بدون شک امروز یکی از بدترین روزهای زندگی ام بود.

می توانید من را به شکل شخصیت های کارتونی عصبانی تصور کنید در حالی که صورتم سرخ آتشین است و از گوش هایم بخار داغ بیرون می زند!

 

شب قبل هواشناسی پیش بینی باران کرده بود.صبح که از خانه بیرون رفتم نگاهی به ابرهای آسمان انداختم که همگی ابرهای سپید بودند و غیر باران زا به نظر می رسیدند و به گل پسر گفتم که زیاد منتظر باران نباشد.طبق معمول رفتم سرکار با این تفاوت که امروز آقای همسر من را رساند چون مرخصی گرفته بود تا به کارهای عقب افتاده اش برسد.

از سه روز قبل از رایانه کار کلینیک خواسته بودم لیست کامل بیماران را با اطلاعات مورد نیازم آماده کند و او این کار را تا امروز نتوانسته بود انجام دهد در حالی که من امروز که آخرین روز ماه بود باید درخواست های جدید را آماده می کردم.صبح که دیدم هنوز لیست آماده نشده آن قدر عصبانی شدم که خودم تمام پرونده ها را برداشتم و بردم به اتاقم تا یک بررسی سریع انجام دهم. هنوز یک دهم پرونده ها را هم کنترل نکرده بودم که برق رفت! البته من با برق زیاد کار نداشتم ولی برق با من خیلی کار داشت چون اتاق تاریک شده بود و کنار زدن پرده های پشت سرم هم زیاد فایده نداشت آخر این بار ابرهای سیاه آسمان را تیره کرده بودند. با این وجود به کارم ادامه دادم در حالی که تمام بیماران امروز را برای مراجعه ی مستقیم به من انتخاب کرده بودند و رایانه کار که از عصبانیت من بی نصیب نمانده بود احتمالا" برای تلافی همه را به اتاقم راهنمایی می کرد! من را تصور کنید در حالی که بین حدود دویست پرونده اسیر شده ام و در تاریکی اتاق سعی می کنم به بیماری که روبرویم نشسته با مهربانی بگویم دیگر تشریف ببرد تا به کارم برسم بعد در این میان بارندگی با غرش ابرها آغاز می شود , برق همچنان قطع است و تلفن ها کار نمی کنند  , موبایل هم درست آنتن نمی دهد و تماس های واجب بریده بریده انجام می شوند. سرانجام مجبور شدم درخواست های جدید را بدون بررسی آمار تنظیم کنم تا بتوانم به امور بیماران بی شماری که معلوم نبود توی آن بی برقی و باران از کجا پیدایشان شده بود برسم. آقای همسر که به موبایلم زنگ زد تازه متوجه شدم وقت رفتن رسیده است , با عجله چند بیمار آخر را ویزیت کردم و رفتم .

خیابان ها بعد از فقط دو ساعت بارش متوسط باران لبریز شده بودند. انگار در این زمین اصلا" آب باران فرو نمی رود.از بس آب جمع شده بود حدود کوچه ها و خیابان ها مشخص نبود و بسیاری از اتومبیل ها یک چرخشان در جوی آب کنار خیابان یا سر کوچه ها افتاده بود! گذشته از آنهایی که آب درون اگزوز خفه شان کرده بود و آن هایی که در شلوغی و دست پاچگی این شهر باران ندیده تصادف کرده بودند. یعنی اگر یک بار از آن باران های چند روزه ی شمال اینجا ببارد سیل تمام شهر را خواهد برد! شانس آوردیم که تا یک ساعت بعد باران قطع شد و فاجعه ای اتفاق نیفتاد به جز آن درخت هایی که طاقتشان کم بود و در گوشه کنار خیابان ها سقوط کردند و بعضا" هم روی ماشین های پارک شده در حاشیه ی جاده ها.

