آقای همسر که به خانه آمد بسیار پریشان بود,گل پسر را در آغوش کشید و بوسید .

 

شغل پزشکی برخلاف ظاهر آراسته اش بدجوری آدم را له می کند.با دیدن هر درد ,پزشک احساس می کند که دردمندتر شده و انگار تمام دردها را در وجود خودش تصور می کند.

چشمانش پر از اشک بود و می گفت تمام پرسنل بیمارستان اشک می ریختند.

یکی از همکاران آقای همسر که البته ایشان خودش در بخش دیگری کار می کند جهت مداوای سرماخوردگی اش به بیمارستان آمده بوده که بعد از چند دقیقه انتظار در سالن متوجه می شود یک بیمار تصادفی به اورژانس آورده اند و......کودک پنج ساله ی خودش را غرق در خون می بیند و کودک در آغوش پدرش جان می دهد.

قاتل کسی نیست به جز یک زن که خودش آموزگار  دبستان است و به عنوان کمک خرج ,سرویس مدرسه ی چند کودک را هم بر عهده داشته و در زمان بازگرداندن بچه ها از مدرسه  با این کودک پنج ساله برخورد می کند,آن هم در محوطه ی داخلی یک مجتمع مسکونی که تردد کمی انجام می شود .

 

آدم اگر خودش را هر طرف این ماجرا تصور کند نابود می شود : چه خانواده ای که پسربچه شان را از دست داده اند و چه آموزگاری که هم اکنون در زندان به سر می برد و تا پایان عمر کابوس این تصادف وحشتناک را خواهد دید.

و من که عابر خاموش این ماجرا هستم بیشتر از پیش می ترسم و هزار بار بیشتر احتیاط می کنم :هم  به کودکم استقلال کمتری خواهم داد و هم خودم با ترس بیشتری رانندگی خواهم کرد.

 

و به این می اندیشم که فرشته های نگهبان آن کودک سرشان به برآوردن کدام آرزو گرم بود وقتی قطعات سخت فلز جمجمه ی نرم کودک را می شکست!!!!

 

و دوباره به همان حادثه ی وحشتناک چند سال قبل بازمیگردم,همان حادثه ای که هنوز هم آوای دلخراشش در گوشم طنین انداز است: 

شهر دیگر, بیمارستان دیگر,همکار پزشکی دیگر مشغول ویزیت بیماران اورژانس بود که خبر دادند بیمار تصادفی آورده اند......بر بالین بیمار شتافت تا کمکش کند و .....همسری نیمه جان و کودک شش ساله ای مرده....... جسدکودک یک ساله اش را هم روز بعد لابلای علف های حاشیه ی جاده پیدا کردند. دیوانه کننده است . به خصوص وقتی بدانی که این حادثه فقط به خاطر پاسخ دادن به موبایل رخ داد!

 

"دیر رسیدن بهتر از........." باقی اش را خودتان می دانید.