-لازم نیست این قدر لباس گرم برداری.

=می دانی که من سرمایی هستم پس این قدر سر به سرم نگذار!

-آخه خانم عاشوری می گفت هوای آنجا هنوز گرم است.زمستان ندارد.

=آوردن لباس گرم که ضرر ندارد. فوقش استفاده نمی شود .

- مرد حسابی! همین یک چمدان را که بیشتر نداریم .آن را هم می خواهی با لباس های قدیمی ات پرکنی؟همه می روند آنجا برای خرید و چمدانشان را پر می کنند.

=ببین! آمدی و نسازی! قرار ما این بود که فقط برویم هوایی عوض کنیم.قرار خرید کردن نداشتیم.

-آهان! پس مشکل اینجاست.باشه! من برای خودم خرید ندارم ولی برای سیسمونی نسرین هرچی دلم بخواهد می خرم.اگر هم در چمدان جا نشد یک چمدان هم می خرم.

 

عقربه های ساعت که به عدد ده رسیدند هر دو نفر طبق عادت چندین و چند ساله به رختخواب رفتند ولی یک ساعتی طول کشید تا خوابشان ببرد.چند تا ساعت را روی شش صبح کوک کردند تا مبادا از قطار جا بمانند. 

همه چیز از زمانی شروع شد که خانم پایش را در کانون بازنشسته ها گذاشت و با نگاهی به تابلوی اعلانات متوجه شد هر ساله تورهای تفریحی برای بازنشسته ها برگزار می شود ولی آقا هیچ وقت او را درجریان نگذاشته بود و تا کنون خبردار نشده بود.

به خانه که بازگشت توپش پر بود. درست است که او در تمام عمر به عنوان یک زن خانه دار زندگی کرده بود ولی به اندازه ی شوهرش در این زندگی سهم داشت و همین طور در این بازنشستگی.

بعد از کلی بحث و جدل به خاطر پنهان کاری های مرد که البته او زیر بار نمی رفت چون معتقد بود اصلا" و ابدا" به سفر احتیاج ندارند بالاخره زن که مدت ها بود دلش می خواست مسافرت برود حرفش را به کرسی نشاند و بدین گونه بود که بعد از عدم پذیرش تور مشهد بعلت سرد بودن هوا   تور جنوب را انتخاب کردند که به قول خانم عاشوری علاوه بر هوای دلچسبش در زمستان می شد کلی هم خرید کرد.

به ایستگاه قطار که رسیدند بادیدن چند همکار قدیمی که همسفرشان شده بودند حسابی ذوق زده شدند.هرچند کوپه ای که به آنها تعلق گرفت انتهای قطار بود و دل و روده شان را به هم ریخت ولی با وجود همسفران خوب و دوستان قدیمی تقریبا" به شان خوش گذشت.

برنامه ی سفر پنج روزه شان بدین صورت بود:دو روز در بندر-دو روز سفر به جزیره برای خرید و یک روز هم گردش در یک جزیره ی دیگر که دیدنی های بسیار داشت.

چهار روز اول به سرعت گذشت و خانم با وجود اینکه قیمت سیسمونی ها تفاوت چندانی با شهرشان نداشت تا آنجایی که می توانست چمدان جدیدش را پرکرد .یک پالتوی گرم بسیار قشنگ هم برای شوهرش درحراجی پیداکرد و خرید . برای خودش هم یک جفت کفش طبی خرید که مثل آن هایی که پایش بود خلقش را تنگ نکند.

روز پنجم گردش در جزیره ی زیبا فراهم بود. یک قایق با گنجایش بیست نفر صبح زود در اسکله منتظرشان بود و نه جفت زن و شوهر بازنشسته با ترس و لرز سوارش شدند.همین جا بود که زن دلش لرزید.البته ترسش از سوار شدن به قایق نبود بلکه دلواپس سیسمونی بود که مجبور شده بود در هتل رهایش کند .چون قایق کوچک بود و مسافران نمی توانستند اسباب زیادی با خود ببرند.به مرد گفت بهتر است برگردیم و به جزیره نرویم.مرد که تازه سر صحبتش با دوست قدیمی باز شده بود و داشت از رشادت های دوران جوانی اش تعریف می کرد به زن اطمینان داد که جای چمدان ها امن است .

