هنوز هم جای آن سیلی  بر گونه ام درد می کند.

سیلی که می گویم کنایه نیست. همان ضربه ای را می گویم که با انگشتان یک فرد بر گونه ی فردی دیگر نواخته می شود.

بگذار اول معنای کنایه گونه اش را تعریف کنم.

من به عنوان یک آدم معمولی که همیشه در یک رفاه نسبی زندگی کرده, نه هرگز به قشر بالادستی خود حسد ورزیده ام و نه هرگز بر قشر پایین دستی ام فخر فروخته ام. نمی خواهم بگویم تمام پایین دستی ها ولی بسیاری از آنان که در محرومیت و فقر قد کشیده اند کینه ای از هر آنکس بالاتر از خویش می بینند دردل می پرورانند که ناشی از تمام عقده هایی است با وجودشان درآمیخته است.

 

همسایه ای داریم که به تازگی شهرنشینی را تجربه می کند.از همان تیپ هایی که چادر به کمر گره می زنند و جواب سلام آدم را به زور می دهند.برای من مهم نبود که آن زن کیست و به چه قشری از جامعه تعلق دارد! همین که می دانستم همسایه ام است به رسم ادب سلامش می کردم.

یکی از روزها که مشغول پارک کردن اتومبیلم بودم مرا دید. جلو آمد و همان اول کاری پرسید:" تو دکتری؟ "

من هم  مودبانه پاسخش دادم: " بله! اگر خدمتی از دستم برمی آید بفرمایید!"

دوباره پرسید: " دکتر چی هستی؟"

من: " پزشک عمومی "

با لحنی تحقیر آمیز کلام آخر را گفت و رفت :" آهان! دکتر سرماخوردگی!نه! به درد نمی خورد! "

 

یعنی آدم این را کجای دلش بگذارد که به یاد آن سیلی بر گونه اش نیفتد!

 

دختر بچه ای شش هفت ساله بودم. در خانه ای ویلایی که در حومه ی شهر قرار داشت و به دست انگلیسی ها ساخته شده بود زندگی می کردیم.خانه مان در جلو باغی داشت که با فنس ها و درختچه های کوتاه محصور می شد و دربی ساده که فقط شب ها آن هم از دست دزدانی که شبانه با تردستی تایر های ماشین را با چند آجر معاوضه می کردند قفل می شد!

در نزدیکی محله ی ما منطقه ای بیابانی بود که تعدادی خانواده ی عرب زبان در آن کپرهایشان را دایر کرده بودند و در همان جا از گاوهایشان نگهداری می کردند. مادرم همیشه نان های بیات شده را کیسه کیسه جمع آوری می کرد و به آنها که هر چند روز به در خانه می آمدند می داد تا برای خوراک گاوهایشان ببرند.

آن روز من به تنهایی در باغ خانه مشغول بازی بودم. یکی از دخترهای آنها که حدودا" شانزده ساله بود سر رسید و از من نان های خشک را طلب کرد و من که می دانستم مادرم همان روز نان ها را به شخص دیگری تحویل داده است گفتم که فعلا" نانی موجود نیست. هنوز کلام از دهانم خارج نشده بود که آن دختر دست های سنگینش را بر گونه ی من نواخت!

 و درد آن سیلی که به ناحق بر گونه ام زد هنوز درد می کند.

نمی دانم گناه از او بود که جای بهتری برای تخلیه ی عقده هایش نیافته بود و یا گناه از من بود که بهتر از او زندگی را تجربه می کردم؟! 

و نمی دانم چرا این روزها مرتب به یاد خاطرات کودکی می افتم؟!