هنوز دلم نمی آید گل پسر را به دنیای حقیقی فرا بخوانم. بگذار هنوز هم در دنیای افسانه ای اش زندگی کند.

از دو سال قبل که اولین دندان های شیری اش لق شدند و غذا خوردن را برایش دشوار کردند به یاد همان کلک بچگی های خودم افتادم: همان کلک خوشایندی که احتمالا" همه آن را در کودکی تجربه کرده اند.

گل پسر باورش شد که اگر دندان شیری اش را بعد از افتادن زیر بالشت بگذارد و بخوابد صبح بعد فرشته ها برایش یک جایزه می آورند!

و من همیشه یک جایزه آماده برایش داشتم که فردا صبح آن را کنار تختش می یافت. به همین ترتیب شش دندانش به جایزه تبدیل شدند  و حالا بعد از یک سال و نیم از افتادن آن شش تا   نوبت دندان هفتم است!

تمام نگرانی گل پسر این است که اگر دندانش در مدرسه بیفتد و گم شود تکلیف جایزه اش چه خواهد شد؟

 

انتظار داشتم حالا که گل پسر یک و نیم سال بزرگتر شده خودش بفهمد که دروغ شیرینی به او گفته ام ولی هنوز نفهمیده!

آقای همسر اشاره می کند که وقتش رسیده به او بگوییم انتظار شیرینش افسانه است.

 

ولی نه! بگذار هنوز در دنیای افسانه ای اش زندگی کند. دنیای ما لیاقت ندارد  آن خنده های زیبا را از کودکی که با شوق دندان شیری اش را زیر بالشت می گذارد  بگیرد.

به گل پسر گفتم: نگران نباش ! دندان را برای این زیر بالشت می گذاریم که جایزه ات را همان جا پیدا کنی! اگر دندانت گم شود هم جایزه خواهی گرفت با این تفاوت که باید تمام خانه را به دنبال جایزه ات بگردی تا پیدایش کنی!!

کاش دغدغه های بزرگسالی را هم می شد با یک دروغ ساده کوچک کرد.