سرانجام در سال 91 در این دیار هم باران بارید!

چند ماهی است که گل پسر هر روز به درگاه خداوند دعای باران می کند.دستان کوچکش را به سوی آسمان بلند می کند و از خدا می خواهد برای دل کوچکش باران ببارد. گاهی حتا اشک هم می ریزد.گل پسر فرزند شمال پر باران است و ما او را به جنوب بی باران آورده ایم.

نیم ساعت بارش باران پاسخ چند ماه دعای او بود! دراین شهر گرم یازده ماه تابستان داریم و فقط یک ماه در فصل زمستان هوایی حدودا" بهاری به سراغمان می آید. بارش باران هم یک تا دو بار در سال اتفاق می افتد و فجایعی را به بار می آورد مثل آب گرفتگی خیابان ها و ترافیک سنگین! با این اوضاع فکر کنم هیچ کس به جز گل پسر از این باران استقبال نکرد.

فرستادمش توی حیاط تا خیس شود و حس خوب برخورد قطره ها را با پوست جوانش ذخیره کند تا بارانی دیگر که معلوم نیست کی ببارد؟

 

گل پسر مجبور است این محدودیت ها را هم در کنار سایر محدودیت هایی که ما و جامعه به او تحمیل کرده ایم تحمل کند و هر روز رنج بکشد از اینکه تک فرزند است . از این زندگی آپارتمان نشینی محدود و نفس گیر. از دوری مادربزرگ و پدربزرگ و دیگرانی که دوستشان دارد و از این آب و هوایی که به مذاق او خوش نمی آید.

دیر راه افتاده ایم و درست در زمان قرمز شدن چراغ رسیده ایم به چهارراه.

قانون شکنی چاره ی کار نیست. صبر باید کرد.....