دیگر بچه هایم را زیاد دعا نمی کنم.نمی گویم از آنها دلگیر نیستم ولی به خاطر دلگیری نیست که دعایشان نمی کنم.دلم می خواهد گره به کارشان بیفتد بلکه سراغم را بگیرند تا گره از کارشان باز کنم.راستش اگر هشتشان گرو نه شان باشد به حال من بهتر است.

ده سال قبل که این خانه را خریدم در تمام گوشه و کنارش مورچه ها لانه کرده بودند.همان روز اول سم پاش را پر کردم و دور تا دور خانه را سم پاشی کردم.تا یکی دوسال خیالم راحت بود.بعد یواش یواش سر وکله ی چند مورچه پیدا شد.

اولی را زمانی دیدم که تازه از خواب بیدار شده بودم.جسد سوسکی که شب قبل کشته بودم را از زمین برنداشته بودم و یک مورچه خودش را به آن رسانده بود.

مورچه ی بیچاره با دیدن من خیلی ترسید و به گوشه ی دیوار پناه برد.دلم برایش سوخت و او را نکشتم.به حمام رفتم و وقتی که ازحمام برگشتم دیگر خبری از جسد سوسک نبود.

راستش را بخواهی قبلا" به تمیزی خانه خیلی اهمیت می دادم.به هر حال بچه هایم به اینجا رفت و آمد می کردند و نوه های کوچکم روی زمین چهاردست و پا راه می رفتند پس باید همه جا تمیز و برق افتاده می بود تا مبادا مریض شوند  ولی حالا که من پیرتر شدم و نوه ها بزرگ تر و بچه ها گرفتارتر.دیگر کمتر پیش می آید که به من سر بزنند.

تا دو سال قبل که این کمردرد لعنتی این قدر زمین گیرم نکرده بود دست کم صبح ها به پارک می رفتم و چند دقیقه ای قدم می زدم ولی حالا تلویزیون و تلفن تنها رابط من و دنیای خارج است.البته این طور هم نیست که اصلا"از خانه بیرون نروم مثلا"اول هر ماه قبراق و سرحال صبح زود از خواب بیدار می شوم و به بانک می روم.حقوق بازنشستگی ام را می گیرم و سر راه چند تا اسباب بازی برای نوه ها می خرم و برمی گردم و خیالم راحت است که نوه ها برای گرفتن هدیه هایشان هم که شده به من سر می زنند .هر چند که هر چه بزرگ تر می شوند هدیه ها برایشان بی ارزش تر می شوند.حالا پنج روز از اول ماه گذشته و من منتظرم تا بیایند.این بار کمی دیر کرده اند.

وای.امان از دست این مورچه ها.معمولا"به خرده های نان هیچ علاقه ای نشان نمی دادند ولی نمی دانم چرا این بار این طور بی رحمانه به بسته ی نان حمله کرده اند.

آخرین بسته ی نان بود که برای شام امشب از یخچال بیرون گذاشته بودم.اصلا" فکرش را هم نمی کردم که مورچه ها امشب هوس خوردن نان کنند.

وقتی برای خوردن شام به آشپزخانه رفتم  دیدم که روی کابینت یک صف دراز از مورچه ها رژه می روند.فورا" بسته ی نان را برداشتم ولی دیگر دیر شده بود.لای نان های تافتون پر بود از مورچه.برش های نان را یکی یکی برداشتم ومحکم تکان دادم.از هر برش نان هزار تا مورچه بر زمین ریخت.بعد نان ها را در سینی گذاشتم.

 در یک چشم برهم زدن سینی دوباره پر از مورچه های سرگردانی شده بود که پس از آن زلزله و تکان ها تازه سر از نان بیرون آورده بودند.دوباره برش های نان را برداشتم و تکان دادم.این بار هم تعداد زیادی مورچه از نان ها بیرون ریخت.حتا ده بار پس لرزه هم فایده ای نداشت.مورچه ها تمام شدنی نبودند.انگار در تمام ذره های نان نفوذ کرده بودند.بالاخره از خوردن نان پشیمان شدم پرتش کردم گوشه ی آشپزخانه و گفتم بخورید!

فردا صبح قرار است سلیمان شاگرد مغازه ی سرخیابان مواد غذایی تازه برایم بیاورد.معمولا" نان برای مصرف چند روز را هم او تهیه می کند.پس تا فردا باید گرسنه بمانم و خودم را با خوردن شیر یا ماست سیر کنم.

فقط نمی دانم چرا ذائقه مورچه ها یم عوض شده است.مورچه های خانه ی من قبلا" تنها به گوشت و مواد پروتیینی علاقه نشان می دادند تا جایی که حتا به چند قطره آبی که از بسته بندی مرغ بیرون چکیده بود هم رحم نمی کردند و هزار تایی برای خوردن همان چند قطره هجوم می آوردند.علاقه شان به خوردن گوشت آنقدر زیاد است که لقب مورچه های گورستان را به آنها داده ام.احتمالا" از همین نژاد مورچه ها هستند که جسد های درون قبر را می جوند.

