دوستتان دارم

می اندیشم که اگر افکار آدمی را میشد مثل نوار مغزی که فرکانس های مغز را ثبت میکند با استفاده از دستگاهی بصورت مستقیم و بدون تایپ کردن ، پرینت گرفت ، شاید برای ثبت افکار من روزانه ده بیست هزار صفحه کاغذ لازم میشد!

می اندیشم که اگر این همه فکر که مرا در خود غرق میکنند را میتوانستم از ذهنم پاک کنم ، چه کارهای مهمی میشد به جایشان انجام داد؟

می اندیشم که چه خوب است کسی صدای افکارم را نمی شنود! اگر همانطور که در فیلم های طنز نشان میدهند کسانی می توانستند صدای افکار دیگران را بشنوند، زندگی چه کابوس وحشتناکی میشد.

 

آنقدر می اندیشم که در نهایت به نتایج جدیدی می رسم، نتایجی که پرده از خصوصیات شخصیتی ام بر میدارد. در یک بخش از خودکشفی ام به دو بعد متناقض از شخصیت ام میرسم که یکی از آنها قابل ستایش و دیگری وحشتناک است، و اگر تاکنون شخصیت مقبولی را از من به نمایش گذاشته ، باید مدیون هردوسوی آن طیف باشم.

سمت مثبت ، قطبی است که هرگز به دیگران فخر نمی فروشد و برای هیچ یک از داشته هایش پز نمی دهد و همواره خودش را با تمام کسانی که به هر علت از او پایین ترند یکسان فرض میکند.  و قطب منفی به شدت حسود است. به قطب منفی که خوب توجه میکنم میفهمم که باعث بسیاری از دردسرها و خاطرات منفی زندگی ام بوده است. قطبی که همواره مرا به حرکت درآورده است تا عقب نمانم و پیشرفت کنم اما نگذاشته ازپیشرفت هایم لذت ببرم!

 

حسود بودن تا حدی که سبب حرکت شود خوب است ولی بخشی که سبب احساس عدم لذت میشود را باید کشت.

 

من امروز به شدت حسودی کرده ام و تقریبا" دارم از حسودی میمیرم! بصورت اتفاقی رفته ام به وبلاگی ودیده ام که زنی دارد از روزمره گی هایش می نویسد. نوشته هایش از خمیازه های اول صبحش شروعمی شود تا خوردن صبحانه و آمار تلفن زدن های روزانه و رفتن به خانه ی مامانی و کلی کارهای روزانه ی دیگر که هرگز از نظر من ارزش نوشتن و خواندن ندارند , آن وقت آمار بازدید روزانه اش هزار و دویست بازدید در روز است و برای هر مطلبی که در ده خط می نویسد حدود شصت نظر ارسال کرده اند! تعجب

فکر میکنم که شاید بخش کامنت هایش به نوعی چت باشد که با چند مخاطب خاص انجام می دهد! می روم کامنت ها را می خوانم و می بینم که برای شصت کامنت حداقل پنجاه مخاطب منحصر به فرد دارد!!

حسودی ام می شود, نه به خاطر تعداد بازدید و کامنت هایش . بلکه به این علت که می فهمم تقریبا" تمام آن مخاطبان , فرد مورد نظر را می شناسند و به نوعی دوستش هستند. یعنی یک فرد می تواند این قدر دوست داشته باشد که بخوانندش و برای هر استکان چایی که می نوشد نظر بدهند!

حسودی ام می شود وقتی میبینم در یک ماه گذشته که سرکار نرفته ام گوشی موبایلم فقط چند بار توسط آقای همسر به صدا درآمده است و اگر بعد از یک هفته خاموش بودن , روشنش کنم به جز چند پیامک تبلیغاتی و پیامک بانک , چیز دیگری نصیبم نمی شود!

قطب منفی وجودم حسودی می کند و قطب مثبتم با یک استدلال منطقی آرامم می کند: تمام دوستان وبلاگی من , مرا نشناخته می خوانند .

دوستان مجازی عزیزم , دوستتان دارم.

/ 6 نظر / 8 بازدید
لي‌لي كتابدار

[بغل][بغل][قلب][ماچ][قلب]

منم يه عابرم

منم مي خونمت و لذت ميبرم.

هاله مامان رادین

اصولا روزانه نویسی بیشتر طرفدار داره چون خیلی نیاز به فکر و تامل نداره. اما بعضی وبلاگها باید روی نوشته هاشون خیلی فکر کرد تا متوجه شد. من خودم هر دو مدل رو دارم و از خوندن هر دو لذت می برم. [گل] ما هم شما رو دوست داریم که خواننده هستیم !

سلین

ای جاااانم عزیییزم...چه صادقانه..[بغل] منم دوستت دارم ری را جون...عاشق نوشته هاتم

یک مادر

سلام و آفرین به قطب مثبت .من شما را از وبلاگ همین لی لی کتابدار عزیز و بواسطه نقاشی گل پسر می شناسم و ایشان را هم از وبلاگی دیگر که یادم نیست. قلمتان پاینده باد.

روشن ترین نور

من مخاطب های زیادی ندارم ..چون فکر میکنم نوشته هایم برای بقیه نمیتونه جالب باشه ..اما همون چند نفری هم که دوست مجازی دارم جزو دوستهای خوبم شدند با ارتباطهای وسیع تر از وبلاگ ..مثل تو که برایم عزیزی و همیشه از خواندنت لذت میبرم ...[قلب][ماچ][ماچ]