یادمان دادند دختر بودنمان را پنهان کنیم.

همان وقتی که بلوغ به ما چشمک می زد و جوانه هایی کوچک بر صفحه ی تخت سینه هامان می رویید قامتمان خمیده و خمیده تر شد. آن قدر به جلو خم می شدیم تا کسی نفهمد نیمه ی پیشین پیراهنمان دیگر صاف نمی ایستد.

دامن هایمان تبدیل شدند به شلوار و موهای بلندمان برای جا گرفتن زیر مقنعه های تنگ مدرسه  کوتاه شد!

و دختر دیگر جنس ظریفی نبود که با خودش نشاط و خنده به همراه بیاورد.

دختر باید تبدیل به موجودی می شد که تحریکی برای جنس نر نباشد به امید اینکه جامعه سالم بماند . و باید دختر بودنش را فراموش می کرد تا...............

تا اینکه پس از سالهای دراز وقتی می خواهند به زور شوهرش  دهند دوباره به زور به خاطرش بیاورند که دختر است!

دوباره باید به یادش بیاورند دامن بپوشد .یادش بیاورند موهایش را بلند کند.یادش بیاورند ظریف تر راه برود.یادش بدهند عضو مقدسی دارد که باید بسته بندی اش باز شود! باید کلامش نرم شود. محبتی را که سالها سرکوب کرده بود شعله ور کند و دیگر سینه هایش را زیر خمیدگی شانه هایش پنهان نسازد!

 

و این نسخه ای که به نظر منطقی می رسید دستاورد دیگری داشت:

 

شما را نمی دانم ولی من طاقتش را ندارم مردهایی را ببینم که شلوارهای رنگی می پوشند. ناخن بلند می کنند. ابرو برمی دارند . کفش های دخترانه می پوشند. موهایشان را که به زیر شانه ها رسیده است گلت زده و اتو می کشند و.......و خلاصه جای خالی تمام ظرافت های دخترانه را پر می کنند.

و سرانجام دستاورد این نسخه ی منطقی برای حفظ جامعه ی سالم تعویض منطقی جایگاه پسر و دختر بود.

دخترهایی که دیگر یاد گرفته اند مرد باشند ولی نر نیستند.

و پسرهایی که دوست دارند زن باشند ولی نر هستند!

 

من اگر دختری داشتم خندیدن به صدای ظریف دخترانه را یادش می دادم.موهای بلندش را هر روز و هر شب شانه می کردم و زینت می دادم. برایش در تمام دوران کودکی و نوجوانی و جوانی پیراهن های رنگی می خریدم.به او می گفتم ستون مهره هایش را صاف نگه دارد تا برجستگی های بدنش جایگاه واقعی خود را بیابند. 

دخترم را همچون گوهری در صدف پنهان نمی کردم بلکه از وجود گرانبهایش گردن آویزی می ساختم به گردنم تا عاقبت یک روز جواهرم را به دستان امن پسری که یک مرد بار آمده باشد بسپرم.