سفر به جزیره سفر خوشایندی بود. دیدنی های جالبی چشم و روحشان را صفا داد. نزدیکی های ظهر بود که هوا نسبتا" خنک شد.باد می وزید و بوی قطرات آب را از دریا بلند می کرد تا آخرین بعداز ظهر سفر را خاطره انگیز کند.قرارشان با قایق ران ساعت پنج در اسکله بود که برشان گرداند. گردش که تمام شد با خوش حالی و سرزندگی به اسکله آمدند. اسکله سوت و کور بود و رفت و آمدی انجام نمی شد.تعدادی جوان را دیدند که از اسکله باز می گشتند.جلویشان را گرفتند و پرسیدند چه خبر است؟یکی از جوان ها گفت:دریا طوفانی است .

بازنشسته ها را ترس برداشت.آخر در آن جزیره  در آن ساعت شب  در شب آخر سفر  چه کار می کردند؟ نگهبان اسکله گفت به من ربطی ندارد که شما جایی برای گذراندن شب ندارید .به من دستور داده اند جلوی تردد قایق ها را بگیرم .تمام قایق ران ها هم از اسکله رفته اند و شما نمی توانید امشب به بندر برگردید.

بازنشسته ها غمگین و عصبانی در اتاقک کوچک نگهبانی خودشان را جا داده بودند و داشتند فکرهایشان را روی هم می ریختند که چه کنند؟ با تاریک شدن هوا بر شدت باد هم افزوده شده بود و ارتفاع موج ها به نیم متر می رسید.

یکی می گفت باید برویم و تا دیر نشده جایی برای خواب پیدا کنیم.دیگری می گفت اگر امشب برنگردیم قطار فرداصبح را از دست می دهیم.آن یکی سعی می کرد با مسئول تور در هتل تماس بگیرد .زن گفت: مگر نگفتم گردش جزیره نرویم؟باید حرفم را قبول می کردی. مرد گفت: اصلا" نباید به این سفر می آمدیم.نباید حرفت را گوش می کردم.

در همین لحظه مرد قایق ران در اتاقک را باز کرد و آمد داخل و گفت: پس چرا نمی آیید؟ من چند دقیقه است منتظرتان هستم.

او همان قایق رانی بود که صبح آنها را آورده بود و طبق قرار برای برگرداندنشان به بندر بازگشته بود.بعضی با دیدن او خوش حال شدند و نوای شادی سردادند مثل کودکی که مادرش را گم کرده و او را پیدا می کند.بعضی اما درتردید بودند که باید با او بروند یا به حرف نگهبان اسکله گوش کنند که می گوید تردد قایق ها ممنوع است؟!

تعداد کسانی که رفتن را ترجیح می دادند بیشتر از کسانی شد که رای به ماندن دادند.قایق ران هم دلداریشان می داد و می گفت من همین الان از دریا آمدم خطری ندارد .

سرانجام سوار قایق شدند.در لحظه ی آخر جوانی از راه رسید و خواهش کرد او را هم سوار قایق کنند که البته قبول کردند و راه افتادند.قایق ران ماهری بود .به راحتی موج ها را دور می زد و به سرعت پیش می رفت.زن ها زیر لب "و ان یکاد" می خواندند و مرد ها چشم به موج ها دوخته بودند. یکی از مرد ها از قایق ران خواست جلیقه های نجات را بدهد بپوشند.قایق ران گفت که اگر نیاز شود به آنها خواهد داد وگرنه لازم نیست خودشان را به زحمت بیندازند!

تقریبا" به نیمه های راه رسیده بودند.چراغ های بندر از دور پیدا بود.ناگهان قایق از حرکت ایستاد.قایق ران چند بار سعی کرد روشنش کند ولی فایده نداشت. بنزین تمام کرده بود! ترس و وحشت این بار در دل تمام مسافران چنگ انداخت.قایق ران بالاخره جلیقه های نجات را داد بپوشند.هرکس طعنه ای بار قایق ران می کرد که این گونه بدون سوخت کافی جان همه را به خطر انداخته بود و جالب بود که در آن شرایط هیچ فکر چاره ای به خاطرش نمی رسید. جوانی که همراه گروه آمده بود پیشنهاد داد با گارد ساحلی تماس برقرار کنند و کمک بخواهند. طو فان شدید شده بود و باران می بارید.ارتفاع موج ها به یک متر رسیده بود و هر بار مقداری آب دریا وارد قایق بی حرکت می شد.