به هر حال همین ذائقه خاص باعث شد آنها را تار و مار نکنم.اوایل از اینکه قندو شکرم مورد هجوم واقع شوند نگران بودم و آنها را حسابی بسته بندی می کردم ولی خیلی زود پی بردم که علاقه ای به قند و شکر ندارندو اصلا" برای کنجکاوی هم که شده به  شربت و شیرینی سر نمی زنند .مربا را  هم خیلی راحت روی کابینت می گذارم.خدا را شکر من مرض قند ندارم و زیاد شیرینی جات مصرف می کنم ولی فکر کنم مورچه های خانه ام مرض قند داشته باشند.من دیگر دست از کشتن آنها برداشته ام.به هر حال فکر اینکه موجود زنده دیگری هم با من در این خانه زندگی می کند فکر خوشایندی است.

خوب شد یادم افتاد کمی کلوچه دارم می توانم آن را با شیر بخورم و امشب را سرکنم.

همسایه ی سمت راستی هم امشب چقدر شلوغ می کند.زن و شوهر میانسالی هستند که هنوز مثل من از کار افتاده نشدند.فکر کنم امشب بله برون دختر آخری شان باشد.دختر کوچک من هم هفده سال پیش بود که ازدواج کرد.اگر می دانستم که یک روز این طور پیر و تنها رها می شوم شوهرش نمی دادم.ولی نه!

این فکر درستی نیست بالاخره روزی که من می مردم او تنها می ماند و هیچ مونس و همدمی نداشت.اصلا"بهتر شد او را شوهر دادم وگرنه هر روز به جانم غر می زد که تو باعث سیاه بختی من شدی.

نباید زیاد نگران باشم چند روز دیگر موعد قرارداد منزل پسر بزرگم می رسد.حتما" صاحب خانه چند میلیونی می خواهد به مبلغ رهن اضافه کندو او هم که طبق معمول پولی جمع نکرده.می آید و دست به دامن من می شود.اول به او جواب مثبت نمی دهم تا مجبور شود برای راضی کردنم چند بار بیاید و برود.خوب که از دیدنش سیر شدم پول را به او می دهم. ای کاش قراردادخانه ها را شش ماهه می بستند تا زودتر موعد آن می شد.

گاهی به سرم می زند که دیگر کمکش نکنم بلکه زنش را راضی کند بیایند و در همین خانه با من زندگی کنند ولی بعد می ترسم که نکند همین سالی یک بار دست به دامن شدن را هم از او بگیرم و برود و دیگر سراغم را نگیرد.

پسر دومم وضعش خوب است. از بچگی هم خیلی زرنگ و شارلاتان بود.زیاد به فکر عشق و عاشقی نبود.رفت و یک دختر پولدار پیدا کرد و آنقدر نوکری پدر زنش را کرد تا به دامادی پذیرفته شد.حالا دیگر در کلاسش نیست با من رفت و آمد کند.گاهی تنهایی به من سر می زند ولی زن و بچه اش را هیچ وقت نمی آورد.من که می گویم این سرزدن هایش هم برای این است که بفهمد کی می میرم تا برای تقسیم ارث و میراث دیر نرسد.

شب هایی که تلویزیون برنامه درست و حسابی ندارد خیلی حوصله ام سر می رود.گاهی تصمیم می گیرم دستی دستی خودم را بدبخت کنم و بروم خانه ی سالمندان بلکه آنجا هم صحبتی داشته باشم.یک بار هم رفتم به آنجا سر زدم ولی دیدم زندگی ام در آنجا خیلی محدود می شود.حالا که هنوز سرپا هستم و می توانم راه بروم حیف است خودم را زندانی کنم.تازه دختر بزرگم هم هر وقت به این شهر بیاید حداقل نصف مدت اقامتش را با خانواده اش در خانه ی من می گذراند.تا قبل از اینکه شوهرش به آن شهر منتقل شود او هر هفته به من سر می زد و از این جهت بسیار مهربان تر از خواهر و برادر هایش است ولی حالا فقط زمانی که به مسافرت بیاید او را می بینم.به هرحال همان چند روزی که تمام قد در اختیارم است به اندازه ی تمام یک سال به من خوش می گذرد.حیف که حالا بچه هایش مدرسه دارند و باید تا تابستان منتظر بمانم.

چند ماه قبل که به کانون بازنشستگان رفته بودم آگهی ترحیم یکی از همکاران قدیمی ام را دیدم.خیلی ناراحت شدم و از آن بدتر این بود که می گفتند جسدش یک ماهی در خانه مانده بوده تا همسایه ها از بوی تعفن شدید پی به مرگ او برده اند در حالیکه او هم مثل من چهار بچه داشت.

وقتی خبر مرگ او را به چنین وضعی شنیدم هم متاسف و متاثر شدم و هم ترسیدم که مبادا آخر و عاقبت زندگی من هم همین جوری باشد.درست همان روز بود که به خانه ی سالمندان سر زدم و در مورد شرایط آن جا تحقیق کردم.

حالا دیگر مطمئن شدم که نگرانی ام از این بابت کاملا" بی مورد است.به کمک مورچه های این خانه جسدم زیاد بر زمین نمی ماند....