امروز چند دقیقه از وقتم را صرف یک اسکناس هزار تومانی کردم.

می توانستم نادیده اش بگیرم.امروز به دست من رسید و فردا به دست دیگری.همان گونه که از چاپ خانه تاکنون به هزاران دست گشته بود.

ولی دلم نیامد. دیدم که قامتش در زیر یک چسب بی دقت رنج می کشد.احتمالا" کسی از روی بی حوصلگی و ناچاری دوتکه ی چپ و راست پیکرش را با یک قطعه چسب به هم چسبانده بود تا از شر این پول بی ارزش خلاص شود و از آن روز تا کنون قامت تا خورده اش درد می کشید و بارها از این دست به آن دست چرخیده بود بدون اینکه کسی دلش به حال او بسوزد.مثل هزاران آدمی که با قامت های شکسته شان هر روز از کنارمان می گذرند و ما درد و رنجشان را نمی فهمیم.شاید هم می فهمیم و خودمان را به نفهمیدن می زنیم چرا که فهمیدن تاوان دارد.یعنی اگر بفهمی کسی درد می کشد یا باید کمکش کنی یا عذاب وجدان بکشی.

آدم هایی که از کنار یک گدای زن در گوشه ی پیاده رو می گذرند و کودک چند ماهه اش را می بینند که چهار دست و پا در کف پیاده رو می گردد و هر چیزی به دستش رسید را به عادت کودکانه اش در دهان می گذارد............این آدم ها چند دسته می شوند: یک عده مثل من سرشان را بالا می گیرند تا نبینند ,یک عده دست در جیب می کنند و بی ارزش ترین سکه ای که ته جیبشان پیدا می شود نثارش می کنند تا بدین روش صدای وجدانشان را خفه کنند, عده ای نگاه می کنند و درد می کشند,چند نفری هم به ریسمان الهی چنگ می اندازند با دعا, و یکی دونفر هم شاید پیداشوند و ازشان عکس بگیرند برای اثبات کردن حضورشان در جهان سوم! اما هیچ کس کار اساسی نمی کند.

کودک نوپای یک زن گدا که مثل اسکناس هزار تومانی نیست که یک روز متعلق به بقال محله باشد ,یک روز در پمپ بنزین,یک روز در دست شهردار و یک روز در دست من یا شما. کودک نوپای یک زن گدا از روزی که آفریده شده متعلق به همان زن گداست و تا آخرعمرش هم بچه گدا می ماند .هیچ کس جرئت ندارد آن کودک را از دامان پرمهر سنگفرش های خیابان بردارد . چه شما سکه ای در کاسه اش بیندازید و چه نیندازید آن کودک هیچ گاه نجات نخواهد یافت.اگر پیشانی اش بلند باشد و خوردن آشغال های روی زمین اجازه ی بزرگ شدن را به او بدهند چند سال بعد همان کودک دارد شیشه های ماشینت را پاک می کند و یا می خواهد به زور یک ورق دعای پرس شده را به تو بفروشد.

 

دلم عجیب به حال آن اسکناس هزار تومانی سوخت.صدای ناله اش را می شنیدم.با زحمت زیاد چسب های کهنه اش را باز کردم.با چنان دقتی که یک کارشناس میراث فرهنگی جنس عتیقه ای را مرمت می کند.چسب ها را که باز کردم نفس کشید و قامت خمیده اش را راست کرد.تکه های لاخورده باز شدند و یک قطعه چسب نو نیمه ی راست و چپش را به دست هم سپرد.

 

اگر خوب گوش کنید صدای ناله های زیادی را می شنوید.قامت های خمیده ای که اگر چه منتظر دست یاری تان نیستند ولی ......شاید ..........