هالووین

به آن بیمارستان رفته بودم تا در کنفرانس علمی شرکت کنم البته نه به خاطر کسب علم بلکه برای کسب امتیاز بازآموزی که برای ما اجباری است! 

طاقت نیاوردم تا انتهای کنفرانس که ساعت چهار بعداز ظهر بود بمانم حتی برای ناهار که چه عرض کنم حتی برای پذیرایی ساعت ده و نیم صبح هم نماندم و ساعت ده از سالن کنفرانس بیرون زدم در حالیکه خیلی گرسنه شده بودم و در راهروهای خروجی جعبه های شیرینی را که برای پذیرایی آماده می کردند دیدم و اسید معده از همان زمان بر سرعت فعالیت خودش افزود و لحظه به لحظه گرسنه ترم کرد!

بوفه ی درب ورودی بیمارستان هم انواع خوراکی ها را برای پذیرایی گذاشته بود بعلاوه ی چای و نسکافه! از آنجا هم گذشتم و راهم را پای پیاده به سمت میدان انقلاب ادامه دادم.

وقتی بعد از یک راهپیمایی طولانی به حوالی انقلاب رسیدم و قند خونم شدیدا" افت کرده بود فهمیدم که میدان انقلاب چه صحنه ی ترسناکی برای گرسنگان است! یک هالووین واقعی! هالووینی برای گرسنگان شهر!

از هر طرف بوی غذا و انواع شیرینی جات هجوم می آوردند و من هر لحظه مصمم تر می شدم که باید این هالووین را تا انتها طاقت بیاورم.بوی پیراشکی های ساده و شکلاتی . سمبوسه ها .کلوچه های سنتی و نان های سنتی. فلافل ها . حتی در آن شرایط دیدن سوسیس های پخته شده ی کهنه و ماسیده روی هم پشت ویترین ساندویچ فروشی هم اغواکننده بود! پیراشکی های گرم جلوی چشمانم به رقص درآمده بودند و تمام خوراکی ها یکصدا فریاد می زدند : ما را بخر!

تمام میدان را دورتادور گشتم . هیچ فقیر و دست فروش و آدم محتاجی ندیدم. نه خبری بود از پسربچه های دعا فروش و نه زنان کولی که گدایی بکنند نظیر آنچه در بندرعباس به وفور یافت می شود و نه سرو کله ی گل فروش سیاری در حوالی میدان پیدا بود آنچه در تهران به وفور یافت می شود.

همه ی گرسنگان از مواجهه با این هالووین ترسناک که بصورت حرکت آهسته (اسلو موشن) از جلوی دیدگان گرسنه ام عبور می کرد گریخته بودند.

چقدر فرق است میان کسی که می خواهد گرسنه بماند و آنکه مجبور است گرسنگی را تاب بیاورد؟

به خانه که رسیدم روی ترازو رفتم و دیدم که یک و نیم کیلو وزن کم کرده ام! فورا" برای خودم به روش سنتی بچگی ها که سالها بود تکرارش نکرده بودم شیر کاکائوی گرم درست کردم و به این هالووین وحشتناک خاتمه دادم.

امیدوار بودن به روزی که هیچ گرسنه ای روی زمین نباشد کافی نیست.

/ 3 نظر / 7 بازدید
اقای ح

همیشه میگن اون چیزی که از کنفرانس ها و همایش ها در خاطر ادم می مونه...فقط یه چیزه پذیراییش.

روشن ترین نور

اخ ..چه طاقتی داری دختر..آفرین... من اصلا نمیتونم ..تن به خوردن هر آشغالی میدم توی اون شرایط تحمل گرسنگی سخته [دلشکسته]مخصوصا اگه مجبور باشی سخت ترم میشه..

سلین

امان ازین جلسه های بازآموزی...امان ازین بوهای خوشمزه خیابونی