فرهنگ خفته!

چند سال قبل " بادبادک باز " را خواندم و آنقدر تحت تاثیر جنایت های طالبان قرار گرفتم که حاضر نشدم کتاب دوم خالد حسینی را بخوانم.در هفته های گذشته اما بعد از خواندن " کوه طنین انداخت" که رمان زیبا و دور از خشونتی بود , به سراغ " هزار خورشید تابان" یا همان " هزار خورشید روی" رفتم و دوباره در معرض خشونت های طالبان و ظلم هایی که بر زنان می شود قرار گرفتم و با همسان پنداری با آنان بسیار زجر کشیدم.

 

اما  هدفم از نوشتن این چند سطر , تحلیل خشونت ها نیست. هدفم صحبت در مورد ایران است. کشوری که " خالد حسینی" در کتابهایش بارها و بارها نامش را آورده و از فرهنگ والایش وام گرفته است. وقتی او از شاعران ایرانی نام می برد و شعرهایشان را در داستانش می گنجاند و هنگامی که از هنر و تمدنش در زمینه ی فرش و کاشی و هنر دوبله و هزارچیز دیگرش می نویسد , من به عنوان یک ایرانی دچار غرور می شوم.

و در میان غروری که احاطه ام کرده است می ترسم. می ترسم از خواندن سطرهای بعدی کتاب.می ترسم از اینکه وقتی قهرمانان قصه اش از جنگ های داخلی افغانستان می گریزند و به ایران و پاکستان پناه می آورند مبادا دنباله ی قصه اش به ایران ختم شود.مبادا وضع اسف باری که در اردوگاه های پناهندگان افغانی در پاکستان به تصویر می کشد بار دیگر در کشور من رخ نمایی کند و مبادا چیزی بگوید از برخوردی ناشایست درون این مرزها که باعث شرم شود.

هر کتابی را که تمام می کنم و مطمئن می شوم نام ایران را به جز برای تمجید نیاورده است خیالم راحت می شود و شکر می گویم که " حسینی " به عنوان فرزند سفیر افغانستان در ایران پنج سال عمر گذرانده است و تنها از منظری بالا به پیرامونش نگریسته است و نه به عنوان پناهنده ای که در دام بی سوادی و بی کاری دست و پا بزند و انگشت های اتهام از هرطرف به سویش نشانه رود.

ما برای آنها چه کرده ایم؟ برای آنهایی که همزبانمان هستند و هم فرهنگمان و هم دینمان. برای آنها که سرزمینشان را آتش تندروی ها و بدفهمی ها و نفاق درهم کوبید و خرابه ای ساخت با انبوه دشواری ها .

بیماری داشتم سی و پنج ساله با یک همسر و سه فرزند. خودش کوره سوادی داشت و همسرش بی سواد مطلق بود.آن دو حدود سی سال در ایران زندگی کرده بودند و تمام کودکی شان را در اینجا گذرانده بودند وقتی که پدرانشان به این سرزمین مهاجرت کردند و کارهایی دون را بر عهده گرفتند تا از مرگی که در سرزمینشان ارزان به ساکنانش ارزانی می شد بگریزند. آن دو در ایران بزرگ شدند و هرگز شانسی برای تحصیل در این سرزمین به دست نیاوردند و اکنون نوبت فرزندانشان است که به عنوان دومین نسل مهاجر , بی سواد بمانند !

شنیده ام که اجازه ی تحصیل آنها تنها در مدارس غیر دولتی و با پرداخت هزینه های زیاد و داشتن پارتی امکان پذیر است اما برای امثال آنها که فقیر و بی سواد هستند هیچ گونه تسهیلاتی برای رشد مطلوب کودکانشان وجود ندارد.

