گاهی اوقات یادت می رود در دو قدمی تو کودکی نشسته است.کودکی دارد به همان تلویزیونی نگاه می کند که تو تماشا می کنی و همان برنامه ای را می بیند که برای عبرت بزرگسالان ساخته اند و یادشان رفته مانند فیلم های سینمایی طبقه بندی سنی اش بکنند و بنویسند دیدن این برنامه برای زیر چهارده سال ممنوع است!


فاطمه دختر هفت ساله ای بود که در حال بازگشت از مدرسه درحالیکه دستش در دست مادر بود هنگام عبور از خیابان زیر کامیون رفت.مادر جراحت کوچکی برداشت ولی سر فاطمه برای ده دقیقه زیر تایر کامیون له شد.

 

گل پسر سرش را بین دستانش گرفته بود تا نبیند .نمی دانست چگونه گوش هایش را از شنیدن بازدارد.

قراربود آن برنامه تلویزیونی که مجری اش بازیگر برنامه ی طنز خنده بازار بود عبور مردم را از خیابانی که چراغ عابر پیاده اش قرمز بود  نشان دهد ولی یک مرتبه سر از آن تصادف وحشتناک درآورد.حواسم که جمع شد دیدم اشک های خودم بر گونه ها روان است. 

سعی کردم گل پسر را از زندان دست هایش نجات دهم با گفتن این جملات که رعایت کردن قوانین راهنمایی و رانندگی چقدر مهم است و......ولی جمع کردن این بحران کار ساده ای نبود.

گل پسر خودش رشته ی کلام را در دست گرفت در حالیکه این بار به شدت عصبانی بود:

"ما نباید این کامیون های مسخره را از چین بخریم.چینی های متقلب بدترین چیزها را به ما می فروشند. چرا ایرانی ها نمی روند خودشان کامیون خوب بسازند تا مجبور نشوند از کامیون های بد چینی استفاده کنند؟ چرا برای جان ایرانی ها ارزش قائل نیستند؟"

 

هرگز فکر نکنید بچه ها نمی فهمند.

در این برنامه به هیچ وجه صحبتی از نوع کامیون نشده بود ولی مطمئنن       گل پسر روز دیگری از برنامه ی دیگری کامیون های آدم کش هوو ساخت چین را شناخته بود.