چند هفته غیبت داشته ام از اینجا و حالا که برگشتم تمام جملات دنیا مثل بچه قورباغه هایی که در یک برکه ی کوچک  اسیر شده اند توی ذهنم بالا و پایین می پرند. دیروز برای اولین بار در منزل جدیدمان احساس آرامش کردم، و حالا می توانم تمام حرف هایی را که در این چند هفته روی هم انبار شدند بیرون بریزم. چند سالی بود که به قبرستان نرفته بودم حتی بعد از مرگ خاله ام که پنج سال پیش اتفاق افتاد و عمه ام که یک سال قبل! انگار یک جورایی از مرگ فرار می کردم ولی به خاطر شوهرخواهرم به قبرستان رفتم و کنار خواهرزاده ی جوانم که سر از خاک پدربرنمی داشت زانو زدم.گل پسر برسر مزار چنان زار می گریست که دهان همه باز مانده بود .مراسم خوب برگزار شد و الان دیگر برای من و خیلی از دیگران دنیا فرقی با یک ماه قبل نمی کند،چه عبث تصور می کنیم بدون ما دنیا چیزی کم دارد!چند وقتی که در دنیای مجازی نبودم کسی سراغم را نگرفت، شاید اگر برنمی گشتم هم تا ابد کسی سراغم را نمی گرفت. حتی کسانی که زندگیشان پررنگ است هم سرانجام به جز یک دریغا که رفت از مرگشان اثری برجا نمی ماند.  بگذریم.... برویم سراغ خانه ی جدید! بالاخره توانستیم زندگی مشابه کودکی هایمان برای گل پسر درست کنیم البته نه به آن شلوغی و پر رفت و آمدی هنوز!!  ما از یک آپارتمان صد متری به یک منزل ویلایی سیصد متری نقل مکان کردیم. کامل کردن اثاثیه منزل جدید کمی سخت بود ولی این حسن را داشت که رنگ را وارد خانه مان کرد.مبلمان جدید را به رنگ سپید و قرمز انتخاب کردم و پرده ها ی اتاق خواب را شاد و مخلوطی از  رنگ های سبز و سرخابی انتخاب کردم. روز جمعه به باغچه ی خانه رسیدگی کردیم و مقداری بوته ی گل سرخ و اطلسی و بنفشه و یک بوته هم گل یاس کاشتیم.گل پسر هم توانست از لذت گل بازی برخوردار شود. دو سال و نیم قبل که به این شهر آمدیم تصور ماندن در اینجا را نداشتم و به همین خاطر فقط بخشی از اثاثیه را از خانه ی شمال به اینجا منتقل کردیم ولی با ماندگار شدنمان که احتمالا" برای دو تا سه سال دیگر تمدید ش کردیم یعنی تا زمان اتمام دبستان گل پسر تصمیم گرفتیم زندگی مان را عوض کنیم و خانه ی شمال را به همان صورتی که ترکش کردیم برای اوقات استراحت و مسافرت که لازم است به اطلاع برسانم نداریم! باقی بگذاریم.از حسن های دیگری که خانه ی جدید دارد اینکه روبرویش یک محوطه ی چمن مصنوعی فوتبال است که اگر گل پسر اراده کند می تواند در آن به بازی و ورزش بپردازد و کمی از حجم چربی هایی که دارد روی هم انباشته می کند کم کند. و اما از مضرات خانه ی ویلایی هم بشنوید : کلی دوندگی کردیم تا خط تلفن خودمان را به این خانه منتقل کنیم ولی نشد دلیل ساده اش هم عدم وجود امکانات مخابراتی کافی در این شهر منطقه سومی ایران جهان سومی است! و این بدان معنی است که adsl  اینترنت فعلا" در خانه ی ما وجود ندارد.تلفن قبلی خانه را وصل کردیم و وقتی برای درخواست adsl به دفتر همان شرکت قبلی رفتم گفت وصل آن دو ماه طول می کشد.این بود که از خیرش گذشتیم و از امروز باید به دنبال راه دیگر مثل وایمکس ایرانسل باشم!. از مضرات دیگر اجبار به تحمل صدای نافرم خروس همسایه ی پشتی است که در قرن بیستم و در یک جامعه ی شهری خروس نگهداری می کند و خروسش هم بسیار بدصداست!.در ضمن دو شب قبل با صدای دویدن کسی روی پشت بام خانه بیدار شدیم که فردایش فهمیدیم صدای قدم های یک دزد محترم بوده و قصد ربودن کابل های برق را داشته است که با هوشیاری همسایه ها فرار کرده! احتمالا"باید به فکر نصب دوربین مداربسته هم باشیم و شاید با خریدن یک سگ خوشی مان را کامل کنیم! تا فراموش نکردم بگویم که مسیر جدید رفتنم به سر کار از حاشیه ی دریا امکان پذیر است و صبح ها می توانم از جاده ی ساحلی که تمام طول شهر را می پیماید عبور کنم چراکه خوشبختانه در بندرعباس بر خلاف بابلسر حاشیه ی دریا را نه ادارات دولتی محصور کرده اند و نه برج های بلند. و هر کس می تواند به راحتی از تمام پهنای دریا با منظره ی کشتی های فراوان آن لذت ببرد.  من امروز با تبلتم و در محل کار این پست را نوشتم و متاسفانه کیبورد تبلت برای پاک کردن چند حرف اضافه ی انتهای متن با من همکاری نمی کند پس شما لطف کرده و این اشتباه را به بزرگی خودتان ببخشید . .ه رسیدگی کردر.