آیا این رسم درستی برای مهمان نوازی است؟ آیا این رفتار با مهاجرین  شبیه همانی است که غربی ها و شرقی ها  با مهاجرین ایرانی دارند؟ برای ما که دم از انسانیت و مهربانی می زنیم و قصد داریم به فرزندانمان بفهمانیم که همواره اینگونه مهربان و دوست با همه ی جهانیان بوده ایم سخت است .

میدانم که فقر در میان خانواده های ایرانی الاصل هم بیداد میکند , می دانم که ایرانی بی سواد هم هنوز بسیار داریم و می دانم که پیدا کردن شغل مناسب برای بسیاری از ایرانی ها هنوز هم دشوار و غیرممکن می نماید اما حق تحصیل چه؟ به چه حقی می توانیم حق آموختن را از کودکی که دراین کشور به دنیا آمده است و زندگی می کند دریغ کنیم؟

چندی پیش با وبلاگی مواجه شدم از افغانی تحصیل کرده ای که اتفاقا" شاعر هم بود و به دلایلی کم ارزش و ناراحت کننده حق تحصیل او در رشته ی دکتری ادبیات را که در آزمونش پذیرفته شده بود از او گرفته بودند و او بسیار سعی می کرد فریادش را به گوش آنهایی که پنبه در گوششان نگذاشته اند برساند.

می ترسم از روزی که این فریادهای کوچک فریاد بزرگی شوند و به گوش جهانیان برسند. آن روز است که دیگر جرات خواندن کتاب های نویسندگانی همچون "خالدحسینی" را نخواهم داشت.

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
روشن ترین نور

تازگی ها فیلم های زیادی از جنایت های طالبان درست میشه که دیدنش واقعا تاسف برانگیزه وفکر کنم فیلم بادبادک باز را هم درست کرده باشند.. قبل تر ها خیلی از ایرانی بودنم حس خوبی داشتم اما الان زیاد حس خاصی ندارم..[ناراحت]

روشن ترین نور

الانم که جنایت توی بورسه فعلا ..سوریه عراق.. کلا این منطقه ایران و همسایگان مهد فرهنگهای خفته است..[اوه]

یک مادر

سلام دوستی تعریف می کرد که درکمپ پناهندگان در آلمان یک روز آمدند و برای پسر ما کیف و لوازم مدرسه آوردند که از فلان تاریخ باید بیاید مدسه و اگر نفرستیدش با پلیس می آییم و ...و هر هفته هم یک بسته لوازم بهداشت شخصی به ما میدهند و همسرش می گفت که اینها دلشان برای ما نسوخته کی خواهند پس فردا این بچه در این کشور سالم و با سواد و با فرهنگ خودشان باشد کاش مسولیین ما هم اگر دلشان برای کودکان نمی سوزد لااقل کمی خودخواهی آلمانی داشتند که البته جاهای دیگر کم نداریم که(هنر نزد ایرانیان است و بس و ما چنینم و چنان) مدتی است خاموش می خوانمتان برقرار باشید خانم دکتر

یک مادر

اضافه کنم از قول دوستی معلم در مدارس تهران که بچه های افغان بسیار باهوشند. جانستان کابلستان امیر خانی را هم بخوانید بانو درد کمتری دارد نسبت به خالد حسینی

لي‌لي كتابدار

اصلا از اين جنبه به اين مسئله فكر نكرده بودم كه متاسفانه اين امكان هست كه چهره ايران و ايراني توي ادبيات منطقه تغيير كنه. چه بسا هم تغيير كرده و ما نمي دونيم. چون اين فقط خالد حسينيه كه چون نويسنده نامداريه كارهاش ترجمه ميشه. ممكنه الان توي افغانستان كتابهايي منتشر شده باشه - به همين زبان شيرين فارسي كه ما ازش خبر نداريم و توش نوشته باشه كه ايراني ها بر خلاف تعاليم مذهبي شون براشون مهم نيست همسايه افغانش و بچه هاش شبها گرسنه خوابيدن تا چه برسه به درس و سواد[افسوس]