شاید از بس تنهایی کشیده است این طور اجتماعی بار آمده!

 دو سال و نیمه بود که مهدکودک گذاشتمش. تا آن زمان هنوز لب به سخن باز نکرده بود. من و آقای همسر که مرتب سر کار بودیم و بیشتر نگهداری از گل پسر بر عهده ی پرستار و مادر شوهر بود و در نهایت هرگز تعداد افرادی که دور گل پسر بودند به عدد سه نمی رسید! 

مدیر مهد کودک گفته بود باید در یک هفته ی اول ورود گل پسر به مهد , من در دفتر مهد حضور دایم داشته باشم تا کودک احساس امنیت کند.ولی گل پسر که تشنه ی حضور در جمع کودکان بود هرگز احساس دلتنگی نکرد و ازهمان روز اول با خیال راحت از من جدا شد و بعد از یک هفته بلبل زبانی اش شروع شد!

 

دلم می سوزد وقتی می بینم که هرگز برای سپرده شدن به دست آدم های مختلف اعتراضی نمی کند و گریه ام می گیرد برای کودکی که خودش را به بهترین نحو با شرایط ما هماهنگ می سازد.

روزهای پنج شنبه مدرسه تعطیل است در حالی که من باید سرکار بروم.نه می شود گل پسر را تنها در خانه گذاشت و نه می شود او را برای دو سه ساعت به کلینیک برد و نه دست کسی سپرد در این شهر غریب.

در هر کلاسی هم که نامش را بنویسم بیش تر از یک ساعت زمانش را پر نمی کند.در نهایت گزینه ی خوبی پیدا کردم:کانون پرورش فکری کودکان.

خوشبختانه در کانون صبح های پنج شنبه برنامه های خوبی اجرا می شود شامل کلاس خوشنویسی و نقاشی و شعر خوانی و نیم ساعت هم در سالن سینمای کوچکشان نمایش انیمیشن های آموزشی دارند.یک کتاب خانه ی بزرگ هم دارند که هر بار گل پسر می تواند دو جلد کتاب را به امانت بگیرد. و بین کلاس های مختلف می تواند با پسرهای دیگر بازی کند .

و این بار هم اعتراضی نکرد! با اینکه می دانم هرگز نه به خوشنویسی علاقه داشته نه به نقاشی و نه به شعر! بلکه تنها برای رفع تنهایی اش با اشتیاق وصف نا پذیر به کانون می رود و هر بار تاکید می کند که دیرتر به دنبالش بروم تا فرصت بودن در جمع را از دست ندهد !

همین حالا نشسته است تنها , وسط سالن پذیرایی و دارد تنهای تنها با اسباب بازی هایش بازی می کند. و دیگر نمی گوید که از من یک برادر می خواهد,چیزی که هرگز به او نخواهم داد!

نگاهش می کنم و برای مظلومیتش اشک می ریزم.برخی از مفاهیم در نسل های بعد مفهوم خود را از دست خواهند داد:

امروزی که گل پسر نه خواهری دارد و نه برادری و فردایی که فرزند او نیز نه عمویی خواهد داشت و نه عمه ای!

ای کاش دست کم چیزی می گفت . اعتراضی می کرد.گریه ای سر می داد.

نه این همه معصوم.نه این همه ............