بریچ

 

زن داشت از درد جیغ می کشید.چند ساعتی بود آنجا خوابیده بود.

خانم دکتر داشت به نوبت زنان را معاینه می کرد . بیمار تخت اول تازه بستری شده بود و پرستار مشغول وصل کردن سرمش بود.دکتر دستور دادسرمش را روی هر دقیقه ده قطره تنظیم کنند.سپس گوشی مخصوصش را روی شکم زنی گذاشت که روی تخت دوم دراز کشیده بود .اتاق شلوغ تر از آن بود که بتواند صدای ضربان قلب نوزاد را بشنود.سرش را بلند کرد و به سرتاسر بخش نگاهی انداخت.چندتا زن به نوبت جیغ می کشیدند ولی بیشترین فریادها از تخت آخری بود.دکتر فریاد زد: "یک کم خفه بشید تا من صدای قلب بچه رو بشنوم."

زن ها صدایشان را برای چند دقیقه در گلو خفه کردند.

زن زیر لب  گفت:"ان شااله خودت هم یک روز از این دردها می کشی !"

دانشجویی که نزدیک تخت آخر ایستاده بود پرسید:"چیزی گفتی؟"

زن گفت:"خودش هم یک زن است.بالاخره یک روز به سرش می آید که این درد را بکشد."

دانشجو گفت:"بالاخره که بهشت را مجانی زیر پای مادران قرارنمی دهند.تا چند ساعت دیگر بچه ات را بغل می کنی و تمام دردهایت یادت می رود."

ولی زن بار اولش که نبود.شکم پنجم بارداری را می گذراند.سه تا دختر داشت و یک بار هم پسرش را در ماه چهارم بارداری از دست داده بود.برای هیچ کدام از آنها این قدر درد نکشیده بود. همه می گفتند فقط زایمان اول دشوار است و زایمان های بعدی راحت و کم درد خواهند بود.ولی این یکی با همه فرق می کرد.معلوم نبود این همه درد از کجا به جانش افتاده بود! شاید برای اینکه این یکی پسر بود با بقیه فرق داشت.دختر ها این قدر اذیتش نکرده بودند.

دوباره دردش شروع شد.هر چه سعی کرد صدایش به کسی نرسد نشد.دهانش را باز کرد و با تمام وجودش جیغ کشید.

بیمار تخت سوم هم از صدای او تبعیت کرد درحالیکه خانم دکتر مشغول معاینه ی رحمش بود  .  و یک لگد جانانه به خانم دکتر چاشنی فریادش کرد!

دکتر خیلی شانس آورد که لگد توی صورتش نخورد وگرنه ممکن بود دندان یا چشمش را از دست بدهد.

دکتر با همان دستی که درد لگد را تحمل کرده بود چند ضربه ی محکم به ران زن تخت سومی کوبید و گفت:"تو باید این لگد ها را به شوهرت می زدی تا این همه درد نکشی!"

انگار این اتفاقات در بخش زایمان امری عادی تلقی می شد .خانم دکتر دستیار سال دوم زنان و زایمان بود. یعنی دومین سالی بود که خوب نخوابیده بود   خوب غذا نخورده بود  مسافرت نرفته بود   گردش نکرده بود  سینما نرفته بود ورزش نکرده بود  و هزار کار دیگر که تمام مردم هر روز انجام می دهند ولی یک دستیار پزشک آن هم در رشته ی سختی مثل زنان از انجام آنها محروم است و باید تا دو سال دیگر هم به همین منوال روزگار بگذراند!

بالاخره نوبت معاینه به زن تخت آخر رسید.شکمش کوچک تر از سایر زنان بخش زایمان بود.

دکتر گفت:" پس اونی که بخش را روی سرش گذاشته تو هستی ." و مشغول معاینه شد.

"خوبه! با وجود اینکه در ماه ششم هستی ولی انقباضات رحمی خوبی داری و تا نیم ساعت دیگه فارغ می شی."

زن پرسید:"خانم دکتر بچه ام زنده می مونه؟"

"بعیده زنده بمونه.رشدش کافی نیست."

دکتر که رفت زن زد زیر گریه.غصه هم به دردی که می کشید اضافه شد.

خانواده ی شوهرش سالها او را برای پسر زا نبودن مورد اهانت قرار داده بودند و حالا شوهرش از او پسر می خواست و بس. این تنها شانس زن برای بازگرداندن زندگی اش بود وگرنه....

