به لطف و مرحمت وایمکس بالاخره اینترنت دار شدیم هرچند که سرعت 1024 که پولش را دادیم 124 تحویل می گیریم ولی از دو سه ماه صبر کردن برای ای دی اس ال بهتر است!

از مدتی قبل که توقعات گل پسر از فرشته ی مهربان بالا رفت و آرزوهای گران قیمت در ازای دندان های مرواریدی شیری اش داشت آقای همسر پیشنهاد داد که دیگر او را از دنیای افسانه ای اش جدا کنیم  و این طور شد که من داستان دندان های شیری را محدود کردم به هشت دندان اول! بدین ترتیب فقط برای یک دندان باقی مانده فرشته ی مهربان جایزه می آورد و دوازده دندان بعدی جایزه نداشتند. 

چند هفته ای می شد که دندان هشتم لق شده بود و گل پسر هر روز ابعاد آرزویش را بزرگ تر می کرد تا آخرین جایزه را به بهترین نحو دریافت کند و فرشته ی مهربان بیچاره نمی دانست آخرین آرزوی قبل از افتادن دندان چه خواهد بود تا تهیه اش کند. یک شب گل پسر اصرار کرد تا او را به فروشگاه اسباب بازی مورد علاقه اش ببریم و بعد از کلی زیر و بالا کردن اسباب بازی ها گفت که نمی خواهد چیزی بخرد  و صد البته من می دانستم در دل عزیزدردانه ام چه می گذرد _اسباب بازی مورد علاقه اش را جهت آرزو کردن انتخاب کرده بود_ در نقطه ی حساسی ایستاده بودیم چرا که از آن اسباب بازی فقط یکی بود و از آنجایی که ما در ایران امنیت خرید نداریم اصلا" معلوم نیست بعد از فروش آن یکی بتوان مشابهش را جای دیگری گیر آورد   این بود که با اصرار مجبورش کردم تا آن را بخرد!

در راه بازگشت به خانه در جایی توقف کردیم و من تنها برای خرید رفتم و هنگام بازگشت غافلگیر شدم. آقای همسر فرشته ی مهربان را لو داده بود!!

همیشه از این لحظه می ترسیدم.از اینکه واکنش گل پسر در برابر حقیقت چه خواهد بود.بارها در مورد چگونگی گفتن حقیقت فکر کرده بودم و اینکه بعد از آن چه بلایی سر دنیای افسانه ای کودکم خواهد آمد و باید بگویم چیزی که اتفاق افتاد به هیچ عنوان برایم قابل پیش بینی نبود.

گل پسر دستان من را گرفت و غرق در بوسه کرد.

 

 

از زبان خودش شنیدم که گفت: هیچ فرشته ای مهربان تر از مادر نیست!

و این اوج خوشبختی من مادر است.