باز هم صدای هواپیما.باز هم همان ترس کودکی.

از وقتی در شهر جدید نزدیک فرودگاه ساکن شدیم روزی نیست که خاطرات تلخ آن روزها را به یاد نیاورم.

هر بار به خودم می گویم سالهاست که جنگ تمام شده ولی باز منتظرم که صدای ضدهوایی را بشنوم.به پنجره ها نگاه می کنم:راستی چرا به شیشه ها چسب های ضرب دری نزده ایم؟

یکی از آن روزها که دیوار صوتی شکست هفده شیشه ی خانه مان خرد شد.خیلی شانس آوردیم که طبق معمول در راهروی کنار درب ورودی سنگر گرفته بودیم.آنجا ستون های محکمی داشت و از شیشه خبری نبود.

یادم می آید رادیوی مادرم همیشه روشن بود و همه گوش به زنگ آژیر قرمز بودند ولی چه سودی داشت؟چون همیشه صدای آژیر قرمز بعد از اینکه هواپیماهای عراقی تمام بمب ها را خالی کرده بودند آنها را بدرقه می کرد.شاید این فقط یک دلخوشی بودو ما تا شنیدن آژیر سپید در پناهگاهمان بی پناه می ماندیم.

می نویسم سپید.از پسرم یاد گرفته ام .از زمانی که فهمیده عرب ها ف را جایگزین پ پارسی کرده اند می گوید:زبان پارسی.می گوید:پیل.ومی گوید:سپید!خلیج پارس.

پدرم چه سر نترسی داشت و چقدر با کارهایش به دلمان وحشت می انداخت وقتی موقع بمباران به پشت بام می رفت تا ببیند این بار بمب ها خانه ی کدامین دوست را ویران می کنند.

یادم هست بعد از هر بمباران در باغ خانه ترکش های داغ پیدا می کردیم.

شنیده بودیم بچه های یک مدرسه را عوضی ها به تیر بسته بودند.از آن به بعد زنگ های تفریح را با دلهره پا به حیاط مدرسه می گذاشتیم.هر بچه ای باید ده گونی به مدرسه می برد.آنها گونی ها را پر از خاک می کردند و اطراف هر کلاس سنگر می ساختند.

من که هرگز حاضر نیستم در چنین شرایطی کودکم را به مدرسه بفرستم.حالا می فهمم که چرا مادرم مبتلا به فشار خون شد و چرا هر روز باید چند مشت قرص های مختلف را چاشنی غذایش کند.

هر چقدر هم که بگویند ملت دوست و برادران مسلمان ما در عراق باز هم من از تمامشان متنفرم و هرگز در باورم نمی گنجد آنها را ببخشم.

آن روز که تصفیه خانه آب کنار پل سوم را زدند من و برادرم مدرسه بودیم.تصفیه خانه درست بین مدرسه و خانه ی ما بود.بچه ها فکر می کردند خانه هاشان ویران شده و مادران به تصور کشته شدن کودکانشان اشک می ریختند.همان روز بود که خانم همسایه گفت :فکر کنم هفت طبقه را زدند!

شرکت نفت یک ساختمان دو طبقه و یک چهار طبقه داشت که به همین نام معروف بودند و نزدیک مدرسه ی ما بود.بنده خدا در آن شرایط آنقدر قاطی کرده بود که نمی توانست حساب کند دو بعلاوه چهار  هفت نمی شود!

هر روز صدای هواپیماها مرا به آن دوران می برد- پی تی اس دی -نام پزشکی آن است.