آخرین برگ

اگر دیر به وبلاگم سر میزنم تنها دلیلش این است که حالم خوب نیست.شما به بزرگی خودتان ببخشید.

افسردگی خلاصه ترین شرح حال این روزهای من است. روزهای زیادی که از ته قلب نخندیده ام. روزهایی که از تصویر خودم در آینه وحشت می کنم و هرگونه اقدامی در جهت بازگشت زیبایی  مایوس ترم می کند. در واقع اشکال از چهره ام نیست! اختلال اصلی مربوط به ذهن درگیر و درمانده ام است.

تابستان بسیار بدی را پشت سر گذاشتم . تابستانی که با شروع ناگوار رتبه ی بد امتحانم شروع شد و سعی کردم  با قدرت تمام به مبارزه ی تلخی های در پیش رو بروم اما هر بار سرنوشت مرا به مبارزه ای تلخ تر و دشوارتر فراخواند تا سرانجام از پای درآورد.

ماه هاست که به سفر نرفته ام حتی برای تعطیلات نوروز ! یک اتومبیل خراب که هفته ای سه چهار روز را در تعمیرگاه می گذراند دلیل قاطعی برای قطع امید از هرگونه تفریح در ماه های گذشته است. مشکلات مالی و کرایه خانه ی سنگین و کرایه مطب سنگین هم دلیل موجهی برای خانه نشینی هستند.

تابستان امسال گل پسر را در هیچ کلاس آموزشی و تفریحی ثبت نام نکردم و برای تنها نگذاشتن او در خانه  نتوانستم به هیچ گونه فعالیت اجتماعی و حتی کار بپردازم .

استخدام شدنم در هر شغلی مستلزم تنها ماندن گل پسر در ساعات طولانی در شهری می شد که هیچ آشنایی ندارد و مسافت های طولانی مانع از برنامه ریزی برای کلاس های وقت پر کن ,برای او شد. اصلا" به همین جهت که ساعات رفت و آمد در کنترل خودم باشد نه کارفرما  , هزینه ی گزافی برای تجهیز و نگهداری از مطب متحمل شدیم  اما افسردگی روزهای اخیر مانع از آن شده است تا کارم را شروع کنم و همه چیز موکول شده به بازگشایی مدارس! و من مادر خسته ی خسته از مادر بودن بی صبرانه چشم انتظار رسیدن پاییزم !!!

هر سال که می گذرد به خودم می گویم شاید این آخرین سال سخت بر دوش کشیدن وظایف زمین گیر کننده ی مادرانه ام باشد و شاید به همین زودی بتوانم از تتمه ی جوانی بهره ای ببرم !  اما این روزها آینه با صدایی بلند به من می گوید که پیر شده ام!

 

شاید این آخرین پست وبلاگم باشد.

اگر بر نگشتم مطمئن باشید که حالم خوب نیست.

/ 0 نظر / 43 بازدید