هیچ وقت برای توجیه کردن دیر نیست

مثل مادربزرگ هایی شده ام که کوله بارشان پرشده است از خاطره ! 

و مثل اینکه تا این خاطرات را ننویسم از شرشان خلاص نمی شوم!

 

من و آقای همسر اینترنی را با هم گذراندیم. دوره ی اینترنی بخش گوش و حلق و بینی مصادف شده بود با فروردین ماه .

ما شش نفر بودیم و همگی دوست داشتیم چند روزی از عید نوروز را به دیدن خانواده هایمان در شهرهای دیگر برویم, این بود که پانزده روز اول فروردین را به سه قسمت پنج روزه تقسیم کردیم و هر دو نفر مسئولیت یک دوره ی پنج روزه را بر عهده گرفتیم.

نوبت من و آقای همسر دهم تا پانزدهم فروردین بود. صبح روز دهم که برای تحویل گرفتن کشیک رفتیم , از گروه قبلی پرسیدیم که کشیک سختی داشته اند یانه؟

آن دو , به یکدیگر نگاهی انداختند و ریسه رفتند از خنده! و در نهایت گفتند : بد نبود!

همان لحظه فهمیدیم فاجعه ای در راه است اما هنوز به عمق فاجعه پی نبرده بودیم.

 

بیمارستان ما تنها بیمارستان دانشگاهی در آن شهر بزرگ بود که بخش گوش و حلق و بینی داشت و مرکز ارجاع بیماران از سرتاسر استان به شمار می رفت. در طبقه ی اول اورژانس بیمارستان قرار داشت که بی وقفه بیماران نیازمند بخیه در سر و صورت داشت که البته کار ما محسوب می شد و گاهی چند ساعت پیاپی باید در اتاق عمل اورژانس مشغول بخیه زدن می ماندیم. قسمت دیگر کار اورژانس معاینه ی بیماران بینی شکسته و خون دماغ بود و صد البته در آوردن خار ماهی از ته حلق عزیزانی که در تعطیلات عید بسیار با اشتها و فراوان ماهی می خوردند و تیغ ماهی که در گلویشان می چسبید با گریه و زاری می آمدند و ما باید در اعماق حلقشان جستجو کرده و این خار را درمی آوردیم . تیغی که معمولا" مربوط به ماهی صبور بود و پس از درآوردنش بیمار رها یافته , از خوشحالی بال درمی آورد و می رقصید! و هر روز تقریبا" ده پانزده مورد از این تیغ ماهی خورده ها داشتیم!

در طبقه ی دوم بیمارستان بخش قرار داشت که مسئولیت معاینه ی روزانه ی کلیه بیماران و کنترل خونریزی از محل عمل لوزه و جاهای دیگر و خلاصه تمام بدبختی ها به عهده ی اینترن بیچاره بود.

در طبقه ی سوم هم در بخش آی سی یو  از بیمارن مربوط به گوش و حلق و بینی متاسفانه دو کودک سه و پنج ساله داشتیم که هر دو با خوردن مواد سوزاننده دچار سوختگی شدید دهان و حلق و سایر قسمت های گوارش شده بودند و وضعیت فجیع و ناراحت کننده شان اشک هر کسی را در می آورد.هر دو کودک نیازمند مراقبت شدید و کنترل علایم حیاتی در هر بیست دقیقه یک بار بودند و همچنین باید مرتبا" ترشحات حلق آنها ساکشن می شد که البته این کارها هم بر عهده ی اینترن بود و پرستاران آی سی یو هیچ مسئولیتی قبول نکرده و همچنان مشغول استراجت و لم دادن و تلفن حرف زدن می ماندند . بیشتر زحمتشان تلفن زدن به اینترن و بازخواست او برای چند دقیقه تاخیر بود و بس. کودک پنج ساله که دختری زیباروی بود و تمام مدت در کوما به سر می برد روز چهارم جان سپرد و ما ببش از والدین بی صلاحیتش که چنته را در معرض دست کودک بی نوا در پارچ آبی قرار داده بودند تا کودکشان ناغافل سر بکشد و بسوزد اشک ریختیم.

