امروز به خودم گفتم : قرار نیست تمام روزهای آدم مثل هم باشند! تغییر هر چند هم کوچک باشد به ذائقه ی انسان خوش می آید.

 

امروز پانزده دقیقه زودتر از محل کارم خارج شدم.قصد داشتم به جای عبور از اتوبان کمربندی که بعلت پنج بانده بودن می توان در آن با سرعت راند , از خیابان شلوغ و پر ترافیک مرکز شهر عبور کنم.

امروز بدون عجله رانندگی کردم . وقتی به نزدیک مدرسه ی گل پسر رسیدم دیدم هنوز دوازده دقیقه وقت دارم! یعنی این همه عجله ی روزهای قبل فقط دو دقیقه با امروزم تفاوت داشت!

سر خیابان یک کیوسک روزنامه فروشی بود.یادم افتاد امروز که صفحات الکترونیکی روزنامه ها را در اینترنت ورق می زدم مطلب جالبی دیده ام :عنوان مطلب خانه نشینی خانم های پزشک بود! پدیده ای که درایران اتفاق می افتد.

رفتم سراغ روزنامه فروشی. راستی چقدر دلم برای روزنامه های کاغذی تنگ شده بود. قدیم ترها هر روز آن را می خریدم و گاهی چندتا در هر روز. ولی مدت زیادی است جای تمام روزنامه ها و مجله ها و البته بیشتر کتاب ها را اینترنت پر کرده است.

تازه آن قدیم ها روزنامه برایم مصارف دیگری هم داشت: می توانست زیرانداز خوبی برای سبزی پاک کردن باشد! گوشت تمیز کردن! شیشه پاک کردن!و...

یک راست رفتم سراغ همان روزنامه ای که عنوان مطلبش توجهم راجلب کرده بود ولی دیدم چنین مطلبی ندارد! فکر کردم اسم روزنامه را اشتباه کرده ام. پس تمام روزنامه ها را بررسی کردم و نیافتم و نیافتم.

جای تعجب نبود. تمام روزنامه ها -به استثنای چند روزنامه ی محلی- تاریخ دیروز را داشتند! 

جای تعجب بود. شهری که روزانه دست کم هشت پرواز از شرکت های هواپیمایی مختلف به تهران و بالعکس دارد روزنامه هایش با یک روز تاخیر به دست مردم می رسند.

 از این به بعد یادم می ماند:  استان محروم را با معیار مراکز خریدش نمی سنجند! محرومیت از دکه های روزنامه فروشی آغاز می شود!