دیگر صبح های جمعه را با نشاط از خواب بیدار می شوم.

  

گل پسر علاقه ی عجیبی به صبحانه های روز جمعه پیدا کرده است و از دو روز قبل برای برگزاری با شکوه آن برنامه ریزی می کند. خانواده ی سه نفره مان تمام صبحانه ها را با هم صرف می کند ولی روز جمعه خاصیتی دارد که در دیگر روزها نیست: عجله ای برای خروج از خانه نداریم!

او دوست دارد میز صبحانه کامل باشد شامل چند نوع پنیر مختلف از پنیر تبریز گرفته تا پنیر خامه ای و پنیر شکلاتی . کره و خامه و چند نوع مربا .شکلات صبحانه و حلوا شکری عقاب!در یخچال مغازه می گردد تا ببیند چه چیزی را می تواند به صبحانه ی خانوادگی مان اضافه کند.

تمام نان ها را خودش در توستر می گذارد و آماده می کند و چای می ریزد!

روحیه ی رومانتیکش خانه را زیبا می کند وقتی که پرده ها را کنار می زند تا شعاع های نور بر میز صبحانه بتابد و عارفانه به ذره های شناور در شعاع های نور چشم می دوزد.

برای صبحانه ی امروز پنج مهمان کوچک هم دعوت کرده بود که شامل اسباب بازی های مورد علاقه اش می شد.همان هایی که به ترتیب با خودش به حمام می بردشان و بعد از شستشو با حوله های مخصوص خشکشان می کند.

 

گل پسر دیگر از ما الگو نمی گیرد بلکه آینده اش را شبیه پدربزرگش به تصویر می کشد و می گوید: وقتی بزرگ شدم می خواهم مثل پدربزرگ خانواده ی بزرگی داشته باشم همان گونه که در خانه ی پدر بزرگ سفره ای از این سو تا آن سوی خانه پهن می شود و همه در کنار هم شاد هستند!

رویای گل پسر داشتن خانواده ای پرهیاهو و پر رفت و آمد و پر نشاط است دقیقا" همان چیزی که ما به نام زندگی راحت تر و آرام تر از او گرفته ایم.

هرکس حسرت همان چیزی را می خورد که ندارد و من تمام تلاشم را می کنم تا کودکم حسرت های کودکی ام را تجربه نکند.