 

 روزها که مراجعات خیلی زیاد بود یک نفرمان بطور دائم در اورژانس می ماند و دیگری بین اورژانس و بخش و آی سی یو در تردد بود و شب ها که مراجعه کمتر می شد یک نفربطور دائم در آی سی یو می ماند و بین آی سی یو و اورژانس تردد می کرد تا دیگری بتواند کمی استراحت کند! که البته زیاد دوام نمی آورد و بالاخره پرستاران محترم زحمت احظار کردن آن یکی را بعد از حداکثر یک ساعت غیبت با یک تلفن ناقابل می کشیدند!

برای من وضعیت از این هم بدتر بود. 

پاویون رزیدنت ها در دست تعمیر بود و رزیدنت ما که خانم بود در اتاق جفتی پاویون اینترن های خانم سکونت داشت و از حسادت بود یا عقده , نمی گذاشت من چند دقیقه ای را استراحت کنم وقتی که آقای همسر جور مرا می کشید تا بتوانم به پاویون برسم!

او مرتب در اتاق ما سرک می کشید و همین که مرا می دید جیغش در می آمد و مرا دنبال کاری می فرستاد!

در پایان آن پنج روز زجرآور من و آقای همسر هر کدام در مجموع هشت ساعت نخوابیده بودیم.

 

اما تمام آن خاطرات تلخ و روزهای سخت نتوانستند از میل من به انتخاب این رشته برای تخصص بکاهند و همچنان رویای آن در سرم موج می زند.

سال ها از آن روزهای سخت گذشته است و من دیگر انرژی دهه ی سوم زندگی ام را ندارم.با خودم می اندیشم که اگر قبول بشوم , آیا توانی برای گذراندن چنین روزهای سختی را خواهم داشت؟! دوستی را می بینم که با وجود حمایت کامل خانواده ی خود و همسرش برای اداره ی زندگی و فرزندش و با وجود فقط هفت کشیک بی دردسر رشته ی روانپزشکی از سختی کار می نالد و گریه می کند! آن وقت من می خواهم بدون هر گونه حمایت  , یک رشته ی سخت و طاقت فرسا را انتخاب کنم؟

 

نمی خواهم خودم را توجیه کنم ولی دوباره دست از درسخواندن کشیده ام!خجالت

 

بین خودمان باشد : تازگی ها با دیدن صحنه ی جراحی حالم دگرگون می شود. در واقع از وقتی که بچه دار شدم رقت قلب پیدا کردم و رفته رفته دلم نازک تر و نازک تر شده است. داستان دل نازک شدنم را در یک پست دیگر برایتان تعریف می کنم.

 

فعلا"همین قدر بدانید که پشیمان شدم نیشخند

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
عمه

سلام.سال نومبارک.خب معلومه که یک مادریعنی رافت ومهربانی...چرامیگن مادرنشدی دلت سخت وسنگه .واسه همینه دیگه[لبخند][گل]من گوش وحلق وبینی (اتاق عمل )بودم خیلی پر ریسک واورژانسی نیست

دختری از جنوب

چون علاقه دارید همین رشته را ادامه دهید راستی من از لوازم قنادی اذربایجان شکلات چیپسی-پودر نارگیل- قالب شیرینی-پودر قند-و...خریدم البته از مغازه روبرویش هم همچنین من عاشق شیرینی پختن هستم البته زمستونابیشتر میپزم تابستونا هوا اینجا گرمه وفر خونه رو خیلی داغ میکنه

روشن ترین نور

چه خوب که به عهدت وفا نکردی ..دلم برایت تنگ میشد برای خودت نوشته هات و اون قلب مهربان و با وجدانت که بقول مامانم هر چی میکشی از اونه..[چشمک] کوله خاطراتت را برای ما باز کن که بسی مشتاق خواندنشان هستیم..[قلب]

سلین

ای کسانی که درس نمیخوانید لطفا آپدیت فرمایید...[چشمک][ماچ]