انسانم آرزست!

این روزها با آدم های زیادی در ارتباط بودم. آدم هایی که وقتی گوشه ی اسکناس را در دستت می بینند لبخند می زنند و اگر نبینند اخم هایشان را در هم می کشند و با ترشرویی از خود دور می کنند.

من یک انسانم و دلم می خواهد ارزش خودم را به عنوان یک انسان ,نه کمتر و نه بیشتر بدانم.به عنوان یک شهروند عادی! اما این روزها انسان و انسانیت هیچ ارزشی ندارد.

درچند روز گذشته هر بار که از میدان نزدیک خانه گذشتم کسی یا کسانی به نام سازمانهای خیریه و کمک به کودکان سرطانی جلوی راهم را گرفتند و من هر بار کمکشان کردم اما امروز که به یک کمک ناچیز در همان میدان احتیاج داشتم هیچ انسانی در میان آنها که ماسک انسانیت به چهره زده بودند ندیدم!

اگر خدایی وجود داشته باشد به قول شاعر باید نیکی هایی را که در دجله انداخته ایم در بیابان به ما باز دهد ! اما من امروز برای نبود انسانیت در همان میدانی که بارها دست کمک به همنوع خودم دراز کرده بودم  گریستم!

اشک هایی را که بند نمی آمد به پارک نزدیک خانه بردم تا آرام بگیرند و بعد به خانه برگردم.خانمی متوجه حال من شد.جلو آمد تا مرا به روانشناس معرفی کند!!! فکر کرده بود حتما" مشکل بزرگی دارم که اینگونه به تلنگری اشک می ریزم! وقتی به او گفتم که برای چه موضوع بی اهمیت و پیش پا افتاده ای ناراحت هستم خنده اش گرفت.

نبود مهر در جامعه.نبود انسانیت.نبود فرهنگ. نبود احترام . نبود ارزش .

موضوع ساده ای بود.رفته بودم کارت بانکی ام را که تاریخ انقضایش گذشته بود عوض کنم و فراموش کرده بودم کپی از کارت ملی همراه ببرم. صبج زود بود و بیشتر مغازه ها بسته بودند. کارمند بانک با این بهانه که در بانک دستگاه کپی ندارند مرا دنبال کپی کردن فرستاد. در جایی که با تیتر درشت فتوکپی نوشته بود رفتم و غیر انسانی که در آنجا بود با وجود داشتن چند دستگاه فتوکپی و زیراکس و بی کار بودن حاضر نشد برای یک کپی به خودش زحمت بدهد.گفت که کمتر از صد کپی را قبول نمی کند! به یک مغازه ی عکاسی رفتم و غیر انسانی که در آنجا بود نیز با وجود داشتن دستگاه کپی گفت که کپی نداریم!

به همین سادگی بغضم شکست. به همین سادگی خرد شدم و شکستم. به همین سادگی برای نبود انسان و انسانیت اشکم سرازیر شد. در حالیکه خودم در منزل دستگاه کپی دارم و هیچ نیازی هم به نعویض آن کارت بانکی در آن صبح زود نداشتم اما دلم شکست. دلم گرفت از اینکه مردم برای یک انسان با نیازی ساده و برآوردشدنی که در دوقدمی شان ایستاده است کاری نمی کنند . چگونه می توان در میان این به ظاهر انسان ها زندگی کرد , خدمت کرد,  لبخند زد و دردهایشان را درمان کرد؟

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر        کز دیو و دد ملولم و     انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود     جسته ایم ما          گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد         کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست

/ 3 نظر / 10 بازدید
مینا (غروب غمها )

این که چیزی نیست من همین هفته قبل تو یک موسسه تو این اصفهان رفتم ثبت نام کردم ولی وقتی میخواستم ازشون کتاب بخرم گفتند باید پول نقد بدی ! در صورتیکه پول کلاس رو با کارت خوان برام کشیدن در به در کارت عابر بانکم رو دادم به برادرم مغازه دار اصفهانی حتی یک مقدار جزیی هم حاضر نشد بکشه دوباره رفتم سمت موسسه و بهم گفتن برو از این پیرمرده که سوپر مارکت داره فقط این پول میکشه رفتم پیش پیرمرده بهش گفتم به من گفتن فقط شما تو این محل از شما پول گرفت ...پیرمرده خوب گوش داد و گفت نه من نمیکشم گفتم خوب پول تو حسابت میره ...گفت خوب بره بعد مالیاتشو من باید بدم! از مغازش زدم بیرون و بهش گفتم شما چطور مردمانی هستین؟ دوباره سوار ماشین شدم رفتیم در به در دنبال عابر بانک نبود دوباره گشتیم کلی وقت تلف کردیم آخر سر برگشتیم و ازشون کتاب خریدم! چندبار دیگه هم اینجور شد ولی واقعآ رفتار مردمان اینجا خیلی بده تو بندر از هر مغازه داری خواهش کردم برام کارت کشیدن

مینا (غروب غمها )

تو خارج از کشور هم همینجوری هستند آدما حتی بدتر از این چیزی که تو ایران میشه دید من صاحبخانه هام هر وقت میخواستم بهشون پول بدم و خونه شون رو اجاره کنم باهام مهربون میشدن اما وقتی میخواستم از خونه شون برم و جا به جا بشم مثل سگ رفتار میکردن باهام کلآ بخاطر این چیزای کوچیک غصه خوردن بی معناست یادمه یک شب خیلی سرد از دانشگاه برمیگشتم یک خانوم خیلی زیبا که پالتوی سفیدی پوشیده بود خواست به سمت اتوبوس برقی بره با کفش پاشنه دارش پرت شد رو زمین بلند شد و باز پاش پیچ خورد و پرت شد رو زمین دو مرد اوکراینی و یک زن دستشون تو جیب شون بود و داشتن بر و بر نگاهش میکردن !!! زن دوباره ایستاد و باز با اون کفش های پاشنه بلند لیز خورد و دوباره پرت شد و به اتوبوس برقی نرسید

لیلی

منم دارم به همچین ادمی تبدیل میشم :(