از اینکه این قدر بی نظم هستم معذرت می خوام.بعضی وقت ها هر روز مطلبی برای نوشتن دارم و بعضی وقت ها هم دو هفته نمی نویسم.

البته در دو هفته ی گذشته مطالب زیادی در ذهنم رژه رفتند تا بنویسمشان ولی از آنجایی که گوش زنده برای شنیدن داشتم از نوشتن صرف نظر کردم.مهمانان عزیزی از راه دور داشتم که وقتم را پر کردند.از طرفی چون وبلاگم خیلی خلوت و کم تردد است زیاد ناراحت ارباب رجوع هایی که به مطالب تکراری می رسند نبودم.

 

سوغاتی مهمانان عزیزم هر چند خودشان فکر می کردند کالاهایی است که آورده اند و خودم فکر می کردم شادی و نشاط دور هم بودن هایمان است ولی چیز دیگری بود.حقیقتی تلخ که از یادش برده بودم . مرگ تدریجی ام را می گویم و آن فاصله ای که از زندگی شبیه دیگران گرفته ام.

در واقع این زندگی ای است که خودم برای خودم ساخته ام و بی نهایت دوستش داشتم پیش از آنکه عمیق تر در آینه نگاه کنم و اثری از من قبلی ام نبینم.

اگر خانم هستید حتما" می دانید شش ماه شاید هم بیشتر به آرایشگاه نرفتن یعنی چه؟! احتمالا" در این موقع باید داد همسرتان هم درآمده باشد!

نداشتن وقت دلیل احمقانه ای برای بی حوصلگی های من است.برای کسی که با داشتن سه خواهر و یک مادر حسرت بازار رفتن با آنها ,آرایشگاه رفتن , سینما , و هزار چیز دیگر را در دلش دارد.حسرتی که برای خیلی ها خنده دار و بی ارزش است ولی برای من دردآور.

 من کوچکترین عضو خانواده ام هستم و تنها عضو دور از خانواده ولی تبدیل شده ام به سنگ صبور همه شان. هر روز یکی شان تلفن می زند و مشکلاتش را بر دل من آوار می کند بعد همه شان شاد و خرم کنار یکدیگر به تفریح و زندگی ادامه می دهند . نه اینکه من درد دل نمی کنم فکر می کنند غمی ندارم.نوک انگشت پایشان بخارد هم زنگ می زنند به من تا درمانش کنم. جالب اینجاست که در مسایل جدی تر خودشان را صاحب نظر می دانند.

چند روز قبل که آقای همسر جلسه مهمی داشت و من مجبور شدم به مطب بروم و گل پسر را به آنها بسپارم تازه مهمانان عزیزم متوجه شدند که در اینگونه موارد در صورت عدم حضور آنها گل پسر مجبور می شده چهار ساعت از زمان استراحتش را روی صندلی های مطب بگذراند! 

درددل کردن با آنها فایده که ندارد هیچ , سرزنش هم به همراه می آورد. اولش اینگونه شروع می شود که خودم این نوع زندگی را انتخاب کرده ام و در آخر به اینجا ختم خواهد شد که باید بروم نزدیک آنها زندگی کنم. خوب ! مگر بی کارم درد دل کنم؟. تمام غم غربت را با یک فنجان چای قورت می دهم و در آینه هم زیاد نگاه نمی کنم. خودم را به نفهمی می زنم از اینکه چشمانم دیگر نمی درخشند. تمام حسرت هایم را بعد از دسته بندی کردن بایگانی می کنم تا کی بشود که دوباره مثل دو سال قبل که می خواستم مادرم را با خودم به شمال ببرم و خواهرها نمی گذاشتند بغضم بترکد و زار بزنم از اینکه مادر همیشه متعلق به آنهاست و بعد هم که به قیمت زار زدن من همراهمان می آید در تمام طول سفر لحظه به لحظه با خواهر ها تلفنی حرف بزند و تمام مدت فکرش به جای من مربوط به تهیه ی سفارشاتی باشد که آنها داده اند برایشان بخرد.

باور کنم یا نه   حقیقت همین است که  غریبه شده ام در خانه ی پدری .

به سفر هم که می روم به خانه شان , باید مراقبت ویژه داشته باشم از آقای همسر و گل پسر که مبادا کلامی , رفتاری , خنده ای , صحبتی و... سبب نشود به تریش قبای کسی بربخورد.  مثلا" فکر می کنند آقای همسر به من ظلم می کند که حاضر نیست ماه×واره نصب کند و مرتب تکه می پرانند به همین منظور. و هر چه برایشان توضیح می دهم که او قانون شکنی را در هر سطحی باشد دوست ندارد و من هم کوچکترین علاقه ای به آن ندارم حالیشان نمی شود .تازه ما وقت زیادی برای نگاه کردن به تلویزیون هم نداریم چه برسد به آن.

 

آمدن این مهمانان عزیز هم دردی از دردهای غربت من کم نکرد.به جز اینکه ردپاهایشان بصورت خاطره ای کم رنگ بر گوشه کنار این شهر برایم باقی مانده است.

و اینکه شور زندگی شان به یادم انداخت به چهره ی غربت گرفته ام عادت نکنم.افسوس که رنگ غربت نه شسته می شود نه پاک.