهران است ، جایی که مجبور شدیم تقریبا دو برابر بودجه ای را که در نظر گرفته بودیم برایش هزینه کنیم اما به خاطر همسایه شدن با یک دوست قدیمی ساکن در این آپارتمان ارزشش را داشت.  این دوست البته جای پدر برایمان دارد و نوه اش اکنون همسن و سال گل پسر بوده و در این مدت هر روز چندین ساعت به بازی و سرگرمی با همدیگر سپری کرده اند و با اینکه دختر است و گل پسر در ابتدا از بازی کردن با او راضی نبود اما در نهایت روزهای خوشی را باهم تجربه کردند و بدین ترتیب گل پسر اولین دوست دختر خودش را پیدا کرد!!

آقای همسایه به عنوان یک دلگرمی بزرگ و راهنمای بسیار عالی برای شروع تازه ی ما بود.

در شعاع یک کیلومتری خانه همه چیز از میوه و تره بار و گوشت و سبزی خردکنی تر و تمیز و ...هست و دیگر خبری از وسواس های بندرعباسمان برای خرید مرغ و گوشت نیست.

فعلا تنها مشکل پیداکردن کلاس زبان مناسب برای گل پسر است.کانون زبان که گل پسر در بندر می رفت ، هیچکدام از شعبه هایش نزدیک نیست و نزدیکترین شعبه اش که بیش از ده کیلومتر فاصله دارد هم در ترم جدید جا ندارد! آموزشگاه های دیگر این منطقه هم یا دخترانه هستند یا از سن دوازده سال به بالا آموزش می دهند و یا فقط برای مهاجرین ، مکالمه کار می کنند.بعضی هم برای کودکان خردسال مناسب هستند و من هنوز نتوانستم جایگزینی برای کلاس زبان او پیدا کنم.

آقای همسر هنوز در مرخصی است و از چند روز دیگر کارش را شروع می کند. من هم که زیاد طاقت بیکاری را ندارم این روزها صفحه ی نیازمندیها را اینترنتی ورق میزنم.دو روز پیش آگهی دیدم و تماس گرفتم و دیروز برای مصاحبه رفتم و پذیرفته شدم.آگهی وسوسه برانگیزی بود برای مدیر و مسوول فنی یک بیمارستان خصوصی در تهران که بیمارستان بسیار خوب و پرطرفداری هم هست و پزشک خانم می خواستند و من در مصاحبه پذیرفته شدم. شغل دهان پرکنی است اما حقوق زیادی ندارد.ساعت کاری اش زیاد نیست اما مسوولیت زیادی دارد. از همه چیز گذشته دوری محل بیمارستان از خانه است، که حدود مرکز تهران و در محدوده ی طرح ترافیک است.در بهترین حالت اگر ترافیک نباشد و با اتومبیل شخصی بروم چهل دقیقه راه است! و این بدترین قسمت ماجراست که سبب شده از قبول این شغل ناامید شوم. البته کار برای من در تهران زیاد است بخصوص در زمینه ی پوست و زیبایی  و بسیار بیشتر برای ترک اعتیاد اما دیگر حوصله ی ترک را ندارم و در مورد کار زیبایی و پوست هم  دلهره دارم. دلم می خواهد آقای همسر یک بار هم شده سرم داد بکشد و بگوید مثل بچه ی آدم بنشین و شش ماه درس بخوان تا به آرزوی قبولی در رشته ی تخصصی مورد علاقه ات برسی!  شاید آنوقت دور کار کردن را یک خط قرمز بکشم و بتوانم به تحقق آرزوهایم بیندیشم!!!

 

پ.ن 1: سردم شده! یعنی یک تازه از جنوب آمده ی چهارسال پاییز ندیده , در اولین روز پاییز سردش شده! خدا رحم کند تا زمستان!

پ.ن 2: در اولین روز مدرسه ی گل پسر در محوطه ی مدرسه یک همکلاسی دوران دانشگاه را یافتم یا بهتر است بگویم او مرا یافت چون بنده همانطور که از قبل معرف حضورتان هستم در تشخیص چهره مشکل دارم و به عبارتی کورچهره تشریف دارم. پسر او همسن گل پسر است و او هم در همین چند روز گذشته به تهران مهاجرت کرده. این هم از موهبت های این کلان شهر است در حالیکه اگر بیست سال دیگر هم در بندر یا مازندران می ماندم احتمال روبرو شدن با یک دوست یا همکلاسی قدیمی رقمی نزدیک به صفر بود.

پ.ن 3: بعد از چهار سال دوری از خدا , این روزها دارم نوازش عاشقانه اش را بر گونه هایم حس می کنم . هر دو با هم آشتی کرده ایم.

پ.ن 4 : پاییز مبارک!

/ 7 نظر / 6 بازدید
شيرين

سلام وبلاگت عالي بود http://alpha20.mihanblog.com/extrapage/hadiehshop

الهه

سلام...ما اوایل آبان عازم بندرعباسیم و چند شبی اقامت داریم ... ممنون از اطلاعات خوبی که گذاشته بودید..دنبال رستوران خوب بودم و پاساژهای بندرعباس که به وبلاگ شما رسیدم قیمتهای قشم و بندر خیلی تفاوت داره؟ آخه یک روز هم میریم قشم و برمیگردیم ..البته به قصد درگهان و خرید میریم ..جاهای دیدنیش رو پارسال دیدیم و لذت بردیم صنایع دستی و ادویه عالی بخوام از بندر میتونم بخرم؟کجاهاش؟ لباس بچه و کفش و کیف برای خودم و مانتو و پالتو از کجا پیشنهاد میکنید بخرم؟ راستش دوتا بچه 4 ساله و یک ساله دارم ..میخوام با اطلاعات کامل برم و وقتم زیاد توی مکانهای غیر مفید هدر نره و اونها هم خسته نشن..خریدهای عید نوروز هم انجام بشه توی این سفر ...ممنون میشم

الهه

ممنونم[گل]

پگاه

سلام. به سلامتی و خسته نباشید. حدس می زنم گل پسر به سروش رفته باشد مدرسه بسیار خوبی است . موفق باشید و امیدوارم به زودی همه چیز رو براه شود و بی نهایت از پاییز و زمستان این شهر بی در و پیکر لذت ببرید.ما خوشبختانه رفتنمان به بندر منتفی شد البته که دریایش بسیار اغوا کننده بود اما مدرسه هاش و از دست دادن کار من ،مرا آشفته می کرد. به امید پاییزی رنگارنگ و پر باران

روشن ترین نور

سلام ری راجان پاییزت رنگارنگ و شاد امیدوارم گل پسر از مدرسه اش حسابی راضی باشه و شما هم به همه هدف هات برسی چقدر دلم دیدن دوست قدیمی میخواااهد..یه چیزی توی دل آدم زنده میشه

محیصا

سلام عزیزم به این شهر زیبا و نا زیبا خوش اومدی. برای کلاس زبان البته اگه میگفتی تقریبا کجا هستی بهتر بود ولی خوب کلی میگم اول از همه مدرسه ی زبان امیر دوم اکسفورد و سوم شکوه. اول از همه گفتم امیر بدلیل اینکه خودم تجربه ی خوبی با این مدرسه ی زبان دارم. اگه سوالی داشتی میتونی تو وبم بپرسی با کما میل جواب میدم.[گل]

لي‌لي كتابدار

پاییزتون پر از خاطره های خوب و رنگی [قلب]