نمی دانی چه مزه ای دارد وقتی کودکت آن قدر بزرگ می شود که سعی می کند آموخته های خودش را به تو بیاموزد.

گل پسر امروز کاغذ سپیدی برداشت و با دایره هایی کج و کوله برایم نقشی از خورشید و زمین و منظومه ی خورشیدی کشید! وسعی کرد چیزهایی را که در مورد گردش زمین به دور خورشید و اختلاف ساعتی که در هر چرخش کامل رخ می دهد را برایم توضیح دهد.تمام مطالبی که خودش از دیدن یک برنامه ی تلویزیونی یاد گرفته بود و دلش می خواست مادرش هم بداند!

من محو شده بودم در حرکات زیبای دست هفت سال و نیمه اش که بر کاغذ می چرخید و خطوط را رسم می کرد و علامت می زد . دلم می خواست آن صحنه های زیبایی که با تکیه کلام " نگاه کن مامان" شروع می شد و با

توضیحاتی عالمانه به زبان کودکانه اش ادامه می یافت را ضبط کنم ولی ممکن بود رشته ی سخنان شیرینش را روشن کردن دوربین پاره کند .

بسنده کردم به درک لذت همان دقایق محدود. دقایقی که می دانم دوباره هم تکرار خواهند شد و من مشتاقانه انتظارشان را می کشم.