می گوید:"مگر زده به سرت؟"

 

خوب! در ایران هر کس سیاه بپوشد عاقل است و هر خانمی که بخواهد سیاهش را در بیاورد یا دیوانه است یا....

در اینجا همه باید مثل هم لباس بپوشند.همه ی خانم ها به رنگ سیاه و سرمه ای . حتا اگر جزیی از لباسشان هم به رنگ دیگر باشد ولی  طرح غالب قامتشان باز هم سیاه است.

انگار که این آدم ها هیچ تفاوتی با هم ندارند. انگار همه محصولات مشابه یک کارخانه ی چینی هستند. ربات هایی که باید توسط آقایان خریداری شوند و برنامه ریزی می شوند که در خانه کار کنند .همین طرز فکرهاست که سبب می شود بعضی از آقایان که نیاز به چند ربات دارند بسته به تمکن مالی شان چند عدد تهیه کنند تا نیازهای شخصی شان را به بهترین نحو رفع کنند. هر وقت هم از آن خسته شدند مثل تعویض ماشین یا موبایل , زنشان را هم عوض می کنند!

 

بیماری در رنگ های سرزمین من به پوشش زنان محدود نمی شود. اتومبیل های تمام خیابان های تمام شهرهای اینجا هم بیماری رنگ گرفته اند : رنگ سپید و سیاه و خاکستری.

عبور تاکسی های زرد رنگ تعادل بی رنگ خیابان ها را به هم می زند تا جایی که آدم فکر می کند دارد به فیلمی نگاه می کند که با تکنیک های جدید فیلم برداری شده است بدین گونه که تمام صحنه ها سیاه و سپیدند و نقطه ای که باید در کانون توجه تماشاچی قرار بگیرد رنگی است!

ما همه هنر پیشه های چنین فیلم هایی شده ایم که اگر یک روز زد به سرمان و خدای ناکرده لباسی پوشیدیم رنگی , در کانون توجه ابلهان قرار می گیریم و چه بسا عاقلان هم به درجه ی عقل خود انگی به ما می چسبانند.

آسمان هم دیگر رنگ آبی ندارد. چند سالی هست گرد و غبار چهره اش را پوشانده. و آبهای رودخانه ها هم از بس که لایروبی نشده اند آبی را از یاد برده اند.

 

می دانم که هیچ وقت این روسری سرخ را به سر نخواهم کرد  ولی بگذار دلم خوش باشد به خریدنش! آویزانش می کنم در کمد . کنارهمان روسری سبز و آبی .

 و هر روز می روم از کنارش روسری سیاهم را برمی دارم !