این روزها همه می خواهند سر هم دیگر کلاه بگذارند.

 

این روزها صحنه هایی می بینم که باورکردنشان سخت است.استخوان هایی لای زخم ها می بینم که کسی بیرونشان نمی آورد. بعضی ها تخصص دارند و تعهد ندارند و دیگرانی که تعهد دارند تخصص ندارند! چرخ روزگار هم دارد همین گونه می چرخد .

فقط پزشکان را نمی گویم بلکه هر کس از راه تخصصی که درکارش دارد به تیغ زدن دیگران مشغول است : از بنا و نقاش گرفته تا کارخانه دارها و بانک ها .

آن وسط زیر و دست و پای این جمعیتی که به تیغ زدن هم مشغولند عده ای هم مردم ساده دارند له می شوند.

 

آدمی مثل من ده سال درآمدش را جمع می کند تا یک اتومبیل پنجاه میلیونی بخرد و یک شبه قیمت اتومبیل مورد نظر صد میلیون می شود! 

نمی شود با یک حساب دودوتا چهارتایی فهمید که چند سال دیگر پولم کفاف خریدن آن را خواهد داد؟ شاید با گرفتن وام بیست و چهار درصد سود بانک های خصوصی سریع تر بتوان به اهداف مورد نظر دست یافت! به هر حال بحران اقتصادی مربوط به کشورهای اروپایی است و هرگز موج بحران به اینجا نخواهد رسید!

ولی نه! من از آن دسته ای نیستم که استخوان را از لای زخم بیمارم درنیاورم.

ولی آیا نباید این حق را برای پزشک متخصصی قائل شویم که پس از سالها رنج و تلاش و کار و درس مجبور است مستاجر یکی از آپارتمان های هم کلاسی سابقش باشد که در سال دوم راهنمایی ترک تحصیل کرد و به شغل آهن فروشی پرداخت؟!

 

داستان این ضرب المثل: در روزگاران قدیم حکیمی بود فقیر که روزی یک قصاب ثروتمند بیمارش شد. قصاب زخمی داشت که هر چند روز یک بار عفونت می کرد و قصاب برای درمان زخمش نزد حکیم می آمد و برای دست مزد مقداری گوشت به حکیم می داد. روزی حکیم در مطبش نبود و پسرش بیماران را ویزیت می کرد . پسر وقتی زخم قصاب را دید فورا" فهمید علت عفونت های مکرر زخم باقی ماندن تکه ای استخوان حیوان در زخم بیمار است . پس استخوان را درآورد و قصاب برای همیشه بهبود یافت!

حکیم فرزندش را نکوهش کرد و گفت: " تو فکر می کنی من استخوان را لای زخم او نمی دیدم؟! از این به بعد چه کسی گوشت خوراک ما را فراهم خواهد کرد؟! "