دستانش

دلم می لرزد.دستان چروک خورده اش را که در دست می گیرم،تازه متوجه اختلاف رنگ پوست آفتاب سوخته اش با رنگ دستان خود می شوم اما پوست چروک خورده و آفتاب سوخته اش به طرز عجیبی نرم است! نرم و آرامش بخش! این را همان شبی که در فرودگاه به استقبالشان رفته بودم فهمیدم.

شاید سالها بود که دستانش را خوب نگاه نکرده بودم، از بس همیشه خوش لباس و تمیز است و موها و ریش هایش مرتب ، سپیدی موهایش به چشم نمی آید اما دست هایش حقیقت را می گویند. دستهایش به من می گویند که چهل و سه سال سابقه ی کار یعنی چه؟ شاید حقش بود حالا که هجده سال از بازنشستگی اش گذشته آرام و بی دغدغه گوشه ی خانه اش بنشیند و فرزندان مثل پروانه دورش بگردند اما هنوز هم دارد جور خیلی هایشان را می کشد حتی منی که کیلومترها از او دورم و انتظار دارم به خانه ام بیاید!  باورتان بشود یا نه مادر هم هنوز دارد جور بچه هایش را می کشد. در خانه ی پدری ام هنوز  هم هر روز وطیفه ی پختن شام و ناهار بر عهده ی مادر است.دخترها که دوتایشان مجرد و شاغل هستند و جدا زندگی می کنند هم غذایشان را از دست پخت مادر بار می زنند و می برند خانه.و هنوز خانه ی مادربزرگ جای امن رهاکردن پسر بازیگوش برادرم است , آن هم برای چند ساعت!

امروز صبح قبل از رفتن به سر کار آنها را بردم به یک مرکز خرید و تنهایشان گذاشتم ،آرام آرام قدم برداشتنشان و دور شدنشان از من ، بی اختیار اشک هایم را فرو ریخت.

من که ادعای دوست داشتنشان را دارم تاکنون برایشان چه کرده ام؟ جز اینکه هر گاه بیمار شذه اند از راه دور یک ویزیت خشک و خالی , و چند توصیه ای که از یک گوش می شنوند و از آن یکی...

و هرگز نتوانسته ام باری از دوش پیر و خسته شان بردارم.

 دورم از آنها، درست از همان سالی که پدر بازنشسته شد و من وارد دانشگاه شدم و بعد با ازدواج کردنم دیگر هرگز به خانه برنگشتم.شاید به همین علت بود که پدر نمی خواست دختر هایش را شوهر بدهد و آن دوتا را نگه داشت بیخ ریش خودش!

و اکنون سالهاست کابوس از دست دادنشان دست از سرم برنمی دارد. دوری من از آنها کابوسی حقیقی و سپس حقیقتی کابوس وار خواهد شد.

از این پس هر روزی را که در جوار دستانشان باشم بوسه ای , بوسه هایی بر چروک های پرمفهوم ذستانشان خواهم زد.

/ 9 نظر / 2 بازدید
سلین

عزییییییییزم الهی که زنده باشن و سایه شون سالیان سال رو سر تو و گل پسر باشه...نااااازی...چرا آخه پدر مادرا اینقدر جور بچه هاشونو میکشن؟ چرا اینقدر خوبن آخه؟! میدونی ری را هیچ بچه ای نیس که بتونه حتی ذره ای از محبت بی کران والدینش رو جبران کنه...هیچ کدوممون وقتی به لیست کارایی که برای پدر مادرامون کردیم نگاه میکنیم راضی نیستیم از خودمون... تنها چیزی که داریم دعا کردن برای سلامتی و زندگی با عزتشونه...

سلین

عزیزم برای خصوصیت نمیتونم کامنت بزارم ارور میده همینجا کامنتشو میزارم!

سلین

منم مث تو گاهی از خواهر و برادرام رفتارایی میبینم که ناامیدم میکنه! واقعا دلم میشکنه همین هفته قبل اگه وبمو خونده باشی از برخورد خواهرم نوشتم...از بعضی حرفا و بعضا حسادتهاشون...این یه واقعیته اونا هم مث بقیه مردمن میتونن گاهی اشتباه کنن باید اینو بپذیریم و سعی کنیم مث بقیه موارد فراموش کنیم.ولی پدر و مادر قضیه ش فرق داره.انصاف نیس ازونا به دل بگیریم چون هرکار کنیم کفه خوبیاشون سنگینتره و بازم بهشون مدیونیم...منم یه جاهایی از مادرم شاکی شدم ولی بازم میگم مهم اینه که دعای خیرشون با منه همین از سرمم زیاده...

سلین

هرچند تجربه مادر شدن نداشتم...ولی میدونم چه رنجی رو تحمل کردی چون خودمم اینجوری نیستم که در چنین شرایطی با مادرشوهرم بخام راحت باشم...

سلین

واقعا روزای اول بعد از زایمان سخته ری را...میدونم چه رنجی کشیدی...ولی خب آدم وقتی میخاد یه چیز ناب بدست بیاره مسیر سختتری رو طی میکنه...منم جاهایی بوده که زندگی بهم سخت گرفته ولی طولانی مدت که برگشتم نگاه کردم دیدم بعدش همیشه یه چیز بهتر بدست آوردم...در این مورد برای تو وجود گل پسر بوده که خودت معترفی لبخندشو به دنیایی عوض نمیکنی...[قلب]

سلین

حالا به شوهرت بگو نمیخاد اینقد لی لی به لالای خانومش بزاره![زبان] دومیشو بیار الان دیگه تجربه داری وارد شدی! از قبلشم به شوهرت بگو تجهیزاتو درست حاضر کنه به مامانتم سفارش کن خودش بیاد پیشت! تازه گل پسرم هس شبا خواهرشو یا برادرشو بغل میزنه میخوابونه که کمتر مخ مامانو گاز بگیره!اصلا تو نی نی بیار خودم میام برات پرستاری میکنم حالشو ببر! دستپختمم خوبه تازه![زبان][نیشخند]

روشن ترین نور

این سوالیه که همیشه توی ذهنم از خودم میپرسم.. من برایشان چه کرده ام؟؟ هیچ.. برای پدر و مادرت خیر و برکت و سلامتی روز افزون میطلبم و برای خودمان فرصتی برای انجام یک کار نیکو برای آنها هرچند کوچک که روحمان را آرامش بخشد

مینا

آخی یاد دستهای چروکیده و آفتاب سوخته بابام افتادم که چقدر برای نفت و گاز این مملکت زحمت کشید * منم این کابوس ها رو همیشه داشتم امیدوارم خدا همه پدر مادرهای زحمت کش رو برامون نگهداره * یعنی خواهرهای شما که از شما بزرگترند مادرتون براشون غذا میپزه!!!! البته من تو خانه ما هم مادرم هنوز آشپزی میکنه چون خودش اینطور دوست داره میدونی بنظر من پدر مادرها وقتی بچه دار میشند مثلا انتظار دارند این بچه ها بعدها عصای دستشون بشند ولی تا بچه بزرگ میشه و بعد میگند ازدواج کنه وقتی ازدواج کرد میره که میره . دیگه هم کمکی نمیتونه که به پدر مادرش بکنه. اگر هم بخواد شوهرش یا زنش نمیذارند

Bigmom

salam manam mitoonam ramzetoono dashte basham?