بگذریم. مسیر بیست دقیقه ای تا مدرسه ی گل پسر با آن ترافیک به مسیری هفتاد دقیقه ای تبدیل شد و من مادر نگران از زمانی که فهمیدم به موقع به مدرسه ی گل پسر نخواهم رسید مشغول گرفتن شماره ی مدرسه و آموزگار و همسایه ها و همکلاسی های گل پسر شدم ,چیزی که امکان پذیر نبود . خطوط مشغول بود و تماس با موبایل ها برقرار نمی شد.دلم می خواست پیاده شوم و تمام مسیر را تا مدرسه بدوم بلکه زودتر برسم!بالاخره بعد از مدتی موفق شدم, تلفن مدرسه زنگ خورد و کسی گوشی را برداشت: الو! مدرسه ی........؟  - نه خیر اشتباه گرفتید!

شماره ی مدرسه را اشتباه در گوشی ام سیو کرده بودم! بیست و پنج دقیقه ای از زنگ تعطیلی مدرسه گذشته بود که توانستم شماره موبایل آموزگارش را بگیرم .خدا را شکر هنوز در مدرسه بود و گفت که فورا" به جستجوی گل پسر می رود و او را به دفتر مدرسه خواهد برد.نفس راحتی کشیدم و سرانجام پانزده دقیقه بعد به دبستان رسیدیم. گل پسر مثل موش آب کشیده شده بود! سرتا پا خیس بود و سرد , و می خندید! حسابی کیف کرده بود از باران , و اصلا" نگران دیر کردن من نشده بود.می گفت :"مامان ! از همان ابتدا رفتم زیر باران و چون می دانستم ممکن است تا سال دیگر باران نیاید دلم نیامد خیس شدن را از دست بدهم و تا آخر زیر باران ماندم!"

در خانه تا یک ساعت سشوار روی سر و بدنش گرفته بودم و سردی بدنش کم نمی شد!

تمام بعداز ظهر را کنار گل پسر گذراندم , از بس برایش نگرانی کشیده بودم دلم نمی آمد ازش دور شوم ,نشستیم با هم بازی کردیم و حرف زدیم.

نیم ساعت مانده به وقت رفتن به مطب آقای همسر گفت که آلرژی اش عود کرده و بهتر است من به جایش بروم مطب.فورا" آماده شدم و رفتم. 

حالا من را تصور کنید در حالی که پشت در بسته ی مطب با ده نفر بیمار ایستاده ام و منشی نیامده است و من هم یادم رفته کلید مطب را از آقای همسر بگیرم .چه کسی فکرش را می کرد منشی نیامده باشد و به موبایلش هم جواب ندهد!

داغ شدن کله ی بنده که از صبح شروع شده بود در این لحظه به اوج خودش رسید و دقیقا" همین موقع بود که از گوش هایم بخار داغ بیرون می زد!

بعد از چند بار زنگ زدن به منشی و عدم پاسخ از او نگرانش شدم و رفتم سراغ منشی های مطب روبرو بلکه آنها خبری داشته باشند که نداشتند و در همین گیر و دار بالاخره منشی خودش زنگ زد و معلوم شد خوابش برده بوده !!!!

من از بیماران عذرخواهی کردم و خواستم چند دقیقه منتظر بمانند. بعد منشی که دیگر خواب از چشمش پریده بود زنگ زد و گفت که کلید مطب را برای انجام برخی امور داده است دست سرایدار ساختمان.رفتم سرایدار را پیداکردم و سرانجام کابوس پشت در ماندن رفع شد تا بیماران صندلی برای نشستن و من اتاقی برای آرام شدن پیدا کنم. کاری که عملی نبود و تمام چند ساعتی که مطب بودم کله ام داغ بود و احتمالا" مثل لبو سرخ بودم! در آن هوای خنک کولر اتاقم روشن بود و هر چند دقیقه یک بار دست های یخ کرده ام را روی گوش های داغم می گذاشتم تا کمی حرارتشان کم تر شود!

 

به خانه که برگشتم آقای همسر شام خوشمزه ای تدارک دیده بود و کلی از کارهای خانه را انجام داده بود که به همراه یک دوش گرفتن خستگی ام را دربرد. ای کاش دست کم تمام روزهای بد چنین پایان خوشی داشته باشند.