بوی غذای سوخته!!!

وقتی بخواهی با یک دست چند هندوانه را برداری از این بهتر نمی شود.

در تمام یازده سالی که کدبانوی خانه شده ام  دومین بار است که غذایم می سوزد!

می خواستم به خودم ثابت کنم از عهده ی همه کارها برمی آیم.سه هفته است کار جدیدی را شروع کرده ام درحالیکه تمام کارهای قبلی نیز به قوت خود باقی اند. حالا تمام روزم را درگیرم.صبح کار .ظهر تخته گاز رسیدن به مدرسه ی گل پسر  و بعد آشپزی سریع و چای و شستن ظرف ها و رسیدگی به درس های گل پسر.عصر کار. شب دوباره آماده کردن شام و رسیدگی به سایر کارهای خانه! از وقتی آقای همسر را به پذیرفتن پست مدیریت تشویق کردم برای پیشگیری از هرگونه غرزدن او خریدهای خانه را هم برعهده گرفتم.

 

و درکنار تمام این کارها می خواهم آب در دل اهالی خانه ام تکان نخورد.آیا می شود؟

بهتر بود پرستاری برای گل پسر استخدام می کردم تا به کارهای خانه هم برسد و اسید لاکتیکی که در عضلاتم تجمع کرده فر صتی برای دفع شدن پیدا کند ولی امکان پذیر نیست.آقای همسر هیچ گاه با ورود یک خدمتکار به خانه موافقت نمی کند.اصلا" برای همین است که همیشه فعالیت های خارج از خانه ام را محدود کرده ام و این قدر از ادامه ی تحصیل سرباز می زنم.گرفتن تخصص مستلزم چهار سال نبودن من در خانه است مگر به صرف خواب و آن هم یک شب در میان!

مسئول کلینیکی را که در آنجا مشغول به کار شده ام دیوانه کردم! یکروز می گویم هیچ مشکلی برای کارم ندارم و روز دیگر می گویم که به فکر جایگزین برایم باشد!

برای هفته ی دیگر که گل کاشتم! مسئولیت اداره ی یک کلینیک دیگر را هم به مدت یک هفته قبول کردم! نمی دانم چرا نگفتم نه! به همین سادگی قبول کردم و حالا مانده ام در گل!

می خواستم امروز چند قلم غذا درست کنم تا در چند روز آینده که تا خرخره گرفتارم به مشکل پخت غذا برنخورم .

یادم نبود که مسئولیت های دیگری هم دارم از جمله جواب دادن به تلفن های طولانی! و نوشتن وبلاگ! تماشاکردن تلویزیون را که شکرخدا کاملا" از یاد برده ام.

با بوی غذای سوخته چه کنم!