او تمام تلاشش را کرده بود .به ده ها پزشک مراجعه کرده بود و هزارنوع غذا و داروی مختلف مصرف کرده بود تا بچه اش پسر باشد.حالا پسری باردار بود که هنوز خوب رشد نکرده بود اما نمی توانست بیش از این مهمان سفره ی دل مادرش باشد.

دو هفته قبل کیسه آبش پاره شد. از روز قبل هم درد زایمان شروع شده بود.دیگر از دست کسی کاری ساخته نبود  بچه باید شش ماهه متولد می شد. در اخبار شنیده بود در بعضی از کشورها پزشکان توانسته اند بچه ی پنج ماهه متولد شده را نیز زنده نگه دارند و او سخت امیدوار بود بچه ی او هم زنده بماند.

 

معاینه ی بیماران که تمام شد دکتر فورا" به اتاقش رفت و در کتابش به دنبال روش های زایمان طبیعی بریچ گشت.این بهترین فرصت برای تمرین زایمان بریچ بود.

از وقتی که سزارین به امری عادی تبدیل شده بود پزشکان تمام موارد بارداری بریچ را سزارین می کردند.

بریچ یعنی بچه با پا باشد یا بهتر است بگویم اولین عضو بدن جنین که از رحم مادر خارج می شود به جای سر ش  پای او باشد.

حالا او یک بیمار داشت با بچه ای بریچ که چون امید زیادی به زنده بودنش نبود ارزش سزارین نداشت و از طرفی یک جنین شش ماهه با جثه ای کوچک بود که به راحتی می توانست کانال زایمان را طی کند.

فرصتی از این مناسب تر برای تمرین نبود.

کتابش را ورق زد و روش مناسب گرفتن پای جنین را با خودش مرور کرد. فردا صبح که استاد از او گزارش کار می خواست  او می توانست یک گزارش منحصر به فرد ارائه دهد.

قبل از آمدن به اتاقش به دانشجوها سفارش کرده بود هر وقت زن تخت آخری را به تخت زایمان منتقل کردند خبرش کنند.این اتفاق زودتر از آنچه فکرش را می کرد افتاد.

 

زن همچنان گریه می کرد و جیغ می کشید.خانم دکتر با دقت زیاد تمام آموخته هایش را به کار بست و زایمان بی نقصی را به نمایش گذاشت . نوزاد نارس را روی میزی که به همین منظور کنار دستش بود لای پارچه ها گذاشت و منتظر خروج جفت از بدن مادر ماند تا کارش را در کمال درستی به اتمام برساند.

 

خانم دکتر داشت برای دانشجویی که وردستش ایستاده بود پز می داد که با چه مهارتی کارش را انجام داده است...

 و رسالت اصلی اش را فراموش کرده بود.

دانشجو حیرت زده نگاه می کرد و چون هیچ تلاشی برای زنده نگه داشتن نوزاد ندید گفت:"پس بچه چه می شود؟"

دکتر ابرو درهم کشید. نگاه عاقل اندر سفیهی به دانشجو انداخت و گفت:"زنده نمی ماند ولش کن."

پس سوگند بقراط چه می شود؟مگر قرار نیست ما برای زنده نگه داشتن هر موجودی تلاش کنیم و به کمک هر انسانی بشتابیم هر چند دشمنمان باشد؟چگونه می شود به این موجود کوچک که تازه پا به این دنیای بی رحم گذاشته و قلبش می تپد گفت که حق حیات ندارد؟

این ها تمام حرف هایی بود که دانشجو برای گفتن داشت ولی نگفت.چون عمل کردن در آن لحظه مهم تر از حرف زدن بود.

دست پاچه شده بود ولی می دانست چه کار باید بکند.نوزاد را برداشت و به انتهای سالن برد و زیر وارمر گذاشت و او را گرم نگه داشت.این اولین اصلی بود که به او یاد داده بودند.دهان و بینی نوزاد را با پوار تمیز کرد.نوزاد نفس نمی کشید.ضربان قلبش را گوش داد کمتر از صدتا در دقیقه می زد.در حالیکه ماساژقلبی می داد اطرافش را نگاه کرد .تنها یک آمبوبگ مخصوص تنفس دادن به نوزادان در آنجا بود.آنرا برداشت و سعی کرد به نوزاد تنفس مصنوعی بدهد ولی.............................

آمبوبگ پاره بود و تلاش برای تنفس دادن با آن ارزشی نداشت.دوباره ماساژ قلبی داد.کسی به جز خانم دکتر که کارهای دانشجو را احمقانه می دانست در اتاق نبود.

