قطار زندگی ام انگار روی ریل افتاده است.

قطاری که هرگز در هیچ ایستگاهی به جز توقفی کوتاه نداشته اما گاهی مجبور شده خارج از ریل حرکت کند و با وجود اینکه از دست مردم هر آبادی سنگ های ریز و درشت نوش جان کرده ولی همچنان به راهش ادامه داده تا به ایستگاه اکنون رسیده است.

قطارم مدتی بود اگرچه در راه سراشیبی قرار داشت ولی خارج از ریل بر سنگلاخ های زندگی به جلو می راند.

هم اکنون می رود که مسیر سربالایی های سخت را بر خطوط استوار آهن به سرعت طی کند.


زغال سنگ ها را در کوره اش می ریزم..........