امروز با یک آزاده ملاقات داشتم.

بی ادعاتر از آن بود که از خودش تعریف کند. بیماری اش را که ریشه یابی می کردم به آزاده بودنش پی بردم و زخمم سر باز کرد در حالی که زخم او از من عمیق تر بود.

دلم نمی خواست از او بپرسم که چه شکنجه هایی از ملت دوست و برادرمان عراق! دریافت کرده است.دیدن همان دو پای مصنوعی که سوغاتی آورده بود بس بود تا تنفر هرگز نخفته ام از اهالی آن سرزمین شعله ور شود.

صدای نوحه خوانی ماه محرم از سالن پذیرش به گوش می رسید . مگر همین ها نبودند که هزار و چهارصد سال پیش امام خودشان را به آن شکل وحشیانه شهید کردند که هنوز هم مسلمانان با شنیدن قصاوت هایشان زارزار اشک می ریزند و نفرین نثار اهل کوفه می کنند؟ یعنی باور کنیم همان اهل کوفه فقط شایسته ی نفرینند و باور کنیم اهل کوفه زاد و ولد نکرده اند و نواده هایشان در کشوری به نام عراق گسترش نیافته اند؟

نه من باور می کنم نه آن آزاده ی سرافراز که می گفت در زندان های عراق چه بسیار جوانان هم وطن که جانشان را برای یک جرعه آب از دست دادند! یک جرعه آبی که همان نوادگان اهل کوفه از زندانیان خود دریغ می کردند.

چگونه می شود دشمنی را که به طمع آب و خاک عزیزمان به سرزمین ما هجوم آورد  ببخشیم؟ چگونه خون هایی را که بی گناه بر زمین ریخته شد فراموش کنیم و خانه هایی را که ویران شدند و کودکانی که یتیم شدند و هموطنانی که آواره شدند؟

چگونه  از یاد ببریم مادری را که بیست سال روی صندلی درب خانه  چشم به راه پسران مفقودالاثرش نشست تا جان داد؟

آیا از آن پدری که پنج فرزندش را عراقی ها کشتند پرسیده ایم که عراقی ها را دوست دارد یانه؟ یا از آن کودکی که در شکم مادرش یتیم شد و هرگز نتوانست حتا یک عکس یادگاری با پدر شهیدش داشته باشد؟

ماجرای یک بام و دوهوا که نمی شود.

خیلی از این عراقی ها همان فرزندان معاویه و یزیدند که در زیارت عاشورا لعن و نفرنشان می کنیم.  همان ها که هنوز هم دارند هموطنان عزیزمان را که به عشق کربلا پا در خاک کشورشان می گذارند با بمب و گلوله بدرقه می کنند.

زیارت عاشورا که می خوانیم نفرین فرزندان یزید را از یاد نبریم.