دانشجو بیرون دوید.سراغ پرستارها رفت و از آنها خواهش کرد سریعا" کد احیا اعلام کنند.پرستار زیر بار نمی رفت چون این دستور را دستیار صادر نکرده بود.دانشجو خودش تلفن را برداشت و به اورژانس بیمارستان خبر داد کد احیا اعلام کنند.

دوباره بالای سر نوزاد رفت.هنوز قلبش می زد.مادر نوزاد که دردها امانش را بریده بودند تازه متوجه شده بود نوزادش دارد از دست می رود.التماس می کرد کسی نوزادش را نجات دهد.

دانشجو ماساژ قلبی می داد و با آمبوبگ پاره به نوزاد نفس می داد.متوجه شد ریه های نوزاد را ترشحاتی غلیظ پر کرده است .ساکشن را از گوشه ی اتاق آورد تا ترشحات را بیرون بکشد.ساکشن روشن نمی شد.سیم برقش را تعقیب کرد دوشاخه ای به آن وصل نبود که به برق بزند!

بالاخره تیم احیا با تجهیزات کامل رسید.  و نوزاد دیگر ضربان قلبی نداشت.

دستیار سال چهارم هم تازه از اتاق عمل بازگشته بود .   و چه دیر....

افسوس گفتن او    حاصلی دربرنداشت.

 

پ.ن : آن دانشجوی سابق هنوز دارد به این موضوع فکر می کند که اگر روزی دستیار زنان و زایمان شود سوگند نامه ی بقراط را باید بر کدام دریچه ی قلبش بیاویزد!

 

/ 8 نظر / 15 بازدید
لی لی

مامان من چند سالی پرستار بخش زنان و زایمان توی شهر ایرانشهر بود. از این دست خاطرات دردناک یادم میاد. پسر برای خانواده های بلوچ خیلی مهم بود و زندگی زناشویی زن ها به حفظ این نوزادا بستگی داشت اما دریغ از خیلی چیزها.[افسوس]

سلین

چه غم انگیز! اون دانشجو خودت بودی درسته? همیشه این جو زنان برام نفرت انگیز بود...[عصبانی]

مینا

چه ماجرای غم انگیزی اعصابم خورد شد از دست اون خانم دکتر بی ادب دکتر هرچقدر هم که خسته باشه و یا سینما و تفریح نکرده باشه نباید به مریض بگه خفه شو !!! بیچاره این زن هایی که مجبورند بیان بیمارستان آموزشی زایمان طبیعی کنند ... چقدر بدبختی میکشند

مینا

بعضی از دکترها جون آدمها براشون دیگه اهمیتی نداره فقط منافع خودشون براشون مهمتره البته نمیدونم این بچه 6 ماهه اگر زنده می موند چطور میشد ! یعنی مشکلی پیدا نمیکرد؟

روشن ترین نور

من خیلی ناراحتم ..بخاطر اون مادر و کودک بخاطر احساس و تلاش دانشجو..بخاطر اون خانم دکتر خودخواه ! بخاطرهمه زنها ..برای اون سالهایی که از این ماجرا گذشته و خدا میداند که چندین و چند فقره از این اتفاقها افتاده..بخاطر فرهنگهای نادرست که چقدر ریشه دارند.. خواهرم در بیمارستانی ست که هر روزه شاهد بی مهری های عمیق و وحشتناک شوهران نسبت به زنان و نوزادان دختر است بحدی که خودش هم بعضی وقتها بغض میکنه..(آخه ما بهش میگیم تو دیگه خیلی سرد و بی احساس شدی)

مینا

واقعآ زن ها همیشه بدبختند و بدبختی باید بکشند من که حاضر نیستم ازدواج کنم و هیچ جوره راضی نمیشم یک روزی بچه دار بشم چه سزارین چه اون روش وحشتناک طبیعی * واقعآ چقدر بده بخاطر کمبود امکانات جون آدمها براحتی از بین بره * پس کلا بیمارستان خصوصی هم اینجوریه ! اصلا ادم تو خونه زایمان کنه که بهتره !

مادام سلین

ری را جون نیستی؟کم پیدایی؟ مث اینکه خیلی سرت شلوغه[چشمک][ماچ]...خب دلم تنگ شد برات[دلشکسته]

رئیس جمهور آینده

از این دکترها تو ایران زیاد داریم