دبستانی که بودم هر سال یک دفتر مخصوص برای یادگاری از دوستانم درست می کردم.هر هفته نوبت یکی از آنها بود که دفترم را به خانه اش ببرد و دو صفحه ای را که به او اختصاص داده بودم پر کند.

برای هر دوست سئوالات تکراری مطرح می شد از جمله این که در مورد من چه فکر می کند ؟کدام خصوصیات من را می پسندد و از کدام خصوصیات من خوشش نمی آید؟ یک قسمت برای نوشتن یک بیت شعر خالی گذاشته شده بود.

شعری که بارها تکرار می شد: 

              گل سرخ و سفید و ارغوانی    فراموشم نکن دوست گرامی

 

بخش آخر صفحه ی هر دوست بخشی بود که برای الصاق یک یادگاری درنظر گرفته شده بود. بعضی پولک و سکه می چسباندند  و برخی گلهای خشک شده.بعضی هم کار دستی کوچکی با کاغذ رنگی می ساختند و در این بخش می چسباندند. 

زیباترین آنها کاغذ رنگی هایی بود که به شکل پنجره ساخته می شد و برش می خرد تا فرد بتواند لنگه های پنجره را از هم باز کند. وقتی پنجره ای را باز می کردی درونش پنجره ی دیگری طراحی شده بود که به همان ترتیب باز می شد و بعد از عبور از چند پنجره به عبارت زیبایی می رسیدی که دوستت با تمام علاقه ای که به تو داشت درون کادر پنجره می نوشت: " دوستت دارم"

و یا پنجره ی آخر را به شکل قلبی می ساخت که وقتی باز می شد در آن نوشته بود:" همیشه در قلب منی"

 

 

حال بعد از گذشت سالهای زیاد به عمق آن علاقه هایی که پشت نیمکت های دبستان شکل گرفت ایمان دارم. و به تمام آن حرف های بزرگی که بر صفحات دفترم نقش می بست .

ای کاش لااقل یکی از آن دفترهای یادگاری را پیدا می کردم تا خاطرات قشنگش را زنده کنم. 

آخرین بار که به خانه ی پدری رفتم زیر زمین شلوغش را زیر و رو کردم. تمام کارتون ها را باز کردم تا نشانه ای از دبستانم بیابم. امان از دست این مادرها! 

که همیشه پسرانشان را بیش از دخترها دوست می دارند! هر چه در زیرزمین خانه یافتم کتاب ها و دفترهای برادرم بود! و دریغ از یکی برای من!

 

دوستان دبستانی ام را که بعد از سالها می بینم از شادی پر می کشم و می بینم که آنها نیز مرا در مخفی ترین پنجره ی قلبشان همچنان دوست می دارند.

ای کاش دفتر یادگاری ام را گم نکرده بودم............