بعد از ده دقیقه تلاش بالاخره گروه نجات را خبر کردند و نیم ساعت بعد کشتی کوچک نجات به آنجا رسیده بود.کشتی نجات سه خدمه داشت که یکی از آنها همان چند لحظه ی اول در حالی که می خواست برای مستندسازی پرونده ی نجات فیلم تهیه کند لیز خورد و افتاد و پایش شکست.چند دقیقه ای به جمع و جور کردن پای شکسته ی او تلف شد!بازنشسته ها ی وحشت زده جیغ می کشیدند و کمک می خواستند. نجات گران از مردم خواستند یکی یکی به دریا بپرند تا بتوانند آنها را از آب بیرون بکشند ولی آدم باید جای آن بیچاره ها باشد تا بفهمد پریدن از قایق در یک دریای طوفانی با موج های بلند آن هم در یک شب سیاه چه حالی دارد؟ حتا جوان هم جرات پریدن نداشت.

نجات گران بالاخره تصمیم گرفتند کشتی را پهلو به پهلوی قایق بچسبانند تا عملیات نجات بدین صورت انجام شود.کشتی را جلو و عقب بردند اما موج ها اجازه نمی داد.دوباره سعی کردند و دوباره. و این بار بدنه ی کشتی نجات که طوری طراحی شده است که هرگز غرق نمی شود با بدنه ی نحیف قایق برخورد کرد و آن را شکست.

آب به سرعت وارد قایق می شد. همه جیغ می کشیدند و صدایشان در صدای پر زور باد گم می شد.قایق ران که تا حالا صبرکرده بود و منتظر بود که اول مسافرانش رانجات بدهد دیگر درنگ را جایز ندانست و اولین کسی بود که در آب پرید و شناکنان خودش را به کشتی نجات رساند و با کمک یک امدادگر خودش را بالا کشید.بازنشسته ها چاره ای جز پریدن به دریا نداشتند.یکی یکی خودشان را به آب انداختند به جز آن چند نفری که تا لحظه ی آخر غرق شدن قایق در آن ماندند و سپس در میان موج ها گم شدند.امدادگران طناب های نجات را به آب انداخته بودند و فریاد می کشیدند مگر صدایشان به گوش کسانی که یکی یکی از نظر ناپدید می شدند برسد.

زن در آخرین لحظات درحالی که سرش را بالا می گرفت تا آب به دهانش نرود دست شوهرش را گرفت و گفت: ای کاش لباس گرمت را آورده بودم. 

موج بعدی قویتر از او بود و دستانشان را از هم جدا کرد و دیگر مرد او را ندید تا سه روز بعد که جسدش را از دریا گرفتند.

کشتی نجات در نهایت توانست یک مرد و یک زن را از آب بگیردبعلاوه ی قایق ران که خودش  خودش را نجات داد!

آخرین جسد را دوهفته ی بعد پیدا کردند.

و آخر معلوم نشد مقصر واقعی در این ماجرا که بود؟ زنی که از فرط دلتنگی شوهرش را مجبور به سفر کرد ؟ کانون بازنشستگان که برنامه ی سفر را گذاشته بود؟ دریایی که بی خبر طوفانی شد؟ اسکله ای که نتوانست جلوی حرکت قایقی را با نوزده مسافر بگیرد؟ نبودن مکانی برای اسکان موقت مسافران در جزیره ای تفریحی؟ قایق رانی که بیش از حد به خودش اطمینان داشت؟ نجات گرانی که به اندازه ی کافی در کارشان مهارت نداشتند؟ و یا تمام این ها؟

در مراسم خاک سپاری زن که در شهر خودشان برگزار می شد سوز سرما بیداد می کردو مرد پالتوی گرمی را که زنش از حراجی برایش خریده بود به تن کرد تا گرم بماند...

 

 

این داستان برگرفته از ماجرای واقعی بود که در سال 1390 اتفاق افتاد.